چرا «جامعه‌شناسی اسلامی» قابل انکار نیست؟

منبع: برهان

زمان انتشار: ۱۲:۴۸ ۱۳۹۱/۰۸/۱۵

حتی پدران کلاسیک جامعه­ شناسی سکولار بیش از یک قرن پیش با تصریح به این مطلب، از کارکرد جایگزین ­ناپذیر دین در تولید یا تقویت اخلاق اجتماعی، رفع نیاز به معنویّت و ارتباط با امر قدسی در انسان و … سخن گفته­ اند!
علاوه بر این چرا «تبیین غیردینی»، «تبیین علمی» خوانده می شود؟! مگر معرفت برخاسته از «دین»، نوعی «علم» نیست؟! و مگر معرفت برخاسته از دین نمی تواند «کاشف از واقع خارجی» -که غایت علم است- باشد؟!

دکتر «حمیدرضا جلایی‌پور»، استاد جامعه شناسی دانشگاه تهران، که از جمله مخالفان انگاره «جامعه شناسی اسلامی» است چندی پیش در یادداشتی در رونامه شرق، استدلالی برای ابطال این انگاره اقامه و گزینه دیگری را با عنوان «تبیین دینی» پیشنهاد کرده است.[1] او نوشته:

«تبیین دینی، متفاوت و سازگار با دیگرتبیین‌ها– از جمله تبیین‌علمی/ جامعه‌شناختی است و تفاوت این تبیین‌ها،عمدتاً ناشی از تفاوت منظر و زاویه‌ی دید به پدیده‌ای واحد است. این تبیین دینی، جای تببین علمی/جامعه‌شناختی را نمی‌گیرد و بالعکس هر یک، محتوا وکارکردهای متفاوتی دارد که به کار پاسخ‌گویی به بخشی از نیازهای انسانی می‌آید. […] قرآن، تبیین دینی هر چیزی را ارایه می‌کند، نه تبیین علمی وفلسفی همه چیز را.»[2]

از تحلیل منطقی عبارات بالا، گزاره های زیر به دست می آید که در همین فرصت به نقد آن ها می‌پردازیم:

گزاره اول: تبیین دینی، «متفاوت» با تبیین‌علمی است.

گزاره دوم: تفاوت این تبیین‌ها،ناشی از تفاوت «زاویه‌ی دید» است.

گزاره سوم: از متن «دین»، «تبیین دینی» برمی آید، نه«تبیین‌علمی».

گزاره چهارم: تبیین دینی، «سازگار» با تبیین‌ علمی است.

گزاره پنجم: تبیین دینی و تبیین علمی، هر یک، «کارکردهای متفاوتی» دارند که به کار پاسخ‌گویی به بخشی از نیازهای انسانی می‌آیند.

گزاره ششم: تبیین دینی، جای تبیین علمی را نمی‌گیرد و بالعکس.

اشکال اول:

تمایز بخشی میان «علم» و «دین» به صورت یاد شده، کاملاً خاستگاه غربی دارد. در فرهنگ و تفکر اسلامی، «علم» معنایی عام دارد که تنها اختصاص به معرفت تجربی ندارد و حتی معرفت برخاسته از دین را نیز در برمی گیرد. از این رو، به تفسیر، فقه، اصول فقه، حدیث، رجال، کلام، فلسفه، عرفان، اخلاق و …. «علوم اسلامی» گفته شده و می شود. این در حالی است که جلایی‌پور، «علم» را در معنایی پوزیتیویستی به کار برده است. «قائل شدن ذات تجربی برای علم»، یک رویکرد شایع[3] و اعتباری[4] در عرف محافل آکادمیک غربی است که در سنت فکری مسلمین، جایی ندارد. در سنت فکری مسلمین، تفکیک و تمایز میان تبیین ها بر مبنای «موضوع» تبیین صورت می پذیرفت و نه «روش». به همین مناسبت، بیش‌تر منطقیین مسلمان بر این باورند که ملاک وحدت بخش به یک علم، «موضوع» آن است و نه «روش»[5].

ناگفته نماند، کاملاً روشن است که میان «تبیین دینی» و «تبیین غیردینی»، تفاوت وجود دارد اما مسأله این است که چرا «تبیین غیردینی»، «تبیین علمی» خوانده می شود؟! مگر معرفت برخاسته از «دین»، نوعی «علم» نیست؟! و مگر معرفت برخاسته از دین نمی تواند «کاشف از واقع خارجی» -که غایت علم است- باشد؟! چرا می باید «علم» را در «معرفت تجربی» منحصر کرد؟! آیا این رویکرد نوعی «انحصارگرایی روش شناختی» نیست؟! به عبارت دیگر، مسأله صرفاً انتخاب و جعل لفظ نیست که گونه ای از معرفت را «تبیین دینی» بنامیم و گونه ای دیگر را «تبیین علمی»، بلکه در آن سوی این نام‌گذاری و تفکیک، نوعی «قضاوت ارزشی و ایدئولوژیک» نهفته است و آن این است که تنها «معرفت تجربی»، «واقع نما» و«معتبر» و از این رو، «علم» است.[6]

 اشکال دوم:

هر معرفت نظام یافته ای-که در فرهنگ و تفکر اسلامی «علم» خوانده می شود- دست کم از چند جز تشکیل می شود: «مفروضات»، «موضوع»، «مسأله ها»، «روش» و «غایت». از نظر جلایی پور، آن‌چه مقوّم و معرّف تبیین‌های دینی و علمی است، «منظر و زاویه‌ی دید» هر یک از آن‌هاست. منظور او از تعبیر غیرمصطلح و مبهم «منظر و زاویه‌ی دید» چیست؟! چرا او تصریح نکرده که تفاوت میان تبیین دینی و تبیین علمی، تفاوت در کدام یک از مؤلفه تکوّن بخش «مفروضات»، «موضوع»، «مسأله‌ها»، «روش» و یا «غایت» است؟! تا آن هنگام که او به روشنی به نظر خود در این باره تصریح نکند، چندان امکان فهم و نقد نظرش وجود نخواهد داشت.[7]

 اشکال سوم:

تفاوت در «منظر و زاویه‌ی دید»- دست کم به یک معنا- ، عنصری است که «در درون» خود علوم انسانی سکولار نیز متداول است و هیچ‌گاه منجر به شکل گیری شاخه ای از معرفت «در خارج» از قلمرو و گستره علوم انسانی سکولار نشده است. به عنوان مثال، یک پدیده واحد را می توان هم از «زاویه جامعه شناختی» مطالعه کرد و هم از «زاویه روان شناختی». با این حال، تفاوت در «منظر و زاویه‌ی دید» در این‌جا منجر به شکل گیری «علم» و «غیرعلم» نشده است؛ چراکه هم جامعه‌شناسی و هم روان شناسی، هر دو «علم» به شمار می آیند!

 اشکال چهارم:

برخلاف ادعای جلایی پور، تبیین دینی در بسیاری از موارد با تبیین‌علمی«سازگار» نیست و تضّاد آشکار میان این دو وجود دارد. اساساً یکی از استدلال های محکم هواداران علوم انسانی اسلامی این است که علوم انسانی سکولار به سبب محتوا و مضمون «ضدّ دینی» و «الحادی» خود، هویّت دینی جامعه اسلامی را می زداید و به بسط «سکولاریسم» و رواج «ارزش های غربی» می انجامد. حال چگونه است که جلایی پور، از اساس منکر وجود «ناسازگاری» و «تضّاد» شده و صورت مسأله را پاک کرده است؟! در واقع، «علوم انسانی سکولار» آن چنان هم که گفته و ادعا می شود، «علم» نیست بلکه سرشار از انواع و اقسام «ایدئولوژی های سکولار» نیز هست. اگر «علوم انسانی سکولار»، به واقع «علم» – به معنای معرفت حاکی از واقع خارجی می بود- هیچ گاه با «تبیین اسلامی» – و به تعبیر ما «علم اسلامی»-، ناسازگار و ناهمخوان نمی افتاد، اما چنین نیست.[8]

چرا بسیاری از روشنفکران وطنی در پروژه فکری خود همواره به دنبال «دگراندیشی»، «بازخوانی دین»، «قبض و بسط تئوریک شریعت»، «پروتستانتیسم اسلامی» و … بوده اند؟! پاسخ روشن است؛ آن ها به درستی دریافته بودند که اسلام در «صورت حقیقی و ناب» خود، با غرب و مدرنیته و علوم انسانی سکولار، سر سازگاری ندارد و آن را برنمی تابد. به همین سبب بود که روشنفکران یاد شده تلاش کردند تا با عرضه «قرائت های نو» – و در واقع، بدعت آلود و التقاطی- از اسلام، آن را با غرب و مدرنیته و علوم انسانی سکولار آشتی دهند و در این آشتی و مصالحه این اسلام بود که عقب نشست و مطابقت یافت.[9]

اشکال پنجم:

اشاره به این که تبیین دینی دارای «کارکرد» است و معطوف به پاسخ‌گویی به پاره ای از نیازهای انسان است، به تنهایی کافی نیست؛ چراکه در این‌جا مسأله کلیدی و مهم این است که آیا تبیین دینی «واقع نما» است یا نه؟ اگر تبیین دینی، واقع نما باشد، به طور قطع نوعی «علم» قلمداد خواهد شد و تعارض ذاتی با «علم» – در معنای مصطلح غربی اش- نخواهد داشت. اموری که «واقع نما» نیستند اما دارای «کارکرد» هستند، کم نیستند. بسیاری از «خرافه ها»، «اسطوره ها»، «عادات و رسوم باطل» اقوام و جامعه ها و … در زمینه زندگی فردی و اجتماعی انسان «کارکرد» دارند، در حالی که فقط از «علایق» و «سلایق» انسان حکایت می کنند و با «واقع خارجی»، مطابقت ندارند. آیا «دین» هم از همین دست است؟! آیا «دین» افزون بر «کارکرد»، «حقانیّت» هم دارد؟! جلایی پور پنداشته که اذعان به «کارکردمندی دین»، گام بزرگی به پیش است، در حالی که حتی پدران کلاسیک جامعه شناسی سکولار نیز بیش از یک قرن پیش به این مطلب تصریح کرده و از کارکرد جایگزین ناپذیر دین در تولید یا تقویت اخلاق اجتماعی، رفع نیاز به معنویّت و ارتباط با امر قدسی در انسان، تعدیل زندگی فردی انسان و خواسته های او و … سخن گفته اند!

 اشکال ششم:

برخلاف مفروضه جلایی پور، تبیین دینی «در عرض» تبیین علمی نیست؛ زیرا تبیین دینی – در صورت قطعیّت سند و دلالت- «ارزش یقینی» و «اعتبار مطلق» دارد، اما تبیین علمی – به معنای رایج در غرب- که مستند به ادراک تجربی و حسی انسان است، هیچ گاه متصف به قطعیّت نخواهد شد. در حالی که «دین» – و هم‌چنین عقل- قادر به تولید «معرفت یقینی» است، «تجربه» نمی تواند از تولید «معرفت ظنّی» فراتر رود.[10] بنابراین، «دین» را می توان – افزون بر تجربه- «معیار» و «ملاک» سنجش معارف و یافته های تجربی انگاشت و نه برعکس.

 اشکال هفتم:

این که قرآن کریم یک کتاب علمی یا فلسفی نیست و اساساً غایات دیگری را دنبال می کند یک مطلب است که مورد قبول نگارنده است و این که قرآن کریم هیچ گاه به هیچ مطلب علمی یا فلسفی اشاره نکرده و یا دست کم از آن قابل استنباط نیست، مطلب دیگری است که صحیح نمی‌باشد. آری، قرآن کریم:

الف) «غایت علمی یا فلسفی» ندارد، بنابراین، عدم اشاره به مطالبی از این دست، «نقص در دین» به شمار نمی آید و نافی «جامعیّت دین» نیست؛

ب) از «اصطلاحات و تعابیر علمی و فلسفی» رایج در میان متفکران نیز استفاده نکرده است.

اما از آن سو:

الف) «دین» و «علوم انسانی»، دو «حوزه متداخل» از نظر موضوعی هستند. از این رو، نباید انتظار داشت که دین درباره مسأله های علوم انسانی، خاموش باشد و پاسخ هایی ارایه نکرده باشد[11]؛

ب) حتی اگر در قرآن کریم به مطالب علمی و فلسفی به صورت «مستقیم» نپرداخته باشد، دست‌کم از کلیاتی سخن گفته که پاره ای گزاره ها و احکام علمی یا فلسفی از آن ها قابل «استنباط» و «استنتاج» است و این واقعیّتی است تحقق یافته و انکارناپذیر. علامه مطهری(ره) در مقدمه‌ی کتاب «جامعه و تاریخ» می‌نویسد:

«بدیهی است که اسلام، نه مکتب جامعه‌شناسی است و نه فلسفه‌ی تاریخ. در کتاب آسمانی اسلام، هیچ مطلب اجتماعی یا تاریخی با زبان معمول جامعه‌شناسی و یا فلسفه‌ی تاریخ مطرح نشده است، هم‌چنان که هیچ مطلب دیگر اخلاقی، فقهی، فلسفی و غیره با زبان معمول و در لفافه‌ی اصطلاحات رایج و تقسیم‌بندی‌های مرسوم، بیان نشده است. در عین حال، مسایل زیادی از آن علوم، کاملاً قابل استنباط و استخراج است.»[12]

بنابراین، از متن قرآن کریم گونه ای از علوم انسانی برمی آید که باید آن را «علوم انسانی اسلامی» خواند. «علوم انسانی اسلامی»، پارادایمی در گستره علوم انسانی است که دست کم از نظر «مفروضات»، «مسأله ها»، «روش» و «غایت»، قابل انتساب به تفکر اسلامی و قرآن کریم است. این چهار جز، مقوّمات «علوم انسانی اسلامی» و فصول تمایز «علوم انسانی اسلامی» از «علوم انسانی سکولار» هستند.[13]

 پی نوشت‏ها:

[1]. لازم به بیان است که صورت اصلی و کلّی این استدلال، برگرفته از نظریّه دکتر «ابوالقاسم فنایی» درباره علم دینی است. جلایی پور، خود نیز به این اقتباس اشاره کرده است.

[2]. حمیدرضا جلایی‌پور؛ «آیا جامعه‌شناسی دینی، ممکن است؟»؛ روزنامه‌ی شرق؛ شماره‌‌ی 1290؛19 تیر 1390؛ ص اندیشه.

[3]. اکنون تجربه گرایی، رسمی ترین و غالب ترین رویکرد معرفت شناختی در مغرب زمین است.

[4]. هیچ گونه استدلال منطقی برای اثبات «قائل شدن ذات تجربی برای علم» وجود ندارد. به این سبب، این تفکیک را باید یک تفکیک تاریخی و فرهنگی که اعتباری است قلمداد کرد، نه یک تفکیک منطقی.

[5]. سید محمد حسین طباطبایی، مرتضی مطهری؛ اصول فلسفه و روش رئالیسم؛ جلد پنجم، ص29.

[6]. در واقع، «دین»، «ایدئولوژی»، «اسطوره» و … از یک سنخ هستند و «علم» از سنخ دیگر. به همین سبب، علم بر همه اقسام معرفت، فضیلت دارد.

[7]. البته آن‌چه در عرف علوم انسانی سکولار وجود دارد این است که تفاوت میان تبیین علمی و تبیین دینی، تفاوت در «روش» است و نه تفاوت در «منظر و زاویه‌ی دید»؛ یعنی مقوّم علم و روش علمی، «ابتناء بر تجربه» است.

[8]. نگارنده در اینجا تعبیر «علم دینی» را به کار نمی برد؛ زیرا بر این نکته واقف است که بخش هایی از محتوای ادیان توحیدی غیر از اسلام به دلیل تحریف و تصرّف بشری، از صورت اولیه و وحیانی خارج شده و از این رو، در پاره ای از موارد با علم، تقابل و تضادّ یافته است. ریشه انگاره «ستیز و منازعه علم و دین» در مغرب زمین، همین مسأله بوده است.

[9]. سرمایه گذاری نظری وسیع این روشنفکران در زمینه تحلیل «معرفت دینی» و حکم به «سیّالیّت و نوسان»، «تنوّع و تعددّ»، «تأثیرپذیری از ذهن و زمانه» و «نسبیّت» آن در همین چارچوب، معنادار و موجه می نماید.

[10]. بسیاری از فلاسفه اسلامی در این باره سخن گفته و چنین نظری ابراز داشته اند، به گونه ای که در حوزه فلسفه‌ی اسلامی نوعی وفاق در زمینه این مسأله شکل گرفته است.

[11]. به عنوان مثال، علم اقتصاد را در نظر بگیرید. آیا اسلام مشتمل بر گزاره ها و احکام اقتصادی نیست؟! آیا از سیره انبیای الهی، گزاره های مدیریتی قابل استنباط نیست؟! آیا قرآن کریم در آیاتی به گزاره های اجتماعی و نحوه مهندسی اجتماع اشاره نکرده است؟! بنابراین، «اقتصاد اسلامی»، «مدیریت اسلامی»، «جامعه شناسی اسلامی»، ممکن و معنادار هستند.

[12]. مرتضی مطهری؛مقدمه‌ای بر جهان‌بینی اسلامی: جامعه و تاریخ؛ جلد پنجم؛ تهران: صدرا؛ ص 13.

[13]. البته این تمایز به صورت «موجبه جزییه» است؛ زیرا «علوم انسانی اسلامی» دارای اشتراکات – هر چند معدودی- نیز با «علوم انسانی سکولار» است. از این رو، ما تمامیّت «علوم انسانی سکولار» را نفی و طرد نمی کنیم.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه