تاملی در باب تروریسم سلفی

انسان شناسی سیاسی «گروهک جیش العدل» در مصاحبه با دکتر احمد نادری

پایگاه علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

زمان انتشار: ۱۵:۱۹ ۱۳۹۳/۰۱/۲۵

مجموعه ای از عوامل، نظیر فقر، بی سوادی، بیکاری و … سبب جذب برخی به این گروهک ها می شود. دارا بودن مذهبی متفاوت و تعلق به قومیت های خاص، محلی برای سرمایه گذاری قدرتهای خارجی در این حوزه می شود. برجسته کردن نقاط هویتی و دست گذاردن بر تفاوتهای این افراد توسط این قدرتها، سبب شکل گیری آنچه که به آن کنش های هویتی می گوییم می شود و از دل این کنش ها می توان خشونتهای بسیاری نظیر آنچه گروهک جندالله یا همین پدیده نوظهور جیش العدل (که دنباله رو آن گروهک سابق می باشد) انجام داد، بیرون می آید.

از روز پنج شنبه 17 بهمن ماه سال 92 که چهار سرباز و یک گروهبان مرزبان در سیستان و بلوچستان به دست گروهک جیش العدل گروگان گرفته میشوند و به خاک پاکستان منتقل شدند تا همین ایام که آزادی چهار سرباز و احتمال شهادت گروهبان جمشید دانایی فر را شاهد هستیم، این موضوع در رسانه ها و شبکه ها ی اجتماعی بازتاب گسترده ای داشته است کمپین های مختلفی برای آزادی این سربازان شکل میگیرد و از سویی نیز مخالفین دولت عملکرد دستگاه های امنیتی و دیپلماسی را مورد انتقاد قرار میدهند. اما فراتر از این مسائل از ابعاد مختلفی میتوان به این موضوع توجه داشت از همین رو پایگاه علوم اجتماعی اسلامی ایرانی مصاحبه ای را با دکتر احمد نادری عضو هیئت علمی دانشکده ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران در خصوص ریشه های اجتماعی و سیاسی این پدیده ترتیب داده که از نظر می گذرانید:

اگر بخواهیم عمیق تر به مسئله بپردازیم آیا این موضوع تنها یک کنش امنیتی، سیاسی اراده گرایانه از سوی یک گروهک تروریستی است یا ریشه های عمیق تر دیگری را میتوان در این ماجرا دید؟

بسم الله الرحمن الرحیم

قطعا ظهور گروهک های اینچنینی وسعی در نقش آفرینی در معادلات سیاسی یک کشور از طریق ارعاب و گروگان گیری و کشت و کشتار، پدیده ای نیست که بتوان آنرا یک کنش ساده از سوی گروهی خاص که هیچ پشتوانه خارجی نداشته باشد، در نظر گرفت. برای بررسی کنش های این گروهک بایستی این کنش ها را بعنوان یک متن (Text) در یک زمینه (Context) در نظر گرفت. متن موجود را می توان اینگونه در نظر گرفت که آنچه در ظاهر امر جلوه گر است این است که یک گروه سنی افراطی برای آزاد سازی برخی از مجرمین امنیتی که از قبل در زندان هستند، دست به آدم ربایی می زند و از یک دولت درخواست می کند که در ازای آزادسازی این گروگانها، گروگانهای آنها را آزاد کند و اصطلاحا نوعی “مبادله” صورت پذیرد. البته درخواست های دیگری هم هست، از قبیل اینکه مثلا حقوق اقلیت سنی مذهب در ایران به رسمیت شناخته شود (که البته شده و می شود). اما آنچه در اینجا اهمیت دارد، زمینه است.در واقع در چارچوب این زمینه و این بستر است که متن می تواند ظهور یابد و مورد خوانش صحیح قرار گیرد. زمینه در اینجا یک فضای منطقه ای و بین المللی است.فضایی که در آن دو دسته از دولتها صف آرایی کرده اند: از سویی دولتهایی که در چهارچوب نظم قدیم بین الملل (که از سال 1991 به اینسو سعی در اثبات برتری آمریکایی و هژمونی غرب دارد) سعی در کنشگری در فضای سیاست بین الملل می نمایند، و از سوی دیگر، دولتهایی نوظهور که سعی دارند نظم بین الملل را به فضای قبل از جنگ جهانی اول بازگردانند. فضایی که به آن نظم چند قطبی (Multipolar) می گویند و در این فضا، نه یک ابرقدرت و هژمون، بلکه مجموعه ای از قدرتها و هژمونی ها در حال کنش و واکنش باشند. در این زمینه، طبیعی است که طرفداران وضع موجود یعنی وضعی که در آن وجود یک هژمون مطلوب و هدف است، تمامی تلاش خود را به کار می بندند تا جلوی دولتهایی که می خواهند نظم موجود را به هم ریخته و طرحی نو دراندازند، را بگیرند. اساسا بایستی ظهور مناسبات جدایی طلبانه وهمچنین گروهکهای تروریستی را از ابتدای انقلاب ایران تاکنون بر همین اساس تحلیل کرد.

بطور کلی انقلاب اسلامی ایران با ظهور خود در یک فضای دوقطبی نظم جهانی، با برافراشتن پرچم استقلال، مدعی بازگشت به یک وضعیت چندقطبی در فضای بین الملل بود که این مساله، منافع دو ابرقدرت آنروز را به خطر می انداخت. نمی خواهم وارد بحث تاریخی این مساله شوم، چراکه وقت زیادی می برد اما اجمالا با پیشرفت انقلاب ایران و نفوذ آن در دل منطقه، اصلی ترین شعار انقلاب، یعنی صدور آن به فضای منطقه ای در درجه اول و فضای بین الملل در درجه دوم، محقق شده است و این، باعث شده است تا غربی ها و بطور خاص آمریکا بیش از پیش احساس خطر کنند. این احساس خطر آمریکا از ادعای استقلال ایران و تبدیل شدن آن به قدرت منطقه ای، زمانی کاملتر درک می شود که نیم نگاهی به وضعیت ژئوپلیتیکی دنیای امروز بیاندازیم. دنیایی که در آن قدرتهای نوظهوری (عمدتا در شرق) همچون چین، روسیه، هند، و ایران در حال شکوفا شدن هستند واین قدرتها در حال تبدیل خود به وزنه های مهمی در عرصه های مختلف اعم از اقتصادی، سیاسی و نظامی هستند.در اینجا ما می بینیم که یک ائتلاف شرقی علیه غربی شکل می گیرد و این ائتلاف از نظر آمریکایی ها و غربی ها بایستی هرطورکه هست، از هم گسسته شود. شیوه های از هم گسستن این ائتلاف زیاد است و عجالتا نمی خواهیم به تمامی استراتژی ها و تاکتیک های غربی ها در قبال این ائتلاف بپردازیم اما یکی از مهمترین راه حل هایی که آنان در نظر گرفته ودر حال اجرای آن نیز هستند، مشغول کردن این دولتهای نوظهور به مسائل داخلی خودشان است .در اینجا آنچه در نظر گرفته می شود، گروه های قومی و مذهبی افراطی و جدایی طلب هستند که با استفاده از سیاست های هویتی تحریک شده و یا احیانا شست و شوی مغزی شده اند. لذا من ظهور گروه هایی همچون جندالله و جیش العدل را در زمره این سیاست های بازدارنده غربی ها می دانم که در راستای استراتژی نامبرده، یعنی سرگرم کردن دولتهای نوظهور منطقه ای به مسائل خودشان به کنشگری می پردازند.

2: نسبت این حوادث با جریانات منطقه ای در سوریه و کشورهای دیگر و رشد جریانات افراطی تکفیری و حمایت سران کشورهای عربستان و قطر از این جریانات چیست؟

نسبت این گونه حوادث با جریانات منطقه ای را بایستی در زمینه مورد بحث در بالا، جست و جو کرد. همچنان که من در جاهای دیگرنیز به این بحث پرداخته ام، بنده معتقدم که که نظم دنیا در حال تغییر است. معمولا نظم های بین المللی طی حوادث بزرگاز قبیل جنگها و با خونریزی های زیاد تغییر می کنند. نظم قدیمی دنیا که با فروپاشی شوروی در ابتدای دهه نود قرن بیستم همزمان بود، پایه گذاری شد که اصطلاحا به آن نظم تک قطبی یا در برخی نظریات به آن تک-چند قطبی می گفتند. در این نظم، هژمون اصلی ایالات متحده است و تمامی کشورها در نسبت با آن تعریف می شوند اما در دهه اخیر، این نظم در حال تغییر است و این تغییر، از غرب به شرق بوده است، به این معنا که آینده قدرت دنیا شرقی است و نه غربی.از اینرو، طبیعی است که هژمون بایستی به فکر نگاه داشتن و حفظ وضع موجود باشد. نگاهی کوتاه به تاریخچه جریانات تکفیری نشان می دهد که این گروه ها در زمان جنگ سرد توسط آمریکا ایجاد شد تا بتواند نظم دو قطبی را حفظ کرده و در آن فضا آنها را به قدرت گیرد. در اینجا مجبورم نگاهی گذرا به تاریخچه ظهور جریانهای افراط گرای اسلامی دراواخر دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد قرن بیستم بپردازم:

یک دهه پس از جنگ ویتنام، یکبار دیگر جهان شاهد صف آرایی مجدد دو ابرقدرت جنگ سرد، یعنی آمریکا و شوروی بود و این بار، یکی دیگر از ابر قدرت ها به کشوری دیگر حمله می کرد. اگر در جنگ ویتنام آمریکا وارد کشور دیگری شده و سعی در تعقیب اهداف خود در خاک آن کشور داشت، این بار شوروی بود که وارد خاک دیگری می شد، و این خاک، همان افغانستان بود. اهمیت استراتژیک افغانستان تا حدی بود که اتحاد جماهیر شوروی حاضر بود بخاطر حمله به یک کشور مسلمان، خود را در اذهان مسلمانان سراسر دنیا مطرود و منفور گرداند و این مساله، یعنی تعلق افغانستان به ژئوپلیتیک دنیای اسلام، نقطه شروع سیاست های توازن قوا از سوی طرف آمریکایی بود، و این سرآغازی بود بر بنیادگرایی سلفی جهادگرایان در عصر پسامدرن.

حمله شوروی به افغانستان در سال 1979 میلادی، فرصتی را برای آمریکایی ها مهیا ساخت تا تلافی حمایت یک دهه پیش شوروی از ویتنامی های شمالی را در جنگ با آمریکا در آورد. این تلافی در نقل قولی منتسب به زبیگنیو برژینسکی، مشاور وقت امنیت ملی آمریکا نهفته است که گفته بود: “این حمله فرصتی برای آمریکا فراهم آورد تا در حیات خلوت شوروی مدفوع کند”  و این مدفوع، از نظر وی چیزی نبود، جز درست کردن تشکیلات طالبان. چراغ سبز آمریکایی ها به بنیادگرایان سلفی وهابی، برای فراخواندن جهادگرایان از سراسر جهان عرب و پروراندن ایده جهاد در بازگشت به افکار تئوریسین های اخوان المسلمین مصر همچون سید قطب، و همچنین حمایت های بی دریغ مالی شیوخ عرب و سازمانهای اطلاعاتی شان که در راس آنها سازمان امنیت و اطلاعات عربستان سعودی بود؛ و همچنین حمایت بی چون و چرای سازمان اطلاعات پاکستان ISI؛ پایه گذار معجونی به نام طالبان شد تا بوسیله آن بتوانند جلوی نفوذ شوروی در افغانستان، و به تبع آن در منطقه را بگیرند. مسلمانان سنی مذهبی که معتقد به ایده جهاد بودند، با تشکیل هسته های مقاومت در افغانستان، و با سازماندهی مالی و آموزش نظامی سازمان اطلاعات آمریکا CIA و سازمانها و کشورهای نامبرده، خود را به افغانستان می رساندند تا از مرزهای دنیای اسلام، در مقابل کمونیست های ماتریالیست و بی خدا دفاع کنند، و اگر در این راه کشته هم می شدند، قطعا اجری عظیم به آنها تعلق می گرفت.

ایده تشکیل سازمان القاعده در همین جا شکل گرفت. چرا که این گردهمایی، فرصتی برای رفاقت ها و پایه گذاری فعالیت های بعدی را فراهم می کرد. در همین جا بود که اسامه بن لادن، فرزند یک مولتی بیلیاردر سعودی، با ایمن الظواهری، پزشک مصری آشنا شده و توانستند با همکاری یکدیگر، نه تنها به زعم خودشان شوروی را از خاک اسلام بیرون برانند، بلکه بعدها به روی پدرخوانده خود نیز تیغ بکشند. اسامه در اواخر دهه 1970 و اوایل دهه 80، با ورود به دانشگاه عبدالعزیز در شهر جده عربستان، به طور نظری با افکار سلفیه و همچنین آرای سید قطب آشنا شد و از لحاظ عملی هم همنشینی وی با اعضای تبعیدی اخوان المسلمین در عربستان، نظیرعبدالله عزام و همچنین محمد قطب، برادر سید قطب، موجب شکل گیری شخصیت تندرو و سلفی وی گردید. اسامه بیش از هر کسی تحت تاثیر عبدالله عزام بود. عزام یک اردنی فلسطینی الاصل بود که عهده دار امور دفتر اخوان المسلمین در پیشاور پاکستان بود و به عنوان رابط مالی دولت سعودی با مجاهدین افغان عمل می کرد. از اینرو، اسامه به همراه وی به افغانستان رفته و ضمن حمایت های بی دریغ مالی از جهادگران، به فراگیری آموزش های نظامی نیز پرداخت. این فعالیت ها همه تحت نظارت سازمان های اطلاعاتی عربستان سعودی و پاکستان، و بالاتر از آن تحت نظارت سازمان سیا بود.

با اتمام جنگ افغانستان و بیرون رفتن شوروی از باتلاق افغانستان، و همچنین با فروپاشی شوروی و به پایان رسیدن دوران جنگ سرد، اینک زمان آن فرا رسیده بود تا ایالات متحده به دنیا نشان دهد که تنها قدرت بلامنازع دنیاست. عملی که در تئوری پایان تاریخ فوکویاما خود را بیش از هر چیزی نمایان ساخت. از اینرو، در غیاب شوروی، و با ایده گسترش ناتو به شرق، ایالات متحده آمریکا بایستی عملا برتری نظامی خود را به رخ دنیا می کشید و این، با دادن چراغ سبز آمریکا به صدام حسین، برای حمله به کویت مهیا شد.

با حمله صدام حسین به کویت در سال 1990، این ایده نیز مطرح شد که خطر حمله صدام به عربستان سعودی نیز وجود دارد، لذا اسامه به ملک فهد پادشاه وقت عربستان پیشنهاد کرد تا نیروهای مجاهدین تحت امر خود را برای دفاع از عربستان، به این کشور منتقل کند. مخالفت پادشاه با این پیشنهاد، و استقرار نیروهای غیر مسلمان آمریکایی در “مقدس ترین سرزمین مسلمانان”، اسامه را به انتقاد از دولت سعودی کشانید و این سرآغاز جدایی وی از عربستان سعودی (وشاید آمریکا) بود. این انتقادات از استقرار نیروهای آمریکایی در خاک اسلامی که به زعم وی در تناقض مستقیم با آموزه های اسلام بود، سبب حبس خانگی وی شد. او پس از آزادی از این حبس، به مدت کوتاهی به سودان رفته و پس از آن به افغانستان روی آورد و در آنجا به همراه ایمن الظواهری(مرد شماره دوی تشکیلاتی که بعدها القاعده نامیده شد) به پایه گذاری سازمان جدیدی برای جهاد در برابر کفار روی آورد.

ایمن الظواهری، متولد مصر بوده و در رشته پزشکی تحصیل کرده بود و به چند زبان خارجی، از جمله انگلیسی تسلط کامل داشت. او عضو جهاد اسلامی مصر بود که پس از ترور انورسادات، رئیس جمهور مصر در سال 1981 دستگیر شد که پس از آزادی، به افغانستان رفت و در آنجا، هم در نقش یک ایدئولوگ مذهبی، و هم یک جنگجوی تمام عیار درآمد. او بعدها پس از تشکیل القاعده، بیشتر نقش ارشاد معنوی را بر عهده گرفت و در کنار اسامه، حامی مالی و بنیادگذار اصلی این تشکیلات، تبدیل به زوجی شدند که هزاران کتاب در سراسر دنیا در مورد آنان نوشته شد.

سازمان القاعده توانست با بنیادگذاری یک شبکه بین المللی و منطقه ای، نقش مهمی در سیاست بین الملل (از نوع منفی و تخریبی) ایفا نماید. این سازمان در کشورهایی همچون عراق و یمن و همچنین کشورهای تازه استقلال یافته شوروی سابق به تاسیس پایگاه هایی پرداخت و مخصوصا در عراق توانست در سالهای 2004 تا 2006، با کشتن شیعیان در این کشور، جو ترور و ارعاب را بازتولید کند. گفته می شود اوج فعالیت های این سازمان در حمله آن به برج های دوقلوی سازمان تجارت جهانی در نیویورک ، در 11 سپتامبر 2001 بود، که سرآغاز جدیدی در تمامی مباحث مربوط به روابط بین الملل محسوب می شود. این عمل، که البته ابهام های زیادی در مورد آن و نحوه انجام آن وجود دارد، به این سازمان نسبت داده شد تا توجیهی مناسب برای حمله نئوکان ها به افغانستان و حضور گسترده در منطقه و پس از آن اشغال عراق باشد. لذا هیچ کس به درستی نمی داند که در پشت پرده این ماجرا چیست و اینکه آیا اسامه و سازمان تحت فعالیتش پس از جدا شدن از عربستان، از ایالات متحده نیز دوری گزیده است، یا اینکه تبدیل به آلت دست آنان شده است.

تجربه ساختن پدیده ای بنام جهادگرایان متعصب سنی مذهب، تجربه ای بی نظیر در سیاست های تاریخ ایالات متحده تلقی می شود، چرا که با ساختن آن، ایالات متحده توانست در فضای جنگ سرد، نظم دو قطبی دنیا را در منطقه ای حساس حفظ کرده و حتی به سوی فروپاشی رقیب گام بردارد. یکی از دلایل فروپاشی شوروی، جنگ فرسایشی آن با مجاهدان افغان و پدیده ای که به آن “افغانهای عرب” می گویند، بود. علی ایحال، پس از فروپاشی شوروی و بوجود آمدن نظم جدید، این پدیده که می توانست مانند شمشیری دولبه عمل کند، تا حدودی از دست ایالات متحده خارج شد و نیاز بود تا کنترل بر این گروه ها دوباره مهیا شود.با پراکنده شدن جهادگرایان و فعالیت القاعده در سرتاسر جهان اسلام، از جمله در دوردست ترین مناطق شبه جزیره عربستان و آفریقا، غرب و آمریکا احساس کردند که یکبار دیگر بایستی آنان را جمع کرده و تحت نفوذ خود بگیرند. لذا سوریه میدانی بود که غرب می توانست در آن با خیال راحت القاعده و سازمانهای سلفی مشابه آنرا گردهم آورد تا هم آنها را تحت کنترل داشته باشد، وهم از قدرت وپتانسیل آنان برای حفظ نظم بین الملل استفاده کند. لذا سوریه در اینجا تبدیل به خط گسل درگیری های بین المللی شد. در این نزاع، ما دو محور اصلی را مشاهده می کنیم: محور غربی-عربی (که طرفدار حفظ وضع موجود نظم بین الملل است) و محور مقاومت (که سعی در برهم زدن نظم موجود و حرکت به سوی نظم دوقطبی دارد).

همچنان که در اثنای بحث مطرح کردم، ساخت این جریان با کمکهای مالی بی دریغ شیوخ عرب در اوایل دهه هشتاد میلادی بود و این ارتباط میان شیوخ و اعضای سازمانهای تروریستی سلفی همچنان حفظ شده است، چرا که این شیوخ با همکاری آمریکا و متحدین غربی خود به ساخت آنها مبادرت ورزیدند. لذا تعجبی ندارد که هم اکنون که ما می بینیم حتی در خود این سازمانهای تروریستی هم تکثر بوجود آمده است، سرنخ این جریانات در دست کشورهایی همچون عربستان و قطر وبرخی دیگر از شیوخ عرب باشد. آنچه مسلم است این است که در اینجا ایران در کشورهای محور مقاومت تعریف می شود و در راستای تغییر نظم بین الملل به پا خواسته است، و شیوخ عرب در کشورهای طرفدار وضع موجود بین الملل. طبیعی است که کشورهای طرفدار وضع موجود، بخواهند از پتانسیل های قومی و مذهبی درون ایران استفاده کنند تا در راستای استراتژی بازدارندگی ایالات متحده، ایران را با مشکلات امنیتی روبرو سازند. ساختن گروهکهای تروریستی و حمایت تمام عیار مالی و لجستیکی و رسانه ای از آنها، کاری است که شیوخ عرب در راستای سفارش اربابان آمریکایی خود انجام می دهند.

3: نسبت این حوادث با جریانات سیاسی داخلی چه میتواند باشد؟، حوادث سال 88 و چالش هایی که برای دولت مرکزی ایجاد میشود و یا انتخاب دولت جدید و سیاست های قومی و منطقه ای نزدیک به سیاست های اصلاح طلبان این دولت.

اگر بخواهیم با نظریه ابن خلدون پدیده چالش امنیتی سال 88 را توضیح دهیم بایستی اینگونه بیان کنیم که ما در هر دولت ودر هر پهنه سرزمینی یکسری سرزمین های آرام (سرزمین های گنجینه) داریم، و یکسری سرزمین های دوردست. ابن خلدون، سرزمین های آرام را زمینهای نزدیک به مناطق مرکزی و مناطق نزدیک به حکومت مرکزی می بیند و معتقد است به هر میزان که از مناطق آرام دور شویم، به مناطق ناآرام ودوردست نزدیک می شویم . احتمال تنش و پتانسیل های گریز از مرکز در این سرزمین ها بسیار زیاد است. اگرچه برخی این تئوری را قدیمی می دانند، اما من معتقدم می توان در عصر پست مدرن نیز از این تفکر برای توضیح مناسبات استفاده کرد. طبیعی است که هرچقدر دولت مرکزی قوی تر باشد، سرزمین های ناآرام کمتری خواهیم داشت، لذا چنانچه در مرکز مشکلی امنیتی بروز کند، در سرزمینهای دوردست (که در اینجا آمیخته با پتانسیل های قومی و مذهبی خاص هستند) احتمال خشونت و نیروهای جدایی طلب و نیروهای گریز از مرکز زیاد می شوند.این مساله را در زمینه بین المللی که در بالا شرح آن رفت بگذارید تا اهمیت مساله بیشتر روشن و نمایان گردد. در سال 88 اتفاقی که افتاد این بود که عده ای فرصت طلب چالش امنیتی بزرگی برای کشور ایجاد کردند واین چالش دولت مرکزی را در حوزه سرزمین های آرام و در حوزه مرکز به خود مشغول داشت. ما می بینیم که بعد از این ماجرا، گروهک تروریستی جندالله فعالیتهایش را بیشترکرده و سازماندهی شده تر به مقابله با نظام بپاخاست.

اگرچه چالش امنیتی سابق اکنون وجود ندارد، اما از آنجا که ایران بعنوان یک بازیگر منطقه ای در حال بازی در رقم زدن نظم آینده جهان است، واز آنجا که پتانسیل های قومی و مذهبی سابق همچنان به قوت خود باقی است، دولت فعلی بایستی به گونه ای عمل کند که این پتانسیل ها مدیریت شود و این، در درجه اول اتخاذ یک رویکرد یکسان و راهبردی فعالانه در راستای جلوگیری از چالش های گفته شده توسط تمامی مجموعه های فعال در مجموعه قوه مجریه و سایر دستگاههای ذیربط را می طلبد.

4: چه زمینه های فرهنگی، اجتماعی، دینی، جغرافیایی، اقتصادی هستند که موجب رشد چنین گروه هایی در یک منطقه میشوند؟

در مورد زمینه های تاریخی ظهور بنیادگرایان القاعده به وفور بحث کردیم. اما اگر بخواهیم در مورد گروهک های فعال در مرزهای ایران اظهار نظر کنیم، بایستی گفت که مجموعه ای از عوامل، نظیر فقر، بی سوادی، بیکاری و … سبب جذب برخی به این گروهک ها می شود. دارا بودن مذهبی متفاوت و تعلق به قومیت های خاص، محلی برای سرمایه گذاری قدرتهای خارجی در این حوزه می شود. برجسته کردن نقاط هویتی و دست گذاردن بر تفاوتهای این افراد توسط این قدرتها، سبب شکل گیری آنچه که به آن کنش های هویتی می گوییم می شود و از دل این کنش ها می توان خشونتهای بسیاری نظیر آنچه گروهک جندالله یا همین پدیده نوظهور جیش العدل (که دنباله رو آن گروهک سابق می باشد) انجام داد، بیرون می آید.

۱ دیدگاه

    فاطمه :

    چقد جالب بود،ممنون

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه