هست ها و بایدهای هویّت ما در گفتگو با دکتر حسین کچویان

زمان انتشار: ۱۴:۰۵ ۱۳۹۱/۱۰/۲

شاید بتوان گفت که هیچ علمی به اندازۀ جامعه شناسی در حوزۀ هویت، تحقیقاتی ارائه نداده باشد؛ زیرا بیش از سایر علوم درگیر در بحث هویت، مانند الهیات، فلسفه، روان شناسی، سیاست و حقوق، به جنبه های عینی و کاربردی آن توجه می کند.
بحث هویت در عموم شاخه های دانش، از منظر بایستگی و شایستگی مطرح می شود و در نهایت به ما می گوید که هویت فردی، جمعی یا ملّی ما چگونه باید باشد، امّا در حوزۀ علوم اجتماعی بود گی و هستند گیِ هویت، اوّلین اهمیت را دارد. برای گفت وگو دربارۀ چگونه بودنِ هویت ملّی ما ایرانیان، به سراغ دکتر حسین کچویان، هیات علمی دانشگاه تهران و عضو محترم شورای عالی انقلاب فرهنگی، آمدیم تا بحث هویت را در لابه لای مطالعات علوم اجتماعی پرس وجو کنیم.

 ● جناب دکتر
کچویان، اگر موافق باشید، بحث هویت را با پرسشی در مورد تعریف هویت از منظر علوم اجتماعی
آغاز کنیم و این نکته که اساساً، هویت موضوع کدام علم شناخته می شود؟

هویت مفهومی
است که طی سی، چهل سال گذشته در ادبیات علمی جهان مطرح شده و رواج پیدا کرده است. البته
این مفهوم قبلاً در حوزه های فلسفه و منطق هم با عنوان «هویت» و هم بدون آن، مطرح بوده
و به کار رفته است ولی کاربرد اخیرش، دقیقاً جنبۀ اجتماعی دارد؛ یعنی کاربرد های قبلی
جنبۀ الهیاتی، فلسفی، متافیزیکی، منطقی، عرفانی داشته، اما در دورۀ متأخر، با تحولاتی
که در حوزه های علوم اجتماعی رخ داده، این مفهوم به عنوان اصطلاحی مطرح شده است که
می تواند برای توضیح بعضی از رفتارها یا تحولات اجتماعی جدید به کار رود. درحال حاضر
این مفهوم، خاص یک حوزه نیست و در بسیاری از علوم کاربرد دارد؛ از جمله در روان شناسی
اجتماعی، انسان شناسی، جامعه شناسی، حوزۀ انتشارات فرهنگی و… .

هویت معنایی
است که در مقابل پرسش از چیستی یک شیء یا انسان بیان می شود. در این تعریف، معنای این
واژه به مفهوم ماهیت بسیار نزدیک است. هویت در عرصۀ فردی هم کاربرد دارد، اما در اینجا
به طور خاص عنوان بحثی در مورد انسان اجتماعی است و می کوشد رفتارهای اجتماعی انسان
را توضیح دهد. از این منظر، هویت اجتماعی وجه مشترک عامی است که در پاسخ های افراد
یک جامعه یا جمع به پرسش از هویت و کیستی آنها وجود دارد، مثلاً زمانی که از عده ای
بپرسیم که شما چه یا که هستید؟ آنها ویژگی های خودشان را به عنوان ویژگی های مشترکی
که آن گروه را می سازد بیان می کنند و این هویت آن گروه است. به عبارت دیگر، هویت اجتماعی
آن خصایص و ویژگی های مشترکی است که یک گروه دارد و براساس آنها، خود را تعریف می کند.
به همین جهت انواع هویت های اجتماعی وجود دارد؛ از جمله هویت جهانی، که از انسان جهانی
و مشترکات آنها صحبت می کند؛ هویت اسلامی، که مربوط به ویژگی های مشترک مسلمانان است؛
هویت شیعی، یعنی خصوصیات مشترک مسلمان شیعی. حال می توان باز این مجموعۀ هویتی را خردتر
کرد و به طور مثال از هویت زنان مسلمان شیعی صحبت کرد و اینکه چه ویژگی ها و خصوصیاتی
دارند. ازآنجاکه انسان ها در مناطق مختلفی زندگی می کنند، از نظر محدودۀ جغرافیایی
هم ممکن است با هم تمایزاتی داشته باشند. در این صورت، حتی می توان از هویت زن شیعی
در منطقۀ شمال یا جنوب یا هر جای دیگر و خصوصیات متفاوت آنها صحبت کرد. در اینجا پرسش
از هویت، ممکن است دو پاسخ داشته باشد: یکی پاسخ هنجاری و تجویزی و دیگری پاسخ بالفعل
و محقق؛ یعنی زمانی ممکن است مثلاً از هویت کنونی زن شیعی ایرانی یا لبنانی سؤال شود
و زمانی دیگر از اینکه این هویت چه باید باشد. تجویزی یعنی آنچه فکر می کنیم که یک
زن شیعیِ ایرانی باید باشد، ولی محقق یا بالفعل آن ویژگی هایی است که در حال حاضر زنان
شیعه در ایران دارند.

● انسان هویت
را می سازد، کسب می کند یا به ارث می برد؟

این بحثی سابقه دار
است و حتی قبل از دوران جدید و اشکال مدرن یا دوران متأخر مدرن مطرح بوده است. قبل
از بحث هویت، بحث شخصیت، رابطۀ آن با ارث و محیط و اینکه اکتسابی است یا محوّل مطرح
بود. دراین باره نظریه های مختلفی وجود دارد؛ نظریه های متفکران پیش از مدرن یا سنّتی،
نظریه های مابعد تجددی ها یا پست مدرن ها و… . متفکران سنّت به طور طبیعی به فطری
یا ذاتی بودن شخصیت معتقدند. در نگاه این دسته از متفکران، سنّت بر اینکه انسان دامنۀ
محدودی دارد و دارای استعدادهای ازقبل تعیین شده ای است تأکید می کند، اما مثلاً در
نگرش ملاصدرا این موضوع تفاوت پیدا کرده است. در این تفکر، «انسان نوع متوسط» مطرح
شده است و اینکه هر انسانی می تواند خودش را بسازد؛ به عبارتی انسان ها این قدرت را
دارند که به اشکال مختلف، خودشان را محقق کنند. در میان متفکران مسلمان دورۀ سنّت،
به ویژه شیعیان، این قضیه که انسان می تواند خودش را بسازد بسیار موضوعیت پیدا کرده
است. اصولاً پیش شرط نگاه دینی آن است که انسان ها می توانند خودشان را بسازند. اگر
بناست انسان ها در مقابل رفتارهایی که انجام می دهند مسئول باشند، باید این امکان برایشان
وجود داشته باشد که بتوانند خود را به اشکال مختلف محقق سازند. در بحث جبر و اختیار
هم این موضوع مطرح می شود و مختار یا مجبوربودن انسان درواقع ناظر بر این است که چقدر
می تواند متفاوت از آن چیزی که از قبل به او داده شده است، عمل کند. البته عواملی که
انسان را به شکل خاصی درمی آورند بخشی از تقدیرات خداوندی است. در دیدگاه مدرنیسم و
تجدد، بیشتر بر تأثیر عوامل محیطی بر شخصیت انسان تأکید می شود. بر این اساس، عده ای
از متفکران مسئلۀ جبرگرایی و تأثیر جبرگونۀ محیط بر شخصیت انسان را مطرح کرده اند.
در نتیجه از نظر آنها، انسان چندان اختیاری ندارد و نمی تواند در شکل دهی به خودش تأثیری
داشته باشد. البته در حوزۀ روان شناسی، در نگاه اولیه مدرن نیز این تأکید بر ویژگی های
ارثی و ذاتی وجود داشت، ولی در نگاه متأخر مدرنیته، یعنی همان پست مدرن ها، بر این
مسئله که هویت برساخته است بیشتر تأکید می شود؛ تا حدی که معتقدند انسان می تواند هرچه
که می خواهد باشد. این، نگاهی افراطی است و در تجربه های شخصی خود ما هم در مورد آن
شک و تردید و سؤال هایی وجود دارد. تفاوت این دیدگاه با نگاه ملاصدرا در این است که
از نظر ملاصدرا، امکان برساختگی نامحدود نیست، به علاوه او به این مسئله عقیده دارد
که حقیقت نهایی انسان در بهشت ظاهر می شود و در آنجا معلوم می گردد که اصلاً حیوان
است یا انسان. درواقع تقدیر خداوندی این است که انسان ها توانایی ساختن خود را داشته
باشند. به هر صورت این امکانِ برساختگی، بسیار مشخص و ملموس است و محدودیت هایی دارد،
اما دیدگاه جدید محدودیتی برای آن قائل نیست.

● عده ای از
اندیشمندان به تأثیر بسزای محیط زیست و اقلیم در هویت انسانی باور دارند و بحث زیست شناسی
اجتماعی را مطرح می کنند. جنابعالی چه نظری در این باره دارید؟

بحث زیست شناسی
اجتماعی در گذشته مطرح شده و آنچه اکنون رواج دارد بحث «سوسیوبیولوژی» است. این بحث
از دهۀ 1970 به بعد مطرح شد و اندیشمندانی مثل ویلسون، آن را نظریه پردازی کردند. در
این تفکر است که تأثیر عامل ژنتیک بر هویت انسان تعیین کننده تلقی می شود.

● ابن خلدون
نیز به شکلی به بحث تأثیر جغرافیا و محیط زیست بر هویت انسان توجه کرده است.

بحث محیط زیست
با ژنتیک تفاوت دارد. بحث ژنتیک همان صورت تغییریافتۀ بحث فطرت یا طبیعت است. در زبان
علمی جدید، اثر محیط و جنبه های ذاتی و ماهوی انسان با مقولۀ ژنتیک بیان، و توضیح داده
می شود و تأکید می گردد که بسیاری از ویژگی های انسانی از جمله ویژگی های فرهنگی را
ژنتیک شکل می دهد. این تفکر در مقابل نگرشی است که بر اختیاری بودن یا برساختگی انسان
تأکید می کنند. در هر صورت مطالعاتی در حوزۀ علوم تجربی که انجام شده است نشان می دهد
ژنتیک همه چیز را تعیین نمی کند؛ یعنی هرچند ژنتیک زمینۀ بروز استعدادهایی را فراهم
می کند و به رشد انسان و شکل گیری هویت انسانی جهت می دهد و به نوعی محدودکنندۀ اختیار
او در برساختگی است، عالم با توانایی های خاص انسانی می تواند آنها را تغییر دهد. محیط
هم همین طور می تواند تأثیر بگذارد و ویژگی های انسان در نهایت برآیند این سه عامل
علاوه بر آگاهی اوست. از نظر دینی نیز، اگر بحث امکان ساختن خود وجود نداشت، اصلاً
ارسال رسل و انزال کتب بی معنا می شد، در صورتی که ژنتیک ، همۀ ویژگی های شخصیتی وی
را تعیین می کرد و هیچ امکان انتخابی وجود نداشت، مسئولیت، عقاب و ثواب معنا پیدا نمی کرد.

● بحث کیستی
انسان از عهد باستان مطرح شده است، اما عملاً در هیچ کدام از این دوره ها برای بشر،
هویتی جهانی به وجود نیامد؛ یعنی نه حقایق کلّی سقراطی و افلاطون توانست انسانی کلّی
را معرفی کند که همۀ جوامع بتوانند خودشان را براساس آن تعریف کنند و نه بحث «من» دکارتی.
درحال حاضر، اگر قرار است جامعۀ جهانی و نوعی هویت جهانی به وجود آید، به نظر می آید
آن علمی که می تواند این بستر را فراهم کند جامعه شناسی است. نظر شما در این باره چیست؟

اینکه نگاه
متفکران به هویت انسانی تا به حال نتوانسته است انسان جهانی را معرفی کند، لزوماً به
معنای نادرستی نگرش آنها نیست؛ یعنی اگر تعریفی از هویت، جهانی گردد، الزاماً به درستی
آن تعریف مربوط نمی شود؛ زیرا هزاران عامل در این امر دخیل است، مثلاً آنچه ادیانی
مانند مسیحیت و اسلام در مورد هویت انسانی گفته اند پذیرش عمومی پیدا نکرده است، اما
این لزوماً به معنای نادرستی تعریف هویت از دیدگاه این ادیان نیست. در پذیرفته شدن
دیدگاه این ادیان در زمان خودشان و حتی پس از آن، عوامل بسیاری مؤثر بودند. از سوی
دیگر علم تجربی وضع انسان ها را در گذشته مطالعه می کند و تعریف تمدن های گذشته از
هویت را بیان می نماید، اما اینکه انسان چه هویتی باید داشته باشد از عهدۀ مطالعات
تجربی برنمی آید؛ نه جامعه شناسی و نه زیست شناسی. پاسخ به این پرسش که شأن انسانی
چه اقتضائاتی دارد و انسان و بما هو انسان چه باید باشد، از عهدۀ فلسفه و دین برمی آید.
البته بعید به نظر می رسد از راه فلسفی بتوان به پاسخ صحیحی دست یافت؛ زیرا این مسئله
که انسان چه باید باشد، مستلزم درک حقیقت و ذات نهایی او یا آنچه انسان به اقتضای آن
خلق شده، است. این درک نیز درک معمول عقلی بشر نیست. معمولاً حتی فلاسفه، که ماهیت کاو
هستند، محدودیت هایی دارند و مهم ترین محدودیت های آنها هم این است که به هرحال متکی
به دانش و فهم تجربه های گذشته بشرند، درحالی که ممکن است انسان کنونی با انسان نهایی
بسیار تفاوت داشته باشد؛ البته به طورکلی بی ربط با آن نیست. تنها حوزه ای که صلاحیت
دارد بگوید انسان چه باید باشد دین است؛ زیرا ادیان از حقیقت نهایی جهان و انسان آگاه اند.

● اگر اجازه
بدهید وارد بحث های ملّی خودمان شویم. درحال حاضر بین نخبگان جامعۀ ما که به مقولۀ
هویت توجه نموده اند، گرایش های فکری مختلفی وجود دارد. به طور مثال، دکتر نصر به هویت
معنوی و شرقی ایرانی معتقد است؛ افرادی مثل آقای شایگان هویت چهل تکه و موزاییکی را
مطرح می کنند؛ عده ای هویت سه گانه را، عده ای دیگر هویت باستانی را و دکتر مجتهدی
هویت صدرایی را و به اعتقاد ایشان، مکتب ملاصدرا آینه ای از هویت ملّی ماست؛ زیرا توانسته
است به حوزه های مختلف شخصیت اجتماعی ما جامعیت بخشد. جنابعالی کدام محور را تأیید
یا نقد می کنید؟

معمولاً بحث های
هویتی در اغلب بحث های علمی و بیان «ما هو» انسان ایرانی یا انسان هر جای دیگر، در
ظرف زمان و مکان مطرح شده است؛ یعنی در پاسخ به این پرسش که هویت ایرانی چیست، باید
دید هویت ایرانی در سال های گذشته یا هم اکنون چگونه بوده است. ابزار این بررسی هم
علم است. اما درواقع همۀ بحث های هویتی بیان هویت مطلوب بوده اند و هیچ کدام از آنها
این را بیان نکرده است که انسان ایرانی به معنای محقَّق چیست. اگرچه همۀ این دیدگاه ها
استفاده هایی از تجربه های گذشتۀ ایرانیان کرده اند، اما ناظر به این بوده اند که بگویند
ایرانی چه باید باشد؟ در نگرش آقایان نصر، شایگان و مجتهدی هویت انسان ایرانی آن گونه
که باید باشد مطرح گردیده است نه آن گونه که هست و این درواقع بیان هویت مطلوب است.
بااین حال به دلیل اینکه جهان امروز متکی به علم است، این متفکران می کوشند ارجاعاتی
به وضع انسان ایرانی در گذشته داشته باشند. حال حرف نهایی دسته ای از آنها این است
که در برابر تهدیدهای عصر کنونی، چه هویتی باید داشته باشیم، اما دسته ای دیگر مانند
آقای سروش یا شایگان، هویتی توهمی برای ما ایجاد می کنند و می گویند که هویت کنونی
ما آن است. در کل این دو نوع دیدگاه هویت مطلوب را مطرح می کنند. به طور مثال، در نظر
عده ای یکی از ویژگی های هویت ایرانی دموکراسی سکولار است. این در حالی است که ما چنین
ویژگی ای را نه در گذشته داشته ایم و نه هم اکنون. اما این عده می گویند که تعریف هویت
انسان ایرانی باید به گونه ای باشد که هرکسی که به نظام های دموکراتیک معتقد است، ایرانی
تلقی گردد. پاسخ به این پرسش که انسان باید چگونه باشد، به حوزۀ ادیان مربوط است که
در مورد ایران نظر نهایی را دیانت اسلام داده است.

در تعریف هویت،
اصل آن است که انسان ها خود را با آن چهارچوب های بنیادیِ تعریف انسان در ادیان هماهنگ
کنند. در این صورت، باقی مسائل هویتی چندان منازعه ای در پی ندارد. قبل از مدرنیته،
اسلام در بیشتر کشورها گسترش پیدا کرده بود و در این خصوص مشکلی هم وجود نداشت و همه
خود را مسلمان می دانستند. اما حال ممکن است این پرسش مطرح شود که در مقطع تاریخیِ
خاص، در مورد کشوری خاص، غیر از آن ویژگی های بنیانی که اساس هویت انسانی است بر چه
ویژگی هایی باید تأکید کرد؟ در این مقطع ممکن است مسئلۀ زبان هم مطرح شود. برای مثال،
در مورد هویت انسان ایرانی بر زبان فارسی به منظور قوام بخشیدن به هویت ایرانی تأکید
می شود؛ البته عده ای در این باره معتقدند که زبان فارسی شرط ایرانی بودن نیست؛ زیرا
عدۀ زیادی هستند که ایرانی اند، اما به زبان فارسی صحبت نمی کنند؛ البته مناقشات بعدی
در اینجا ممکن است موضوعیت پیدا کند. اما به نظر می رسد، با توجه به تاریخ گذشته و
سازگاری اسلام با تمامی هویت های محلی (مثلاً هویت ایرانی، عرب یا عراقی) مناقشه های
اساسی چندانی نباید در این زمینه ها وجود داشته باشد. هویت را باید به گونه ای تعریف
کرد که در عصر موجود، با بنیادهای هویتی در تعارض قرار نگیرد و در عین حال تنوع هایی
نیز داشته باشد؛ همان طورکه زمانی هویت اسلامی به همین شکل بود در آن زمان تعریف انسان
براساس دیانت اسلام و بنیادهای هویتی بود و هریک از اقوام موجود در قلمرو خلافت اسلامی،
ویژگی های زبانی و فرهنگی خود را دارا بودند و هویت انسانی اسلام با این خصیصه ها و
نیز ویژگی های جهان در هر عصری منافاتی نداشت. در دورۀ حاضر نیز قاعدتاً باید ویژگی های
این دوره در این هویت ترکیب می شد، اما بعضی از این ویژگی ها مانند دموکراسی سکولار
در تعارض با منطق هویتی اصلی انسان که همان هویتی است که اسلام ارائه می دهد، قرار
دارد. درصورتی که این تعارض به نفع هویت اسلامی حل شود، به نظر من از این حیث مشکلی
وجود نخواهد داشت. بنابراین ابتدا باید هویت نهایی انسان مشخص شود و در مرحلۀ بعد،
اگر قرار شد ویژگی های هویتی دیگری که مربوط به جغرافیا، زمان و مکان خاص است در این
هویت اصلی وارد شود باید منطق اصلی آن هویت بنیادی رعایت گردد.

● تعریف شما
از هویت ایرانی در حال حاضر چیست؟

دین همیشه جزئی
از هویت مطلوب در ایران بوده است. قبل از اسلام، ایرانی موحد بوده و در دوره ای دین
زردشت جزئی از هویت دینی ایرانیان محسوب می شده است. بعد از ورود اسلام به ایران نیز
دین اسلام و مذهب تشیع جزئی از هویت ایرانی شده است. در تاریخ معاصر ما، هیچ حرکت اجتماعی
در ایران به وجود نیامده، مگر آنکه دیانت در آن تأثیری محوری داشته است. بنابراین ویژگی
اساسی و بنیادی هویت ما همچنان دینی و آن هم هویت اسلامی است. در این سرزمین، افراد
و اقلیت های بسیاری زندگی کرده اند، اما آنهایی هویت ایرانی را می سازند که تأثیر بسزایی
در تاریخ این کشور بر جای گذاشته یا به بیان دقیق تر، تاریخ این کشور را ساخته اند.
بنابراین در تعریف هویت باید به سراغ ایرانیانی رفت که این تاریخ را ساختند و مستمراً
جهان ایرانی را شکل دادند، و ویژگی های آنان را شناخت. در ایران احزاب و جریان های
گوناگونی حضور داشته اند، ولی در هستۀ اصلی شکل دادن به هویت ایران، در حاشیه قرار
می گرفتند. بر این اساس جنبۀ محقق و بالفعل هویت ما نیز همان هویت اسلامی و دینی است.

● عده ای از
اندیشمندان، نظیر دکتر داوری بر این باورند که نمی توان اجزایی از تجدد و مدرنیته را
انتخاب و اخذ کرد و اجزایی دیگر را کنار گذاشت. زمانی که ما ویژگی هایی از دنیای مدرن
را اخذ کنیم، به دنبال آن دسته ای متعلقات اجباری هم وارد فرهنگ و هویت ما می شود،
بدون آنکه خواهان ورود آنها باشیم. این در حالی است که شما معتقدید ما باید ویژگی هایی
از دوران مدرن را اخذ کنیم و بر هویتمان منطبق سازیم. به نظر بنده هویت واقعی دنیای
مدرن، سکولار است. بر این اساس ما چگونه می توانیم از دنیای سکولار ویژگی هایی را اخذ
کنیم، درحالی که آن ویژگی ها به تدریج دین ما را عرفی می کند و آرام آرام ما را به
سمت سکولارشدن می برد؟

همۀ تمدن ها
کلی هستند و ممکن نیست آنها را تکه تکه کرد، اما این گونه هم نیست که هر تمدنی که به
جایی دیگر گسترش یافت تمام ویژگی های خودش را در آنجا غالب گرداند. تبادل داشتن با
هم از ویژگی های تمدن ها بوده است، به طور مثال غربی ها در قرون دهم و یازدهم میلادی
اسلام زده و شرقی زده شدند، ولی مسلمان نشدند. آنها بعضی از ویژگی های تمدن اسلامی
را اخذ کردند و طی سه، چهار قرن، تغییر و تحولاتی در آنها ایجاد کردند، مثلاً خردگرایی
را گرفتند و خردگرایی خاص سکولار را ایجاد کردند. بنابراین همیشه تمدن ها با هم تعامل
داشته اند و دائماً ویژگی هایی را از هم گرفته اند؛ ایران از یونان، یونان از ایران،
مسلمانان از یونان و غرب از مسلمانان؛ مثلاً متافیزیک یونانی وارد ایران شده و پس از
تغییراتی در مکتب ملاصدرا به کار رفته است، اما این مکتب همان متافیزیک یونانی نیست
و فکر اجتماعی یونانیان همانی نیست که نزد فارابی است. به نظر من، می توان بخش های
مختلف تمدنی را گرفت و با منطق خود سازگار کرد، اما اگر این بخش ها را با منطق آنها
بگیریم، آن منطق با جنبه های دیگرش که نگرفته ایم بر ما حاکم می گردد. به طور نمونه،
می توان از قضیۀ دموکراسی نام برد. عده ای در ایران تأکید می کنند که دموکراسی باید
دموکراسی سکولار باشد. در این نوع دموکراسی، برای جریان های اجتماعی و فکری مختلف با
هر فکر و عقیده ای محدودیتی وجود ندارد. در ظاهر، دموکراسی سکولار برای هیچ گروهی محدودیتی
قائل نمی شود، اما در اصل این طور نیست که بدون محدودیت باشد؛ طبیعت دموکراسی سکولار
این است که گروه های ضددینی را ایجاد کند و پرورش دهد. این نوع دموکراسی محصول غرب
و مدرنیته است، اما می توانیم این نظام را بگیریم و با هویت اسلامی مان تطبیق دهیم
که این کار هم انجام شده است. در مذهب تشیع، مسئلۀ بیعت مردم با امامان به نوعی بازتابی
از دموکراسی سیاسی است که بعدها سنّت های محلی و منطقه ای، امپراتوری ایران و سنّت های
شاهنشاهی مانع تحقق آن شده است. در عصر کنونی، زمانی که دیدیم دموکراسی بر منطق دینی
ما منطبق است، این اصل را که مردم در ترتیبات نظام سیاسی مشارکت داشته باشند پذیرفتیم،
اما ویژگی سکولاری آن را طرد کردیم؛ زیرا معتقدیم بنیاد اصلی هویت ما را تخریب می کند.
هویت اصلی ما هویت دینی است، بنابراین اجازه نمی دهیم هر گروهی در تعیین سیاست ها،
اولویت ها و اهداف کلان کشور مداخله کند. برای این مشارکت، ابتدا افراد باید به قانون
اساسی کشور اعتقاد داشته باشند؛ البته این اصل هم منطبق بر حرف های سکولاریست هاست.
آنها هم معتقدند که هر کسی که می خواهد در جامعه فعالیت سیاسی کند و حزب تشکیل دهد
باید قانون اساسی را بپذیرد. اما قانون اساسی ایران با قانون اساسی آنها تفاوت دارد؛
در قانون اساسی ما شرط مسلمان بودن یا هویت دینی داشتن گذاشته شده است. بنابراین باید
کانونیت منطق دینی در هر اقدامی لحاظ شود تا اثر و نتیجه اش غلبه یافتن هویت سکولار
و غیردینی مدرنیته بر ما نباشد.

● هویت سکولار
در حال تبدیل شدن به هویتی جهانی است؛ ازاین رو هویت ما با بحرانی مواجه شده و با این
جهانی سازی تقابل پیدا کرده است. نظر شما در این باره چیست؟

قبل از پیروزی
انقلاب اسلامی می توانستیم بگوییم که هویت غرب در حال جهانی شدن است، اما پس از این
پیروزی، جریان های متفاوتی در جهان پدید آمد، از جمله جریان اسلامی که غرب در حال حاضر
از سوی آن احساس تهدید می کند و ازهمین روست که به هر طریقی می کوشد آن را تغییر دهد
یا حذف کند. بنابراین هویت مدرن در حال جهانی شدن نیست؛ زیرا در جهان، هویت هایی غیرمدرن
ظاهر شده اند یا محدود احیا شده و وارد تاریخ گردیده اند. به عبارتی درحال حاضر هویت
تمدنی غرب، که در گذشته نزدیک بود همۀ جهان را شبیه خود کند، با هویت معارضی روبه رو
شده که در حال نفوذ به غرب است، به گونه ای که غرب را با بحران هویتی مواجه کرده است؛
کمااینکه عکس العمل های آن را در قضیۀ حجاب یا سخت تر شدن قوانین مهاجرت در غرب می بینیم.
رویارویی با هویت مدرنیته برای ما مشکل جدیدی نیست و ما از گذشته با آن درگیر بوده ایم،
ولی مدرنیته است که هم اکنون با هویت اسلامی مواجه شده است. به نظر من، مدرنیته نمی تواند
از پس این رویارویی برآید؛ زیرا حدود سیصد، چهارصد سال است که مدرنیته جهان و هویت های
دیگر را تهدید کرده است، بنابراین اگر می خواست پیروز شود، قبل از اینها پیروز می شد.
درحال حاضر مدرنیته در کانون های خودش نه تنها از سوی مسلمانان، بلکه از سوی خود مدرنیست ها
نیز با تهدید روبه رو شده و حدود سی، چهل سالی است که دیگر آن نیروی غالب در جهان نیست
که اعتبار و ارزش جهانی داشت، اگر مدرنیته آن اعتبار و ارزش جهانی را داشت، مجبور نمی شد
دوباره به عهد استعمار قدیم برگردد و برای کنترل جهان لشکرکشی کند. در این رویارویی،
هویت های غیرمدرنِ دیگر به جز مسلمانان، نمی توانند حضور داشته باشند؛ چون بنیان های
نظری لازم برای این رویارویی را ندارند و در نهایت این هویت ها مثل چینی ها، ژاپنی ها
و هندی ها خود صورتی دیگر از نظم و انسان تجددی را عرضه خواهند کرد نه اینکه نظم و
انسان دیگری بسازند. هم اکنون به جز مسلمانان هیچ هویت دیگری قدرت هم آوردی با غرب
را ندارد و مدرنیته و هویت اسلامی در حال پیشروی و تهاجم به هم هستند؛ البته تهاجم
مدرنیته از قبل آغاز شده بود.

● از بیانات
جنابعالی این طور متوجه شدم که عملاً رویارویی جدیدی که به وجود آمده است و ما داریم
یک بازسازی هویتی می کنیم برمی گردد به بحث انقلاب اسلامی؛ یعنی انقلاب اسلامی هویت
ملّی جدید ما را شکل داده و در حال رویارویی با مدرنیته است. اگر امکان دارد دربارۀ
سهم انقلاب اسلامی بیشتر توضیح بفرمایید.

انقلاب اسلامی،
هم برآیند و نتیجۀ این بود که هویت ما، دینی است و هم اساس و بنیانی برای هویت تازۀ
ما. از این رو، این سخن که ایران به بحران هویتی دچار است صحیح نیست؛ چون مردمی که
مشکل هویتی داشته باشند نمی توانند روی پایشان بایستند، چه رسد به اینکه انقلاب نمایند
و سی سال به طور مداوم از هویت جدید خود، در صحنه ای که همۀ نیروها به لحاظ تکنیکی
بر او غلبه دارند، دفاع کنند. البته عده ای در ایران زندگی می کنند که غربی هستند.
این عده ممکن است بحران هویتی داشته باشند و بر جامعه نیز تأثیر بگذارند، ولی هستۀ
اصلی جامعۀ ایران، دینی است و این هسته، هستۀ سخت و پایدار تاریخ ایران است. پیش از
پیروزی انقلاب اسلامی، در جامعۀ ایران، علاوه بر هویت اسلامی، هویت ناسیونالیستی، تجددخواهانه
و چپ نیز حضور داشتند و در شرایط مساوی هم فعالیت می کردند؛ یعنی همان گونه که آنها
به زندان می رفتند، مسلمانان هم زندانی می شدند. در این صحنه، هریک از آنها تلاش می کرد
هویت ایران را بر اساس هویت خود بسازد. اما حاصل این تلاش ها پیروزی انقلاب اسلامی
و تأسیس نظام جمهوری اسلامی بود. همین مسئله نشان می دهد هستۀ جاندار و سخت جامعۀ ایران،
هویت اسلامی است.

در حال حاضر،
جامعۀ ما با مشکل هویتی مواجه است، اما دچار بحران هویتی نیست. مهم آن است که هستۀ
سخت، بنیادی و کانون هویت ما، هویت اسلامی است و اگر قرار است ویژگی های فرهنگی دیگری
هم اخذ شود، نباید به این کانون و هسته آسیب بزند. در آن صورت است که ما دوباره با
نتایجی که از انقلاب مشروطه و نهضت ملّی شدن نفت به دست آمد، روبه رو می شویم. در نهضت
ملّی شدن نفت، ازآنجاکه هویت دینی با حذف و کنارگذاشتن مرحوم کاشانی لحاظ نشد، مردم
از پشتیبانی کردن این نهضت دست برداشتند و بدین ترتیب کودتا به راحتی پیروز شد. در
نهضت مشروطه هم به همین صورت؛ زمانی که متجددان بر سر کار آمدند، کوشیدند هویت خود
را بر جامعه غالب کنند، در نتیجه علما کنار نشستند و کتاب هایشان را سوزاندند و از
شرکت در این نهضت ابراز پشیمانی کردند. بدین ترتیب بود که انگور مشروطه به شراب تبدیل
شد.

● در پایان
ضمن تشکر دوباره از جنابعالی به خاطر شرکت در این گفت وگو، اگر صحبتی دارید بفرمایید.

خیر، صحبت خاصی
ندارم غیر از تشکر و خسته نباشید به شما دست اندرکاران محترم مجلۀ زمانه و آرزوی سلامتی
و توفیق برای خوانندگان گرانقدر آن.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه