پدیدارشناسی ایرانیت

زمان انتشار: ۱۴:۵۳ ۱۳۹۱/۰۳/۲۲

اگر پدیدارشناسی را معناشناسی بدانیم، معناهایی که در زندگی انسان پدیدار می شوند، یک نظام معنایی را شکل می دهند. تجربه زندگی ایرانی، پدیدارشناسی ایران را تشکیل می دهد؛ پدیدارشناسی ایران را در خود ایرانیت می شناسد، نه از راه غیرایرانیت. پس ایجاد الگوهای معنایی برای شناخت ایران شناسی از خود ایران شناسی مهم تر است. الگوهایی که تاریخ و جغرافیای ایران یک جا در خود خلاصه کند و به طور جامعه آن را ترسیم کند.

1. اگر پدیدارشناسی را معناشناسی بدانیم،
معناهایی که در زندگی انسان پدیدار می شوند، یک نظام معنایی را شکل می دهند. این نظام
معنایی با اضافه وجودی به زمان و مکان به دست می آید و شناسایی این نظام معنایی نیز
از همین راه حاصل می شود؛ یعنی یک شناخت مضاف به زمان و مکان که آن را «تجربه زندگی»
می نامند.

2. تجربه زندگی ایرانی، پدیدارشناسی ایران
را تشکیل می دهد؛ زندگی ای که در مکانیسم ایرانی (ایران شهر) شکل می گیرد و در طول
زمان و تاریخ امتداد می یابد. بدون تجربه تاریخ، زمان، مکان و جغرافیای ایرانی زندگی
ایرانی دست یافتنی نخواهد بود این تجربه، خود به تجربه دیگری نیاز دارد که کشورهایی
که دارای این تجربه هستند، می توانند این فضا را دریابند؛ مثل آلمان (آنه ماری شیمل)
و یا فرانسویان آلمانی مسلک (مثل هانری کربن).

3. علت این ایران شناسی عمیق توسط آلمانی
ها، پدیدارشناسی حاکم بر آلمان است. این پدیدارشناسی خود ناشی از عرفان شرقی است، پس
می توان با یک فلسفه شناختی برخاسته از عرفان شرقی، شرق را شناخت. علت معرفت شناسی
آن نیز واضح و آشکار است؛ در عرفان خودشناسی و خودآگاهی بسیار مهم است و راهی برای
جهان شناسی است؛ به عبارتی، عرفان به دنبال تعیین جایگاه انسان در جهان است و جهان
شناسی انسان، مشروط به جایگاه انسان، در جهان و معرفت شناسی انسان، مشروط به اضافه
وجودی انسان است که مبنای معرفت شناسی پدیدارشناسی همین است(
Bewvsst sein von etwas).

4. پس پدیدارشناسی، ایران را در خود ایرانیت
می شناسد، نه از راه غیرایرانیت؛ یعنی نباید ایران را غیر بداند و اگر ایران را ایرانیت
خود می بیند، پس ایران را به صورت تمام و کمال مطالعه می کند تا جمع الجمع فرهنگ ایران
را به دست آورد و این راهی برای استثمار و استعمار باقی نمی گذارد، چون معرفت به غیر
است که غیر را ترسیم می کند و مطالعه را برای استثمار شکل می دهد. به همین دلیل، آلمان
ها دارای کمترین مستعمره بوده اند و این مقدار کم نیز به دلیل رقابت بوده است، به عکس
انگلستان.

5. پدیدارشناسی آلمانی یک نمونه دارد که
کانت است که پدیدارشناسی را از «پدیدارشناسی روح» به «پدیدارشناسی ذهن» تقلیل داد و
وظیفه آن را شناسایی پیشینه های ذهن قرار داد که چارچوب های شناختی انسان را تشکیل
می دهند، پس ذهن انسان را فاعل (سوژه) دانست و جهان خارج را مفعول (ابژه).

پس انسان در حکم «خود» و موضوع شناخت او «غیر» اوست، پس داننده
غیر دانسته می باشد و دانسته غیر داننده (این به طور کامل به عکس اتحاد عالم و معلوم
و عاقل و معقول است).

6. این فلسفه ذهن، مبنای فلسفه تحلیلی
انگلوساکسون واقع شد، پس همه همت این فلسفه و دانش بر تسلط استوار است، تسلط بر غیر.
به همین دلیل معرفتی، انگلوساکسون ها به دنبال تسلط بر دیگران هستند و جهان همان «غیر»
است، پس علوم تجربی دانش مسلط بر آنها را تشکیل می دهد و به دنبال خلق تکنولوژی از
این دانش هستند.

7. دیگر و غیرشناسی انگلوساکسونی برای
تسلط بر دیگران است و این نیز به علوم انسانی آنها سرایت کرده است که از جمله آنها
انسان شناسی یا مردم شناسی
Ahthropology است که برای مطالعه دیگر
یا غیر به کار می رود، پس دانش انسانی بنیادی برای مطالعه خود جامعه شناسی، و مطالعه
غیر انسان شناسی و مردم شناسی. با جامعه شناسی، سکولاریسم در غرب ادامه می یابد و با
انسان شناسی یا مردم شناسی تسلط بر دیگران (دلیل آن سرمایه گذاری شرکت های ملی فورد،
راکفلر و کارنگی و… برای مطالعه های مردم شناسی است).

8. پس شرق شناسی و ایران شناسی برای تسلط
بر ایران و شرق از سوی انگلوساکسون ها به کار می رود که تاریخ شرق شناسی نیز این مسئله
را به خوبی اثبات می کند، ولی مسئله مهم این است که شرق شناسی به خود کشورهای مقصد
نیز صادر شده و در علوم انسانی آنها «شرق شناسی زدگی» حاکم شده است. «شرق شناسی زدگی»،
یعنی شناخت خود به وسیله الگوی غیرشناسی. یعنی خود را به عنوان غیر مطالعه می کند.
پس در درجه اول خود با خود دشمن می شود، چون فاعل شناخت غیر، مفعول شناخت می شود و
این دلیل دشمنی روشنفکران ایرانی با خود ایران و فرهنگ ایرانی است که به بهانه روشنفکری،
به دنبال نابودی فرهنگ و هویت خود هستند و با ملی گرایی به دنبال نابودی ملت و استقلال
آن.

9. رشته های انسان شناسی و مردم شناسی
نیز از این مسئله دور نبوده اند. در مردم شناسی و انسان شناسی ایرانی، روش هایی به
کار می رود که بیشتر معرفت و شناخت غیر است تا شناخت خود. پس آنچه از این دانش ها استخراج
می شود، برای خود نیست، بلکه برای کسانی است که روش مطالعه غیر را اختراع کردند و نتیجه
آن «فرار دانش» از کشورهای مقصد به کشورهای مبدأ (انگلوساکسون) است.

10. پس مسئله به گونه ای تعریف می شود
که مسئله غیر باشد تا مسئله خود و جواب به گونه ای داده می شود که جواب برای غیر باشد
تا جواب برای خود. این رمز وابستگی معرفتی به غرب انگلوساکسونی است و دانشگاه های جهان
وابسته به دانشگاه های کشورهای انگلوساکسونی است (مثل
ISI). آنچه حاصل تحقیقات دانشگاه های کشور
مقصد است در خدمت کشورهای مبدأ (انگلوساکسونی) است که پیچیدگی «امپریالیسم معرفتی»
را تشکیل می دهد.

11. طراحی ایران شناسی اگر براساس مذکور
باشد، چیزی جز بحران و وابستگی برای ایران در دراز مدت نخواهد بود؛ چنان که دانشنامه
هایی که با بنیاد مذکور تهیه شوند هم چیزی جز وابستگی معرفتی ایران به خارج را در پی
نخواهد داشت. اگر کشورهای انگلوساکسون برای ایران دانشنامه می نویسند، برای تسلط بر
ایران است و نه برای دانش و فرهنگ ایرانی.

12. پس ایجاد الگوهای معنایی برای شناخت
ایران شناسی از خود ایران شناسی مهم تر است. الگوهایی که تاریخ و جغرافیای ایران یک
جا در خود خلاصه کند و به طور جامعه آن را ترسیم کند؛ این به معنای نادیده گرفتن الگوهای
مطالعه ایران شناسی دیگران نیست، بلکه به معنای در نظر گرفتن آن به عنوان یک الگوی
معنایی ممکن است، نه یک الگوی مطلق وحاکم و از باب «ادب از که اموختی، از بی ادبان».

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه