نگاهی به پایگاه هویت بخشی به انسان در نگاه اسلام و غرب

زمان انتشار: ۰۳:۵۹ ۱۳۹۱/۰۴/۴

فطرت، پایگاهی فراتر از پایگاه طبیعت و غریزه است نه این‎که پایگاهی برای مخالفت و ضدیت با آن دو باشد. مهم ترین مفهوم ایمانی هویت بخش برای اهل ایمان، مفهوم «غیب» است که خود عامل اصالت بخشی به باطن انسانی نسبت به ظاهر آن نیز هست و اساسا ساحت باطن، یکی از ساحات عالم غیب است. هویت ایمانی، هویتی مرکب بوده که ناظر به ساحت ظاهر و باطن است.

فطرت، پایگاهی فراتر از پایگاه طبیعت و غریزه است نه اینکه پایگاهی برای مخالفت و ضدیت با آن دو باشد. نسبت پایگاه فطرت
با دو پایگاه غریزه و طبیعت، بسان نسبت پایگاه لیسانس به دو پایگاه دیپلم و سیکل است.
کسی که لیسانس دارد، اولا مناسبات فردی و اجتماعی اش را با اقتضائات دیپلمش تنظیم نمی کند؛
ثانیا نه
تنها ضد
دیپلم نیست، بلکه محتوای
دیپلم را بیشتر و بهتر درک می کند؛ ثالثا محتوای دیپلم را در راستای تخصص لیسانسش درک
و فعال می کند.

«هویت»، از «ماهیت» متفاوت است؛ ماهیت
حدّ شیء بوده و بیان گر مرزی است که خارج از آن، شیء دیگر شیء نیست و هویت، ذات شیء
و بیان گر درونی ترین ویژگی های شیء است. میان هویت و ماهیت، نسبتی برقرار است؛ بدین
معنی که هرکدام از آن
ها ناظر به دیگری تعریف می شود بهگونهای که نمی توان بدون آگاهی از ماهیت شیء، به درک درستی از هویت
آن نائل آمد و برعکس. البته باید توجه داشت که هویت، مفهومی درباره انسان است؛ از همین رو،
هویت حیوانی، جمادی و نباتی بی معنی بوده و کاربرد ندارد. به
عنوان مثال؛ از ماهیت تکنولوژی، رسانه و… نه از هویت آن ها پرسش می کنیم، هرچند در آشفتگی زبانی عصر ما ـ که بسیاری
از لغات در غیر موضع واقعی شان به
کار می روند ـ ممکن است شاهد کاربرد غلط هویت برای امور غیرانسانی
هم باشیم.

۲) مجلای هویت در اسلام و غرب متفاوت است:
در اسلام، مجلای هویت اولا و بالذات «باطن» انسان و ثانیا و بالعرض، «ظاهر» آن است،
این در حالی است که در غرب، دقیقا عکس اسلام است. به عبارت دیگر؛ در اسلام، ظاهر، بازتاب
باطن و در غرب، باطن، بازتاب ظاهر است. دلیل این امر این است که در اسلام – برخلاف
غرب – باطن و درون انسان از اصالت افزون
تری برخوردار است. از همین روست که اعمال انسانی، مادام که
از منطق درونی معقولی (مثل نیت پاک) برخوردار باشند، حتی اگر بنا به
دلیل یا دلایلی دارای ظاهری ناموجه هم باشند، اصالت داشته و
مورد دفاع عقلا و شارع مقدس قرار می
گیرند. این در حالی است که اگر آن ها تنها دارای ظاهری موجه بوده، اما از منطق درونی بیمار و ناقصی
برخوردار باشند (مثل رفتار و عمل منافق)، مورد تأیید عقلا و شارع مقدس نخواهند بود.

۳) مهم ترین مفهوم ایمانی هویت بخش برای
اهل ایمان، مفهوم «غیب» است که خود عامل اصالت بخشی به باطن انسانی نسبت به ظاهر آن
نیز هست و اساسا ساحت باطن، یکی از ساحات عالم غیب است. غیب در ادبیات دینی به دو معنی
به
کار رفته است: نخست، «عالم
غیب» مثل عوالم ذر، برزخ، معاد و… که نوعا مورد انکار غیر اهل ایمان قرار می گیرد و
دوم، «غیب عالم» یعنی آن لایه
ای از هستی دنیایی ما که ملموس و ظاهر نیست مثل روح، متافیزیک
و… که برخی از غیر اهل ایمان آن را انکار کرده و برخی دیگر ـ البته با تفاوت در تفسیر
ماهیت و چیستی آن ـ بدان معتقد هستند. به عبارت دیگر؛ هستی دو لایه دارد: لایه باطن
و لایه ظاهر. از آن
جا که هستی با حیثیات متفاوتی که می تواند مورد ملاحظه قرار
گیرد، منشأ و خاستگاه هویت انسانی است و مؤمنین نیز به هر دو لایه آن اعتقاد دارند،
هویت ایمانی، هویتی مرکب بوده که ناظر به ساحت ظاهر و باطن است. البته ترکیب ساحتی
هویت نباید به معنی غیربسیط بودن آن لحاظ شود؛ چه، هویت، در هر حال امری بسیط است.

۴) در نگاه اسلام، ساحت باطن انسانی (روان
انسان) به رغم گستردگی و بزرگی اش، نه تنها بزرگ ترین ساحت غیب محسوب نمی شود، بلکه
ساحات غیبی فراخ تر از نفس انسانی ـ که بزرگ ترین آن
ها ساحت وجودی خداوند متعال است ـ نیز وجود دارد که وجود انسان
در نسبت با آن ساحات بزرگ معنی می یابد. این در حالی است که در نگاه غرب، بزرگ ترین
ساحتی که وجود انسانی با آن می تواند معنی یابد، ساحت روان انسانی است. این تفاوت نگاه
به
جایگاه روان انسانی در میان
ساحات وجودی، که میان اسلام و غرب وجود دارد، دارای نتایج و پیامد
های مهمی است که برخی از آن ها عبارتند از:

الف) از آنجا که اسلام، ساحت روان انسانی را برترین ساحت غیبی نمی داند،
هرگز توصیه به اتکاء به نفس (اعتماد به نفس) ـ به آن معنی که روان شناسان غربی اراده
کرده اند ـ نمی کند و در برابر راهبرد کلیدی «اعتماد به نفس» در روان شناسی غرب، مفاهیم
راهبردی «توکل»، «توسل»، «خوف و رجاء» و… را مطرح می کند.

ب) فقدان ارتباط روان انسانی با ساحات غیبی برتر از خودش در
روان شناسی غربی باعث شده تا این روان شناسی به مراتب از روان شناسی اسلامی ساده تر
و بسیط تر باشد و برخلاف روان شناسی اسلامی، در شناخت و رصد بسیاری از حالات روانی
پیچیده انسانی نیز ناتوان باشد. چه این
که حتی برای آن دسته از حالات روانی هم که می تواند رصد کند،
به
دلیل تقلیل شان به ساحت غیب
روان انسانی، نسخه
هایی تقلیل گرایانه می پیچد.

ج) از آنجا که در اسلام، ساحت غیب روان انسان با ساحات غیبی فراتر از
آن، از جمله ساحت وجود الهی در ارتباط است، می توان از شناخت انسان به
عنوان مقدمهای برای شناخت خدا یاد کرد: «من عرف نفسه، فقد عرف ربّه». این
در حالی است که فقدان ارتباط روان انسانی با ساحات غیبی فراتر از آن در اندیشه غرب،
باعث شده که میان شناخت انسان و شناخت خداوند متعال هیچ ارتباط منطقی وجود نداشته باشد.

د) در اسلام، غیب مبنای رفتارهای ظاهری قرار می گیرد، اما در غرب بهدلیل اصالت دادن به ظاهر، غیب مبنای ظاهر قرار نمی گیرد، بلکه
تابع آن می شود. به عبارت دیگر؛ ساحت روان انسانی در نگاه غربی دو بار حدّ می خورد:
یک بار به
دلیل عدم
پیوندش با ساحات فراخ تر از آن و یک بار به
دلیل مبنا قرار نگرفتنش برای رفتارهای ظاهری.

۵) در اسلام، بهدلیل اینکه انسان خودش را در نسبت با تمام ساحات مرتبط با خودش ـ به
عبارت دیگر؛ در میانه مبدأ و معاد ـ می بیند، می تواند به خودآگاهی واقعی برسد. این
در حالی است که در غرب، اولا به این دلیل که جزء نااصیل انسانی (جسم و ظاهر وی) اصل
پنداشته شده و ثانیا به این دلیل که جزء اصیل انسانی (روح و روان وی) علاوه بر این
که فرع وجود وی تلقی شده، فاقد پیوند و ارتباط با ساحات فراخ تر
از آن دیده شده است، انسان هرگز قادر به کسب خودآگاهی حقیقی نمی شود و همواره شناخت
او از خودش، شناخت ناقص و کاذب خواهد بود.

الف) بهدلیل شناخت کاذب انسان غربی از خودش، نطفه اومانیسم بسته می شود
و او در یک خودآگاهی کاذب از خود، خودش را به
جای خدا نشانده و دایر مدار عالم تعریف کرده است. منشأ بسیاری
از خشونت
ها و جنگ افروزی ها همین باور مالک بودن انسان نسبت به تمامی هستی است.

ب) در نگاه اسلامی، وقتی انسان فراخ ترین ساحت وجودی خودش (ساحت
روان انسانی) را در برابر ساحت فراخ تر وجود الهی که لایتناهی است، بسیار خُرد و کوچک
می بیند، هیچ گاه نمی تواند دچار خودبزرگ بینی (کبر، غرور، عجب و… ) شود. چنین مکان یابی
از انسان، به طور طبیعی منجر به صلح طلبی و نوع دوستی می شود.

۶) اسلام پایگاه فطرت را پایگاه هویت بخشی اش
به انسان قرار داده است؛ بدین معنی که هویت واقعی انسانی در نگاه اسلامی، به معنی هماهنگ
شدن وی با ودیعه
های فطرت اوست. این در حالی است که پایگاه هویت بخشی غرب به
انسان، نه فطرت او که طبیعت و غریزه اوست.

الف) ودیعه های فطرت، از سه خصیصه «برای همگان»، «در همهجا» و «در همه وقت» برخوردار هستند. بر این اساس، وقتی فطرت،
پایگاه هویت انسانی قرار بگیرد، اصول هویت انسانی، قابل
تعمیم در همه زمان ها و مکان ها و برای همه انسان ها می شود. این در حالی است که هم طبیعت انسان ها پدیدهای اقلیمی است (طبایع انسان های مناطق مختلف جغرافیایی، متفاوت است) و هم غریزه انسانی تا
حدودی در پیوند با شرایط اقلیمی و بلکه تابع آن است. از این رو، وقتی طبیعت و غریزه،
پایگاه هویت انسانی قرار بگیرد، اصول هویت انسانی، غیرقابل تعمیم به دیگر انسان
ها و دیگر زمان ها و مکان ها می شود.

ب) وقتی طبیعت، پایگاه هویت انسانی قرار می گیرد، بهدلیل اشتراک انسان و اشیاء بی روح در اصل طبیعت داشتن، انسان
تبدیل به شیء شده و با قواعد حاکم بر اشیاء هم ارزیابی و سنجیده می شود. نیز، وقتی
غریزه، پایگاه هویت انسانی قرار می گیرد، به
دلیل اشتراک انسان و حیوان در اصل غریزه داشتن، انسان تبدیل
به حیوان شده و با قواعد حاکم بر حیوانات هم ارزیابی و سنجیده می شود. این در حالی
است که وقتی فطرت، پایگاه هویت انسانی قرار می گیرد، به
دلیل انحصار فطرت به انسان، انسان نه شیء و نه حیوان تلقی می شود،
بلکه با ملاک
های ویژه انسان با همه ویژ گی های چندبُعدی و چندساحتی اش، ارزیابی و سنجیده می شود.

ج) فطرت، پایگاهی فراتر از پایگاه طبیعت و غریزه است نه اینکه پایگاهی برای مخالفت و ضدیت با آن دو باشد. نسبت پایگاه فطرت
با دو پایگاه غریزه و طبیعت، بسان نسبت پایگاه لیسانس به دو پایگاه دیپلم و سیکل است.
کسی که لیسانس دارد، اولا مناسبات فردی و اجتماعی اش را با اقتضائات دیپلمش تنظیم نمی کند؛
ثانیا نه
تنها ضد
دیپلم نیست، بلکه محتوای
دیپلم را بیشتر و بهتر درک می کند؛ ثالثا محتوای دیپلم را در راستای تخصص لیسانسش درک
و فعال می کند. کسی که بر پایگاه فطرت تکیه زده نیز اولا مناسبات خودش را با اقتضائات
همین پایگاه تنظیم می کند؛ ثانیا محتوای غریزه را بهتر درک می کند؛ ثالثا غریزه را
در جهت فطرت فعال می کند.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه