مجتبی اعتمادی نیا

پست‌مدرنیته؛ چیستی و چگونگی

منبع: ترجمان

زمان انتشار: ۱۹:۳۲ ۱۳۹۲/۰۴/۲۵

هرگونه بحث و بررسی در باب چیستی پست‌مدرنیته، نخست موقوف امعان نظر بر معنای این اصطلاح است، و این امر، خود وابسته به تبیین رابطه میان مدرنیته و پست‌مدرنیته است. ۱- هرگونه بحث و بررسی در باب چیستی پست‌مدرنیته، نخست موقوف امعان نظر بر معنای این اصطلاح است، و این امر، خود وابسته به تبیین رابطه […]

هرگونه بحث و بررسی در باب چیستی پست‌مدرنیته، نخست موقوف امعان نظر بر معنای این اصطلاح است، و این امر، خود وابسته به تبیین رابطه میان مدرنیته و پست‌مدرنیته است.

۱- هرگونه بحث و بررسی در باب چیستی پست‌مدرنیته، نخست موقوف امعان نظر بر معنای این اصطلاح است، و این امر، خود وابسته به تبیین رابطه میان مدرنیته و پست‌مدرنیته است.[۱] این اصطلاح که معادل‌هایی چون «ما بعد تجدد»، «فراتجدد» و یا «فرانوگرایی» در فارسی یافته، لفظاً به مرحله‌ای از تاریخ فرهنگی، فکری، اجتماعی و سیاسی انسان غربی اشاره دارد که ظاهراً تفاوت‌های بنیادین آن با دوران مدرن، جوازی برای این نامگذاری متفاوت فراهم آورده است. اما آیا این تفاوت‌ها و تغییرات فرهنگی، فکری، اجتماعی و سیاسی حقیقتاً تغییراتی بنیادین‌اند؛ به نحوی که کشف هر گونه رابطه فکری میان مدرنیته و پست‌مدرنیته را با ناکامی روبرو خواهد کرد؟ این پرسش تاکنون پاسخ‌های گونه‌گونی از سوی متفکران دریافت نموده که برجسته ترین آنها را می‌توان در موارد زیر احصا نمود:

الف) برخی پست‌مدرنیته را تداوم، تکامل، تطور و حتی اوج مدرنیته دانسته‌اند؛ به نحوی که ارتباطی وثیق و مستمر دراین میان قابل بازشناسی است. از این منظر، پست‌مدرنیته، نتیجه کاربست اصول و بنیان‌های مدرنیته به شمار می‌رود که در سیری منطقی به وضعیت فعلی انجامیده است.

ب) از منظر گروهی، پست‌مدرنیته به مثابه نقدی بنیادین به مدرنیته، در نهایت به نقض اصول و طرح و انکار تمامیت آن انجامیده است. بر این اساس، پست‌مدرنیته بر اساس اصول و بنیان‌های خاص خود که تمایز ماهوی با بنیان‌های مدرنیته دارد، قوام یافته است

ج) برخی از صاحب‌نظران نیز براین عقیده‌اند که پست‌مدرنیته با گسترش فضای درونی مدرنیته و تطهیر آن از متافیزیک، تمامیت‌خواهی و هرگونه روایت کلان، در نهایت به نقض پاره‌ای از اصول حاکم بر آن، نظیر رئالیسم معرفت‌شناختی، عقلانیت و اعتبار استدلال(reasoning) انجامیده است و از این حیث، در پاره‌ای از بنیان‌ها به ضد خود بدل شده است، با آنکه در بخشی دیگر از بنیان‌ها همچنان به آرمان‌های مدرنیته وفادار مانده است. از این منظر، گویی پست‌مدرنیته، به تعبیر لیوتار نوعی بازنویسی مدرنیته به شمار می‌رود.(Lyotard, 1998).

 در میان دیدگاه‌های پیش‌گفته، به نظر می‌رسد دیدگاه سوم از شواهد و قراین محکم‌تری به سود خود بهره می‌برد. چه آنکه پست‌مدرنیته در عین حال که به نوعی تداوم اندیشه‌های متفکرانی چون هیوم، کانت، فروید، مارکس و حتی ویتگنشتاین به شمار می‌رود، اما از سوی دیگر، این میراث در دست اندیشمندانی چون نیچه، در پاره‌ای از ابعاد بنیادین، به ضد خود بدل شده است و از این حیث، پست‌مدرنیته در عین حال که از سویی نتیجه تعمیق بنیادهای مدرنیته به‌شمار می‌آید، اما از سوی دیگر، به ویرانی و وارونگی پاره‌ای از بنیادهای آن نظیر عقلانیت(rationality)، فردباوری، سوبژکتیویسم و مبناگروی معرفت‌شناختی انجامیده است.

 ۲- از آن رو که به نظر می‌رسد هنوز تصویری روشن، منسجم و منظومه‌وار(systematic) از پارادایم پست‌مدرنیته رسوخ و رسمیت نیافته است، فهرستی از ویژگی‌های بنیادین آن نیز هنوز در بین اندیشمندان، تصدیق عام نیافته و بر این اساس، نظرگاه‌های گونه‌گون در باب رابطه میان مدرنیته و پست‌مدرنیته، بعضاً از ویژگی‌های متفاوتی به ‌عنوان ویژگی‌های بنیادین پست‌مدرنیته سخن به میان آورده‌اند. در این میان، ایهاب حسن(Ihab Hassan) این ویژگی‌های بنیادین را عدم تعیّن، تجزیه و انشقاق، قداست‌زدایی(decanonization) و ساختارگرایی می‌داند.(Hassan, 1986)

برخی دیگر، جانمایه تعالیم متفکران پست‌مدرن را مخالفت با مبناگروی و ذات‌گروی(essentialism) دانسته‌اند. کسانی نظیر رورتی در عین حال که پیشتر همانند لیوتار درونمایه پست‌مدرنیته را بی‌اعتمادی به ابَر روایت‌ها(grand narratives) دانسته، اکنون یافتن وجهی مشترک میان ظهورات مختلف پست‌مدرنیته را در معماری موسیقی، شعر، فلسفه و ادبیات ناممکن می‌داند.(Rorty, 1991)  لیوتار نیز ویژگی بنیادین پست‌مدرنیته را در تقابل با مدرنیته که روح حاکم بر آن، تمسک به ابرروایت‌هایی نظیر دیالکتیک روح است، بدبینی عمیق نسبت به هرگونه ابرروایت می‌داند. ابرروایت‌ها از منظر لیوتار، هرگونه تلاش نظری برای کشف و تنسیق قواعد و اصول کلی حاکم بر همه اقسام بازی‌های زبانی است که در نهایت به مدعیاتی جهان‌شمول نظیر رهایی بشر در آموزه های مارکسیتی می‌انجامد. به زعم لیوتار، اقتضائات تفکر امروزین بشر، دیگر هیچ یک از این نظام‌های نظری فراگیر و  تمامیت‌خواه که خود را متولی تبیین همه ابعاد حیات معقول و اجتماعی بشر می‌داند را به رسمیت نخواهد شناخت و از پذیرش هرگونه اقتدار عینیِ (objective authority) مشروعیت‌بخش و بنیان ثابت در این باره استنکاف خواهد ورزید.

در این میان، اگرچه ویژگی‌هایی نظیر نسبیت‌باوری(relativism)، اصالت وجه بلاغیِ(rhetoric) زبان، پلورالیسم فرهنگی، اصالت تفاوت و ساخت‌شکنی(deconstruction) را نیز به عنوان خصایص بنیادین اندیشه و حیات پست مدرن یادآور شده‌اند، اما به نظر می‌رسد می‌توان بر اساس دیدگاه‌های پیش‌گفته و نظریه مختار نگارنده در باب نوع رابطه میان مدرنیته و پست‌مدرنیته، عمده‌ترین بنیان‌های پارادایم پست‌مدرنیته که سایر ویژگی‌ها به نوعی از آنها انشعاب می‌یابد را در نهایت ناظر به موارد زیر دانست:

یک. نفی رئالیسم معرفت‌شناختی یا وجودشناختی که عمدتاً ناشی از انکار مبناگروی معرفت‌شناختی است و بر اساس آن، هرگونه بنیان ثابت فیصله‌بخش و الزام‌آور در تحرّی حقیقت به محاق می‌رود.

دو. نفی اعتبار و وثاقت استدلال و تقلیل آن به وجوه بلاغی زبان که بر اساس آن، ساحت معرفت‌بخش زبان، بی‌آنکه کاشف از واقعیتی عینی و ثابت باشد، در نهایت چیزی جز نوعی شگرد زبان‌آورانه به منظور اقناع مخاطبان و تثبیت حجیتِ(authority) متکلم نیست.

به نظر می‌رسد سایر ویژگی‌های پست‌مدرنیته نظیر نفی فراروایت‌ها، مخالفت با ذات‌باوری، نسبیت‌باوری، عدم قطیعت، قداست‌زدایی و پلورالیسم فرهنگی هر یک به نوعی در زمره نتایج منطقی باور به دو اصل پیش‌گفته است که بر اساس آن، نقطه اتکای هویت وجودشناختی و معرفت‌شناختی آدمی که در دوران مدرن از آسمان به زمین آمده بود و در پناه سوژه دکارتی مأوا گرفته بود، به ناگاه مبتنی بر دو اصل پیش‌گفته در اندیشه پست‌مدرن، به ویرانی و اصالت‌زدایی خویشتن بر روی زمین مبادرت ورزید و به این ترتیب، در برابر نوعی نیست‌انگاری مضاعف آغوش گشود. در چنین وضعیتِ خود‌متناقضی که تمسک به هرگونه معیار و مناط ثابت و الزام‌آور، ناشی از بافت(context) و منظرِ(perspective) اجتماعی، فرهنگی و عقیدتی صاحب‌نظران انگاشته می‌شود و حقیقت، افسانه‌ای مفید و واقعیت، یک داستان لقب می‌گیرد. طبیعی است که انگاره‌هایی چون عدم قطعیت، نسبیت‌باوری و نیست‌انگاری بروز و ظهور یابد.

 ۳- سرآغاز شکل‌گیری اندیشه‌های پست مدرن را باید در تحولات خُرد و کلان مدرنیته و خاستگاه‌های معرفتی آن جستجو نمود. یکی از این تحولات سرنوشت ساز، خدشه تدریجی در امکان دستیابی به معرفت یقینی و ناتوانی عقل بشری در ادراک حقیقت است.

فلسفه و روان‌شناسی که عمده‌ترین متولیان ترویج این نظرگاه بودند، با ابراز تردید در وثاقت و توان معرفت‌شناختی عقل بشری، ادراکات معرفتی انسان‌ها را مغشوش و آمیخته با ناراستی و متأثر از عوامل غیرمعرفتی نظیر عواطف، احساسات، ساختارهای ذهن بشری و دست‌اندازی‌های ساحات پنهان و ناخوداگاه روان آدمی دانستند. در این میان، فیلسوفی نظیر هیوم، ضمن تأکید بر نقش اثرگذار گرایش‌های احساسی و عاطفی در فرایند خردورزی، عقل مستقل دکارتی را که سودای دستیابی به معرفت واضح و متمایز را در سر می‌پروراند، مفتون عواطف و احساسات قلمداد نمود. این نظرگاه در عین حال که فیلسوف بزرگی چون کانت را از چُرت جزمیت بیدار نمود و او را در نهایت به انقلاب کوپرنیکی در حوزه معرفت‌شناسی واداشت، اما از سوی دیگر، روان‌شناسان و روان‌کاوانی چون فروید و بعدها یونگ را به نقش فربه و بنیادین ساحت ناخودآگاه روان بشری در تمشیت امور معرفتی آگاه نمود و پرده از قامت ناپیدای کوه یخ ناخودآگاه بشری که از حربه‌ای به نام استدلال[۲] در ارضای نیازهای خود بهره می‌جست، برانداخت.

مارکس نیز در این میان، به عنوان یکی از ناقدان خرد مدرن، از وامداری عقلانیت متعارف به منافع طبقاتی و مناسبات تولید سخن به میان آورد. از منظر مارکس، منافع طبقاتی که خاستگاه پیدایش اقسام ایدئولوژی‌ها به شمارمی‌آید، نظرگاهی ناصواب در فهم عالم و آدم پدید آورده که عقلانیت سرمایه‌داری مدرن یکی از مصادیق آن به شمار می‌رود. بر این اساس، از آن رو که آدمی همواره به نوعی رهین منافع طبقاتی است، مادامی که با ایجاد جامعه مارکسیستی، محو کامل طبقات تحقق نیافته، ادراک واقعی جهان نیز برای او ناممکن خواهد بود. علاوه بر این، مارکس عقلانیت متکی به فردباوری افراطی را در مدرنیته، نوعی تعقل معیوب و ناکارآمد تلقی نمود که برخلاف جهت آرمان‌های اصیل مدرنیته، تصویری محدود و ناقص از عقل در جهت تسلط بر توده‌ها ارائه می‌دهد.

میراث فکری و انتقادی متفکران پیش‌گفته که نخست با نقدی درونی از ماهیت و کارآمدی بنیان‌های مدرنیته پرسش نموده بودند، در نهایت نزد نیچه و در قالب نقدی تمام عیار (که به واژگونی عقلانیت مدرن انجامید) به شکل‌گیری محسوس پارادیم پست‌مدرن انجامید. بر این اساس، عمده‌ترین معتقدات متفکران پست‌مدرن در عین حال که باید در جهت بسط و تعمیق آرمان‌های مدرنیته مدنظر قرار گیرد، در نهایت به ویرانی بنیادی‌ترین آرمان مدرنیته یعنی وثاقت و کارآمدی عقلانیت(rationality) در وصول به حقیقت و نفی هرگونه بنیان فیصله‌بخش در این باره انجامید.


 


 [۱] . برخی براین عقیده‌اند که دشواری تعیین حدود و ثغور پست‌مدرنیته، در نهایت ما را برآن خواهد داشت تا تعریفی سلبی از آن ارائه دهیم. برخی دیگر نیز بر این اساس که در پست‌مدرنیته، واقعیت به ساختارهای اجتماعی فروکاسته شده، اصولا آن را غیرقابل تعریف می‌دانند.

[۲] . فروید، استدلال متعارف را نوعی «دلیل‌تراشی» می انگاشت که تحت سلطه قاهرانه ساحت ناخودگاه ومطابق با امیال آن فعالیت می‌کند.

کتابنامه

-Hassan. Ihab(1986), Pluralism in Postmodern Perspective, Critical Inquiry, Vol. 12, No. 3, pp. 503-520.

-Lyotard. Jean François (1998), Toward the Postmodern, eds and trans. by Robert Harvey & Mark S. Roberts, Humanity Books.

-Rorty. Richard(1991), Essays on Heidegger and Others Philosophical Papers, Cambridge University Press.

+ عکس: تابلوی گرانیگا، اثر پابلو پیکاسو

+ پست الکترونیک نویسنده: etemadinia@gmail.com

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه