چه کسی رشته مرا انتخاب کرد؟!

زمان انتشار: ۱۳:۲۹ ۱۳۹۱/۰۸/۳۰

جامعه شناسی انتخاب رشته در نظام آکادمیک معیوب ایرانی

قدیمترهایی که خیلی هم دور نیست، یعنی زمان پدربزرگهای ما، که نه دانشگاهی بود و نه کنکوری و نه انتخاب رشته ای، آدمها خیلی کمتر می شد که در معرض انتخابهایی قرار بگیرند که قرار باشد کل مسیر زندگیشان را تعیین کند. اکثریت آدمها شغل پدرانشان را ادامه می دادند و در شهر پدرانشان زندگی می کردند و در شأن پدرانشان ازدواج می کردند و به آیین و آداب پدرشان پایبند بودند و در مجموع می توان اینطور گفت که به هویت خانوادگی، قومیتی، دینی و تاریخی خود راضی و بالاتر از آن مفتخر بودند.

    با اینحال صدسالی می شود که اوضاع در این مملکت خیلی به هم ریخته است. «تغییر» که زهر زندگی سنتی بود نوش هر روزه و شرط بقای ماهایی است که آشوب زمانه را از کودکی در وجودمان کاشته ایم و آنرا مونس جدایی ناپذیر زندگی شهری، پرتلاطم و موَاج زندگی خود قرار داده ایم. در این میان دانشجوی دانشگاه های تهرانی در نوک پیکان جامعه در حال تغییر است: می خواهد رشته ای را انتخاب کند که تیپ و شخصیت و هویت و مسیر آینده زندگی اوست. «دانشجو» تغییر در شهر و زبان و دوستان و گذشته خویش را می پذیرد تا انتخاب کند آنچه را که آینده بهتری برای خود می پندارد و  به همین دلیل است که چون نتیجه انتخاب رشته ها اعلام می شود، حالتی از بیم و امید و هیجان وجودش را پر می کند. انتخاب رشته و دانشگاه اگر مهمترین تصمیم زندگی ما نباشد، قطعاً در ردیف سرنوشت سازترین تصمیمات هرکسی در طول زندگی اوست. با اینحال در اوج چنین هیجانی هم نمی توان به راحتی از این پرسش عبور کرد که «واقعاً چه کسی رشته مارا انتخاب می کند؟

سناریوی اول: من!

بدیهیترین پاسخی که برای این پرسش به ذهن خطور می کند یک چیز است: خب معلوم است دیگر…من! این من هستم که دفترچه انتخاب رشته را بررسی می کنم، نرم افزارهای راهنما را به کار می گیرم، فهرست قبولیهای سال قبل را مرور می کنم، با بسیاری کسان مشورت می کنم و نهایتاً چند تا رشته را انتخاب می کنم.

    طبق نظریه «انتخاب عقلانی» که مخصوصاً اقتصاددانها-البته بیشتر نوع لیبرالشان- ارادت ویژه ای به آن دارند، همه ما آگاهانه و با بررسی سود و زیان مشخصی برای آینده مان تصمیم می گیریم و یکی از راه های پیش رویمان را که معقولتر (بخوانید پرسودتر) به نظر می رسد انتخاب می کنیم. از قضا این روالی است که تقریباً همه ما طی می کنیم: سؤالات معروفی که برای انتخاب رشته از این و آن می پرسیم: آقا کدام دانشگاه بهتر است؟ خانم رتبه ام فلان قدر شده چه رشته ای را پیشنهاد می کنید؟ کدام رشته بازار کار/ درآمد بهتری دارد؟ ببخشید درباره این رشته کمی توضیح می دهید؟

    این سؤال و جوابها خیلی برای ما آشناست چون بسیار آنها را پرسیده ایم و بسیار از آنها پرسیده شده ایم. امّا نکته ظریفی در فرآیند این مشورتها وجود دارد: «ما پاسخهایی را می شنویم که انتظار داریم بشنویم!» در واقع وقتی کسی می گوید دانشگاه شریف بهتر است و رشته برق رشته پرطرفدارتری است که آینده بهتری را تضمین میکند توافق نانوشته ای میان همه ما وجود دارد که مکالمه های یادشده را به نوعی مکالمه تصنعی و کلیشه شده برای توجیه عقلانیِ پاسخی از پیش داده شده مبدل می کند. ساده تر بگویم مباحثه مشورتی میان کسی که رتبه زیر هزار دانشگاه آورده با یک بزرگتری که سابقاً در وضعیت چنین انتخابی قرار داشته مانند گفتگوی میان خانومی است که برای جراحی زیبایی دماغش به جراح پلاستیک مراجعه کرده و حالا ساعاتی قبل از عمل از او می پرسد که «آقای دکتر بینیم خوب میشه؟!؟» و دکتر هم که کاملاً تلاش می کند این صحنه را طبیعی جلوه دهد پاسخ می دهد «با توجه به حالت صورت و بینی شما عالی میشه خانوم

    این مصنوعی بودن انتخاب خودش را خیلی جاها نشان می دهد. شما با چه کسی مشورت می کنید؟ غیر از اینست که ما عموماً با کسی مشورت می کنیم که چیزی که دوست داریم بشنویم تحویلمان می دهد؟ مثلاً شمایی که رتبه زیرصد آورده ای می روی با کسیکه درسش را نصفه رها کرده و دارد کار صنعتی می کند مشورت کنی یا ترجیح می دهی با یک دانشجوی (ظاهراً!) موفق برقی که با اعتماد بنفس کامل مسیرش را ادامه می دهد صحبت کنی؟ اصلاً مگر اینهمه زحمت کشیدن خودت و خانوده ات برای کسب رتبه بالا در کنکور برای این نبود که همین رشته و دانشگاه را انتخاب کنی و الّا اگر دوست داشتی مثلاً مهندسی کشاورزی در دانشگاه رشت بخوانی که نیازی به این همه درس و معلم و پیش دانشگاهی و مشاور و کنکور آزمایشی نبود. در واقع انتخاب رشته امروز هرکسی انتخاب چندین سال گذشته او و خانواده اوست، نه انتخاب چند روز مشورت او با دیگران. نهایتاً باید این پرسش را مطرح کرد که آیا واقعاً اگر این مشورتها و انتخابها واقعی بود امکان داشت که هرسال همه آنها که در یک رده ی رتبه ای هستند انتخابهای مشابهی انجام دهند؟ مثلاً همه رتبه های 100 تا 200 که این همه هم به انتخاب شخصی خود می بالند چیزی غیر از برق تهران یا مکانیک شریف را انتخاب کنند؟

    این تکرار الگوی انتخاب رشته بر حسب رتبه های کنکور در سالهای مختلف تنها می تواند نشانگر یک چیز باشد و آن اینکه این ما نیستیم که رشته هایمان را انتخاب می کنیم بلکه ما تنها رشته ای را که برایمان انتخاب شده توجیه می کنیم تا نتیجه کار اقناع کننده جلوه کند! صحبت از فرآیند آگاهانه و اختیاری انتخاب رشته، تظاهری دروغین است که تنها برای سرپوش گذاشتن بر لایه های زیرین «تصمیمی که برای ما گرفته شده است» کارایی دارد. پس به واقع «چه کسی رشته مرا انتخاب کرده است؟»

سناریوی دوم: دست نامرئی بازار!

وقتی دقیقتر به ماجرا نگاه می کنیم این سؤال بوجود می آید که چرا ورودیهای هرسال برای انتخاب رشته به انتخابهای ورودیهای سالهای گذشته نگاه می کنند و اینکار در طول این سالها به قدری عادی و بدیهی شده که به فرآیندی کامپیوتری و منظم در نرم افزارها و سایتها مبدل شده است و عملاً سنت متداول انتخاب رشته را در میان دانش آموزان بوجود آورده است. منطق انتخاب رشته در وضعیت کنونی تابعی است که تنها یک ورودی دارد و آن رتبه کنکور شخص است و دو خروجی که اسم دانشگاه و رشته علمی است و به نحو ناباورانه، مفتضحانه و تأسف باری بوضوح این تابع ساده مستقل از چهار عنصر دانش آموز/ علم/ دانشگاه/ کشور تعریف شده است. یعنی چهار دسته پارامترهای اساسی مربوط به دانش آموز (نظیر شخصیت، باورها، آرمانها، خواسته ها، استعدادها، تواناییها و روحیات دانش آموز) علم (چیستی آن علم، جایگاه رشته دانشگاهی در نظام علمی، اقتضائات استعدادی و کاری آن رشته و…) دانشگاه (وضعیت اساتید، وضعیت فارغ التحصیلان، روحیه علمی، ارتباط با صنعت، وضعیت فضای دانشجویی، وضعیت فرهنگی-سیاسی و …)  وکشور (نیازهای پژوهشی و نیروی انسانی کشور، وضعیت صنایع مرتبط، سند چشم انداز، شرایط خاص ملی و…)  است. همین تلازم از پیش تعیین شده رتبه و رشته است که عدم مداخله خود افراد در انتخاب و تصعنی بودن مشورتها و اقدامات دیگر را توضیح می دهد.

در واقع وضعیت امروز انتخاب رشته دانشگاهی مانند یک بازار سالیانه  است که سرمایه هرکسی آن رتبه ایست که در کنکور بدست آورده و با این سرمایه می خواهد جنس ویژه این بازار را یعنی حق ورود به رشته و دانشگاهی خاص را بخرد. فرقی نمی کند شما چه کسی هستید یا چطور فکر می کنید مهم آنست که با چه رتبه ای وارد این بازار بزرگ می شوید! در این بازار بزرگ هم مثل همه بازارهای دیگر قیمتها مقطوع و مشخص و ارزشگذاری اجناس از پیش مشخص شده است و شما حق چون و چرا درباره قیمت وضع شده درباره هر کالا را ندارید. تنها کافیست که به لیست انتخاب رشته پارسالیها نگاه کنید که تا از قیمت هر رشته و دانشگاه مطلع شوید. برق و مکانیک خیلی گرانند و متالوژی و فیزیک خیلی ارزان، کلاً هم جنسهای شریف از تهران و تهران از امیرکبیر و … گرانتر است و رتبه های بالاتری می طلبد!

 

    قیمتها را چه کسی تعیین می کند؟ هیچکس نمی داند! در واقع بهتر است مانند آدام اسمیت بگوییم دست نامرئی بازار! یعنی هرسال همه به پارسالیها نگاه می کنند و می گویند خب لابد چیزی بوده که آن رتبه های بالا، همه سرمایه کنکوریشان را داده اند که مثلاً در برق شریف انتخاب شوند، غافل از اینکه پارسالیها هم بخاطر کار پیارسالیها همین فکر را کرده بودند!!!  در واقع تنها چیزی که یک دارنده سرمایه بالا در لحظه انتخاب رشته به آن فکر می کند اینست که آیا اگر برق و مکانیک و کامیپیوتر و عمران شریف را انتخاب نکنم سرمایه ام هدر نمی رود؟ او با خودش فکر می کند حالا که همه سر و دست می شکنند برای اینکه این رشته را انتخاب کنند چرا من موقعیتم را خراب کنم و چنین موقعیتی را از دست بدهم؟ او هم با بالاترین قیمتی که می تواند رشته ای را انتخاب می کند تا این دور باطل تا سالهای دور همچنان ادامه یابد!

***

با این اوصاف چندان بیراه نیست اگر وضعیت امروز انتخاب رشته دانشجویان را وضعیتی «تراژیک» توصیف کنیم. وضعیتی آنچنان شناخته شده، پاکوب شده و روتین که دیگر بصورت مکانیکی و کامپیوتری انجام می شود  و در عین حال آنچنان تأمل ناشده، افسارگسیخته و بی معنا که هیچکس آنرا به عنوان یک مسأله بزرگ علمی و اجتماعیِ جامعه ما به رسمیت نشناخته و تدبیری برای آن نیندیشیده است. انتخاب رشته مهمترین تصمیم زندگی حرفه ای یک جوان و در مقیاسی بزرگتر از سرنوشت سازترین امور اجتماعی ماست که بخاطر عرفهای غلط و سنتهای پوچ محکم شده هرسال پیامدهای سوء بسیاری را نصیب مردم و جامعه ما می کند. از یکطرف هزاران دانشجو که یا از دبیرستان تا دکترا علایق، استعدادها، تواناییها و دغدغه های خود را در انتخاب رشته قربانی تقدیر محتوم اجتماعی کرده اند و بارها حسی از بی معنایی و بی هدفی را تجربه می کنند یا آنچنان خود را به جامعه وا داده اند که سابقه نیم ساعت تفکر درباره آنچه واقعاً خود می خواهند انتخاب کنند ندارند و آنچنان به پذیرش شیءگونه هرچه برسرشان آمده خو کرده اند که تنها امکان ادامه زندگی در نظمی ماشینی مانند آنچه جامعه امریکا تقدیمشان می کند را پیدا خواهند کرد. از طرف دیگر فضای علمی دانشگاهی ماست که هرسال با هزاران دانشجویی مواجه می گردد که نه با میل خود بلکه به اقتضای اتفاقات به چارچوب دانشی خاص افکنده شده اند و تنها بعد از یکی دوسال سرگردانی متوجه می شوند که با کنکوری دوباره و مقطعی بالاتر مواجهند تا دوباره خود را برای انتخاب کوری دیگر آماده کنند… در این میان این نیازهای ملی، صنعتی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی ماست که مورد بی اعتنایی کل نظام آکادمیک ما قرار  می گیرد گویی که دانشگاه موجودی مستقل از کلیت پیکره جامعه ماست و راهی جدا از مسیر جامعه دارد.

    پرسش بزرگ اینجاست که چه کسی مسئول این وضعیت ناگوار است؟ دانشجو… دانشکده… دانشگاه… مدیر دانشگاه… وزارت علوم… سیاستگذاری علمی … شاید همه یا شاید هم هیچکس! 

 

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه