نکاتی در مورد مستند «میراث آلبرتا»

زمان انتشار: ۲۰:۰۷ ۱۳۹۱/۰۴/۱۶

صورتبندیِ فرار مغزها به صورت یک آسیب اشتباه است. هرچند فرار مغزها برای جامعه ی بزرگ تر آسیب است اما برای فهم آن نباید از ابتدا آن را به صورت یک آسیب فرض کرد. آسیب، معنای بیماری را در خود دارد. بیماری دیدنِ یک پدیده ی اجتماعی کمک می کند که از ابتدا آن را غیرعقلانی ببینیم. اما بالعکس ابتدا باید مستندساز و محقق، فرار مغزها را رفتاری معقول از یک سری انسان های عاقل فرض کند.

مستند «میراث آلبرتا» در مورد سیل فرار مغزهاست.
[نسخه ی کامل را اینجا ببینید.] این مستند توسط چند دانشجوی دانشگاه شریف ساخته شده.
از این جهت بیشتر فیلمی دانشجویی است تا یک کار حرفه ای. اما این مانع از آن نیست که
بگویم این فیلم دیدنی است. چیزی که دیدنی اش می کند بیش از همه چیز موضوع فیلم است
که همگان به آن نمی اندیشند: مهاجرت نخبگان. همینطور دسترسی مستندسازان به برجسته ترین
افراد در رشته های فنی و مهندسی یک امتیاز مثبت برای آنهاست.

 در این فیلم چهار جناح مقابل هم قرار می گیرند.

 

یک جناح، اساتید پیشکسوت و نسل های قبل هستند
که نسل جدید را به برخی صفت ها محکوم می کنند که در بند بعد آورده ام. آنها متوجه این
هستند که هم نسلی های ما “این چیزها [عشق به وطن] را نمی فهمند” و مدگرا هستند و حتی
ناخواسته ممکن است در خدمت بیگانگان قرار بگیرند و مورد سوءاستفاده واقع شوند. اما
آنها [اساتید پیشکسوت] خود، وطن پرست، متخصص و فداکار هستند (نسل مردانِ مرد).

 

یک جناح دیگر اکثریتی از جوانان ناراضی (مثل
صحبت های دانشجویانی که در داخل ایران مورد مصاحبه قرار می گیرند)، عصبانی (مثل ماجرای
دفن شهدا و حمله به دفتر دکتر سهراب پور)، بی هدف (با توصیفات دانشجویان بسیجی از اتلاف
وقت دانشجویان)، افسرده (نمونه های خودکشی در خوابگاه های دانشگاه)، مدگرا (صحبت های
دکتر نایبی) و خوش گذران (مثال کلیپ های سوسن خانم)– (نسل مردان ِ مردد). اما این نسل
شامل اقلیتی هم هست که کارگردان با آنها همدلی دارد و اینها ادامه ی منطقی نسل مردان
مرد هستند و برای خود ماموریتی را تعریف کرده اند و به دنبال انجام آن ماموریت وطن پرستانه
هستند (بسیجی ها).

 

جناح سوم مسئولین سیاسی هستند که خود را به
ندانستن می زنند. اینقدر در درگیری های حزبی و باندی و سیاسی غوطه ور هستند که حتی
پاسخ یک دانشجو را هم سربالا می دهند گویی که دارند با «مایک والاس» مصاحبه می کنند
و باید مچ طرف را بگیرند و ضعف ها را اتفاقاً نقطه ی قوت نشان دهند (دکوراتورها).

 جناح چهارم هم کشورهای خارجی و مقامات امریکایی
و غیره هستند که تکلیفشان معلوم است و برعکس مسئولین ایرانی، هوشیارانه، برای دانشجویان
خوب ایرانی فرش قرمز پهن کرده اند (آدم بدها).

 به نظر می رسد که این مستند بیشتر جنبه ی
توصیفی دارد تا تبیینی. شاید باید منتظر قسمت های بعد بمانیم. در همین قسمت اول به
خوبی داستان توصیف شده است. اگر من بودم نام قسمت نخست مستند را می گذاشتم: “سرگشتگی.”

 این سرگشتگی، تنها سرگشتگی نسل مردان مردد
نیست. سرگشتگی خود سازندگان این مستند است و – هرچند کارگردان با من موافق نباشد-
سرگردانی نسل »مردان مردِ» فیلم است در توصیف ما؛  ما «مردانِ مردد.» مردانِ مردِ فیلم با بیان این
که “بچه های حالا نمی فهمند این [وطن پرستی] رو” یک معظل اجتماعی عمیق را به عدم وجود
حس وطن
پرستی
حواله می دهند. یا اینکه می گویند دانشجویان “به خاطر مدگرایی به خارج از کشور می روند.”
این یعنی حواله ی یک معظل ریشه دار به یک عادت ذهنی و گروهی. حتی بدتر از همه نماینده ی
جناحِ دکوراتورهاست که یک آسیب اجتماعی را به یک “حق” فرومی کاهد: “حق زندگی در دیگر
نقاط جهان.” اینها همه فرمول های ساده ای هستند برای یک مسأله ی پیچیده و عظیم.

 نتیجه ی فرمول های ساده، محکومیت یک جناح
است و تایید جناح دیگر. پس اینجا کاری که صورت گرفته تنها بازتولید کلیشه ای از گذشتگانِ
خوب و امروزیانِ بد است. شرایط امروز و حال فهم نشده. «میراث آلبرتا» فقط توصیفی از
سردرگمی است.

 اینجا فقط یک نکته را از فیلم استخراج می کنم
که به نظر من برای درک مسأله ی مهاجرت نخبگان و همینطور مهاجرت در معنای کلانش، کلیدی
است. مسأله ی خودکشی دانشجویان در خوابگاه ها شاید مرکزی ترین ایده ی «میراث آلبرتا»ست.
خودکشی روی دیگر تمام ایده ها و دریافت هایی است که شخصیت های فیلم مطرح می کنند. وقتی
شخصیت های مورد مصاحبه در مستند اینگونه قضاوت می کنند که: “آنها نمی فهمند”، “آنها
مدگرا هستند”، “آنها سردرگم اند” یا “آنها عصبانی هستند” اینها همه ی یعنی مردانِ مردد
دارند خودکشی می کنند. آنها خودویران گرند.

 

مجید انتظامی، موسیقیدانِ برجسته، در مصاحبه
با عوامل فیلم در توصیف چراییِ مهاجرت می گوید: “ما همه در یک قایقِ شکسته وسط اقیانوس
در حال غرق شدنیم.” داریم غرق می شویم. بعد یک عده ی زیادی دارند از غرق شدن، فرار
می کنند. این قسمت از مصاحبه، در مستند اصلی حذف شده اما در تریلر فیلم هست.

 این تعبیر حذف شده به نظر من دقیق ترین تعبیر
فیلم است. این همان خطوط سفید بین خطوط سیاه است که ما باید بخوانیمش. ما داریم غرق
می شویم و کسانی که می روند عقلانی عمل می کنند و کسانی که می مانند غیر عقلانی و عاطفی
و مبتنی بر احساسات. اگر اینطور وارونه به داستان
 
نگاه کنیم داستان بیشتر معنا می شود. فرار مغزها قسمت کوچکی از داستان بزرگ تر
فرار انسان های دوپاست بنابر محاسبه ی عقلانی برای فرار از خودکشی و خودویرانگری. وضعیت
در ایران به گونه ای است که نسلی از جوانان را به سمت خودکشی و خودویرانگری و پوچ گرایی
سوق می دهد. وضعیت فرهنگی به مرحله ای از آسیب زایی رسیده که عصبانیت افرادی که توانایی
تغییر دنیای پیرامون را ندارند، معطوف به خود می کند. عصبانیت مردانِ مردد معطوف به
خودشان شده. ما خودویرانگر شده ایم. اما چرا؟ این سوال، آن سوال به جایی است که مستندساز
باید بپرسد و نمی پرسد (در پاسخ به این سوال، فرضیاتی دارم که در اینجا به آنها نمی پردازم).

 مشکل اصلی سیر استدلالی مستند از اینجا آغاز
می شود که یک سوال، اشتباه مطرح می شود: چرا نخبگان اینگونه “دیوانه وار” از کشور خارج
می شوند و عمدتاً باز نمی گردند؟ صورتبندیِ فرار مغزها به صورت یک آسیب اشتباه است.
هرچند فرار مغزها برای جامعه ی بزرگ تر آسیب است اما برای فهم آن نباید از ابتدا آن
را به صورت یک آسیب فرض کرد. آسیب، معنای بیماری را در خود دارد. بیماری دیدنِ یک پدیده ی
اجتماعی کمک می کند که از ابتدا آن را غیرعقلانی ببینیم. اما بالعکس ابتدا باید مستندساز
و محقق، فرار مغزها را رفتاری معقول از یک سری انسان های عاقل فرض کند. حالا باید پرسید
که چه چیز این میزانِ عظیم از سرمایه های انسانی ایران را مجبور به اخذ تصمیم عاقلانه ی
فرار از کشور می کند؟

 به تبع صورت بندی اشتباه سوال، جواب اشتباه
هم در پی می آید. مستندسازان یک تصمیم جزمی و احساسی و فداکارانه را برای یک وضعیت
اسفناک توصیه می کنند: تصمیم به ماندن در هر شرایطی و رد پیشنهادات کلان آدم
بدها.
مشکل این راه حل این است که راهکاری روان شناسانه برای یک معضل جامعه شناسانه است.
اینکه بگوییم نخبگان بمانند و در هر شرایطی برای وطن با عشق کار کنند، مثل همان توصیه ی
هر روزه است که اگر تک تک مان شهر را خانه ی دوم مان بدانیم، شهر تمیز می شود. این
درست است. اما چرا تک تک ما شهر را خانه ی دوم مان نمی دانیم؟ مشکل این است که چرا
این حس از خود دانستن شهر در ما مرده است؟

 هرچند مخاطب ممکن است برای کسانی که مانند
اساتید مورد مصاحبه در مستند و تصمیم فداکارانه شان به ماندن در ایران احترام قلبی
عمیقی قائل باشد اما هنوز شرایطی که مخاطب را وادار به مهاجرت می کند، تحلیل نشده باقی
می ماند. اینها شرایطی اجتماعی/فرهنگی هستند. با توصیه به افراد و سعی در الگوسازی
و تحریک احساسات وطن پرستانه نمی توان بر یک معضل کلان غلبه کرد. بنابراین این حفره
در پاسخ ما به سوال باقی مانده است که چرا ماندن در کشور اینقدر هولناک است؟

 ستایش یک تصمیم جزمی و خلاف منفعت فردی نمی تواند
جای تحلیل استدلالی و جامعه
شناختی پدیده ی مهاجرت را بگیرد.
باید شرایطی را بررسی کرد که منجر به خودویرانگری جمعی در داخل ایران شده است. اگر
بنابر توصیف هم باشد توصیف آن قایقی که در حال غرق شدن هست ارجحیت دارد به توصیف «مردانِ
مردی» که مثل گروه نوازندگان کشتی تایتانیک و یا کاپیتان کشتی تصمیم می گیرند در هر
شرایطی بمانند و با کشتی غرق شوند. آنچه دردناک است غرق شدن تایتانیک است. ماندن کاپیتان
و گروه نوازندگان در عرشه

به همان میزان که داستانی پر از آب چشم و افتخارآفرین است، فرعی هم هست.

 پ.ن: اصطلاح “مردان مردد” در برابر “مردان
مرد” را سال ها پیش امیرپویان عزیز در یک یادداشت وبلاگی استفاده کرده بود. | چند سال
پیش؟ | «این قافله ی عمر عجب می گذرد!»

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه