واگویه های یک دانشجوی ستاره دار علوم سیاسی

نویسنده:

زمان انتشار: ۱۷:۱۷ ۱۳۹۳/۰۴/۱۰

اما آیا تا کنون اتفاق افتاده که جلو جملاتی که مطالعه میکنیم، علامت سئوال بگذاریم و از خود بپرسیم که از کجا معلوم نویسنده درست گفته باشد؟ پس معلوم شد که ما عمدتا خوانندگان خوبی هستیم و نه نقادان خوبی! تجلیل گران خوبی هستیم و نه تحلیلگران خوبی!…

یکی از مسائلی که در حوزه علم انسانی و به تبع علوم سیاسی در دانشگاه های ما وجود دارد،ضعف پرسشگری و تفکر نقادانه در میان استاد و دانشجو است.همه ی ما کتابهای درسی علوم سیاسی را خوب میخوانیم و احیانا با نمره های بالا آنها  را پاس میکنیم، اما آیا تا کنون اتفاق افتاده که جلو جملاتی که مطالعه میکنیم، علامت سئوال بگذاریم و از خود بپرسیم که از کجا معلوم نویسنده درست گفته باشد؟ پس معلوم شد که ما عمدتا خوانندگان خوبی هستیم و نه نقادان خوبی! تجلیل گران خوبی هستیم و نه تحلیلگران خوبی!…متاسفانه آنقدر هژمونی روشنفکری بر فضای علوم سیاسی و به طور کلی علوم انسانی ما سایه افکنده که گویی متون کلاسیکی چون لویاتان هابز، روح القوانین منتسکیو، گفتارهای ماکیاولی و قرارداد اجتماعی روسو از قرآن مقدس ترند و از وحی منزل تر! البته ما هیچ وقت قائل به حذف این متون و سایر متون علمی علوم انسانی نبوده و نیستیم، منتها میگوییم در کنار اینها نیز کمی نقد کنیم تا پرسشگری و تفکر در این حوزه به یک رویه تبدیل شود. باید به عنوان یک بچه مسلمان دانشجوی علوم سیاسی همواره مد نظر داشته باشیم که پایه علوم سیاسی مدرن، عمدتا بر مفاهیمی چون اومانیسم(توجه به من خودبنیاد،نفسانیت محور و سوبژکتیو)، راسیونالیسم(خرد گرایی با محوریت عقل منقطع از وحی)، ساینتیسم(علم گرایی به معنای انحصار علم در علوم تجربی و پوزیتیویستی و نفی معرفت شهودی و وحیانی)و … قرار دارد که این مبانی از ریشه با مبانی اسلام در تعارض است و انتظار میرود دانشجویان عزیز ضمن توجه به این تعارض، سعی کنند عمیقا  با مبانی تفکر سیاسی در اسلام نیز آشنا شوند.

بسیاری از مباحثی که در دوره کارشناسی علوم سیاسی به دانشجویان ما آموزش داده میشود، با آموزه های اصیل دینی ما ناسازگار است.به عنوان نمونه به برخی موارد اشاره میکنیم:

1. طبق تقسیم بندی کلی که اکنون در متون موجود علوم سیاسی از انواع  حکومتها ارائه میشود حکومت ها دو دسته اند: یا رای اکثریت ملاک است(دمکراسی) و یا رای یک نفر (دیکتاتوری یا فاشیستی). حال آنکه حکومت دینی نه دمکراسی غربی است و نه دیکتاتوری است  و در هیچ کدام از این دو دسته جای نمیگیرد ، بلکه خود دارای ساختار بندی خاصی است که البته مجال تفصیل نیست.

2.اصولا پدران علوم سیاسی مدرن با یک انسان شناسی خاصی وارد حوزه ی نظریه پردازی شده اند که با اصول انسان شناسی اسلامی در تعارض است. کسانی مثل ماکیاولی و یا  هابز به عنوان متقدمین سیاست مدرن  اصولا با بدبینی خاصی که نسبت به ذات انسان دارند،وارد حوزه ی نظریه پردازی سیاسی شده اند، مثلا آنجا که ماکیاول در کتاب شهریار میگوید:((موجودات انسانی باطنا نادرست هستند و به کسی وفا نمیکنند ، پس هیچ کسی هم در مقابل موظف نیست که به آنها صدیق و وفادار باشد.)) یا هابز که معتقد است:((انسان گرگ انسان است.)) تاریخ اندیشه های سیاسی در غرب ،ابوالقاسم طاهری

این در حالی است که از نظر اسلام ،انسان ذاتا موجودی خبیث  و پلید نیست بلکه با فطرتی الهی و باطنی پاک و عاری از خباثت آفریده میشود. در انسان شناسی اسلامی، انسان موجودی دو ساحتی است و میتواند با اراده و اختیاری که دارد، هم در جهت ابعاد مثبت و تکامل انسانی رشد کند و هم میتواند در جهت ابعاد منفی تنزل کند.

3.در بسیاری از متون موجود، جدایی دین از عرصه اجتماع و خصوصا سیاست(سکولاریسم) به عنوان یک پیش فرض بدیهی پذیرفته میشود به طوری که اگر کسی خواست خدشه ای وارد کند، گویی صحبت او فاقد ارزش علمی است و متهم میشود که دانش را از ارزش تفکیک نکرده است.به عنوان مثال در یکی از این کتب آمده است:((یکی از تهدید های عمده ای که در قرن بیستم برای دمکراسی پیدا شده ، تمایل مذاهب به مداخله در حیات سیاسی بود.غلبه اجتماعی و سیاسی مذهب به شیوه ای که موجب گسترش روحیه عدم تساهل گردد، از رشد ارزش های دمکراتیک جلوگیری میکند))بشیریه، آموزش دانش سیاسی ص464. البته این جمله شاید در مورد مسییحیت قرون وسطی صدق کند ،اما در مورد اسلام به هیچ وجه صادق نیست. نیز به کاربردن لفظ مذهب آنهم به صورت عام و بدون تفکیک، یکی از اشکالات اصلی گزاره فوق است. ضمن آنکه تفکیک عرصه دین و سیاست ،خصوصا در مورد اسلام ، نه تنها فاقد پشتوانه علمی است، بلکه با مسلمات تاریخی و سیره بزرگان اسلام ناسازگار است که نمونه بارز آن تشکیل حکومت و مرکزیت سیاسی توسط پیامبر در مدینه است.

4.مثال آخر آنکه برخی نویسندگان اصرار دارند انقلاب اسلامی را با تئوری هایی نظیر”تئوری کشش اجتماعی”، “نظریه تحلیل ساختاری”، ” نظریه نظام اجتماعی” ،” نظریه توسعه ی نامتوازن یا تئوری شکاف”، ” تئوری جامعه ی توده وار”، ” تئوری توقعات فزاینده” ،نظریه تنازع سیاسی” ،و… تحلیل کنند، در حالی که این تئوری ها  در جریان سیر تاریخی انقلاب های غربی نظیر انقلاب فرانسه، انقلاب آمریکا و…تکوین یافته اند و اصولا نمیتوان آنها را مبنای تحلیل انقلاب اسلامی قرار داد.

نکته آخر آنکه تمام مطالب گفته شده مقدمه ای است بر این که: برای تمدن سازی، ضمن خوانش متفکرانه، نقادانه و پرسشگرانه متون علوم اجتماعی و علوم سیاسی مدرن، باید از ترجمه گرایی صرف عبور کنیم و طرحی نو در اندازیم و خودمان ، مسائل خودمان را اعم از سیاست، فرهنگ، اقتصاد و… در چارچوب این این طرح بومی که مبتنی بر الگوی اسلامی و ایرانی است، تحلیل کنیم..

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه