نقدی بر فیلم " چ " حاتمی کیا

«چ» نه چمران خمینی بود نه چمران بازرگان، «چ» ،«ح» بود

نویسنده:

پایگاه علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

زمان انتشار: ۰۱:۵۳ ۱۳۹۲/۱۲/۵

اگر فقط او و اصغر و مردان بودند همان اول می شد سکانس آخر فیلم.اما چمران – که همان حاتمی کیاست-به داخل شهر آمده شهری که هانا (مریلا زارعی) هم در این سو برادرش تفنگ کشیده هم در آن سو همسرش و دوست ندارد خون کسی را بریزد. چمران حسین است چمران وصل نیکان است.حاتمی کیا بالاخره از تردید آژانس شیشه ای بیرون آمد و یافت الگویی را برای مردان از جنگ بازگشته.اما بحث این جاست که این نسخه برای همگان است که آیا همه باید چمران شوند؟ چمران یکی ست و ما بقی یا اصغر هستند یا هانا.

روح حاتمی کیا به مثابه جهان بینی یک هنرمند در فیلم‌هایش دمیده شده است شاید لایه‌ی اول فیلم‌های او همگی داستان واضح فیلم باشد که ما آن‌را می‌بینیم، شروع، میانه و پایان.مثل تمامی فیلم ها، اما ابراهیم سینمای ایران همیشه یک دغدغه داشته است که اگر از این دید به آن بنگریم تک تک دیالوگ‌هایش معنا‌دار است.حاتمی کیا وقتی در جبهه بود تکلیفش با خودش کاملا مشخص است، او در میان شقایق‌هایی است که سرباز خمینی اند، جان در کف نهاده و آماده‌ی هرگونه خطری‌اند، اما در میانه‌ی جنگ که زمزمه هایی از شهر می‌آید دل او را مردد می کنند.آیا همه سرباز خمینی‌اند؟ آیا همه جانشان را در کف دارند؟ یا عده ای  جانشان در گاو صندوق عقل پنهان گشته است؟ آیا همه ی اهالی شهر دنبال انقلاب اند؟ دنبال مبارزه با ظلم؟ اگر چنین است چرا رزمندگان از پشت جبهه ها فراری بودند؟ چرا حتی برای دیدن بچه ی یک ماهه شان نیز با زور فرمانده به “عقب” باز می‌گشتند؟

این‌جاست که حاتمی کیا وصالی می‌دهد بین جنگ و شهر و آن وصل نیکان است،  این‌جاست که این ابراهیم دیگر آن نیست، دیگر نمی‌تواند تنها برای شقایق های جلوی خط بخواند، او مردمانی را هم می‌بیند که شاید بلاجو نیستند.حال این دو چگونه می‌توانند کنار هم قرار گیرند؟چگونه می توانند با هم کنار بیایند؟ عشق اگر در عقل می‌گنجید که دیگر این همه ظلم در عالم نبود.زین پس دیگر ابراهیم به تقابل این دو قشر می‌پردازد و به نظر نگارنده کل عمر سینمایی او پس از وصل نیکان در همین می گذرد.او هیچ کدام را متهم نمی‌کند هیچ کدام را ضد قهرمان معرفی نمی‌کند، حاتمی کیا خود شخصیت اول است خودش از جنگ برگشته ای است که قرار است تا آخر عمر بین مردمان زندگی کند قاعده‌ی جنگ با شهر فرق دارد و همین تفاوت در قواعد مشکل زاست.او حاج کاظم است، او خود داوود است، او مرتضی است،  اما دور و برش حبیب می‌بیند سلحشور ها می‌بیند و نمی‌تواند ساکت باشد.در واقع حاتمی کیا فقط سه فیلم را در جنگ بود و چهارده فیلم او در بیان دغدغه اش گذشت،هرچند قصه های فراوانی بیان کرده و غصه هایش را در انواع ژانرها و داستان‌ها روایت کرده، اما حرف او یکی است ولی  آن‌ قدر زیبا در داستان های گوناگون حرف خویش را یافته و عرضه کرده که اهل هنر در همان داستان پردازی اش حیرت زده مانده‌اند.

حال اگر با این دید به “چ” بنگریم اعجوبه ای خواهیم دید در سینمای حاتمی کیا.او بالاخره توانست پس از سالها از گذشت وصل نیکان که حسین وصل دو قشر بود, کسی را بیابد که هردوقشر به او ایمان داشته باشند او را دوست بدارند و مشی صحیح در ارتباط دادن بین دو قشر را تنها در گام های او بداند، او چمران است کسی که سرباز خمینی است, دلش با اصغر وصالی است اما همانطور که اصغر گفت مردمان شهر دست و پا گیر اویند. او عاشق شهادت است،  مگر به دکتر عنایتی همین را نگفت؟ اما جان مردمان دست اوست و او برای حفظ مردمان این مملکت نه مردان آن مجبور به مذاکره است.اگر چمران بود و گروهک های کرد تصمیم مشکل نبود، مثل لحظه‌ی آزاد سازی بیمارستان خودش دست به تفنگ می شد؛ اگر فقط او و اصغر و مردان بودند همان اول می شد سکانس آخر فیلم.اما چمران – که همان حاتمی کیاست-به داخل شهر آمده شهری که هانا (مریلا زارعی) هم در این سو برادرش تفنگ کشیده هم در آن سو همسرش و دوست ندارد خون کسی را بریزد. چمران حسین است چمران وصل نیکان است.حاتمی کیا بالاخره از تردید آژانس شیشه ای بیرون آمد و یافت الگویی را برای مردان از جنگ بازگشته.اما بحث این جاست که این نسخه برای همگان است که آیا همه باید چمران شوند؟ چمران یکی ست و ما بقی یا اصغر هستند یا هانا.

چمران تابع جمع است, اگر مایل به تسلیم به دشمن غیر قابل اعتماد و نامرد که حتی بیمارستان را نیز بمباران کرد، باشند چاره‌ی او چیست؟ اما اگر همه اصغر باشند و با دستمال سرخ به دنبال شهادت بدوند آن موقع تکلیف چیست؟ اکنون او در شهر

مردمان گیر کرده است بین عده‌ای عاشق و عاقل و حال تصمیم با اوست؟  اما تصمیم آخر جز این است که ننگ بر جنازه ی پاسداری که یک فشنگ در تفنگش مانده است؟ تصمیم آخر جز این است که در سکانس آخر می بینیم؟ در حالی که تو مانده ای و مرگ، الله اکبر بلند می شود و این سربازان مقاوم خمینی هستند که با تسلیم نشدنشان مردم را نجات می دهند.

در هیچ نقدی مرسوم نیست نشانه ها را باز کرد اما چرا فکر نکنیم او چمران را در قامت رهبر یک مملکت نگنجانده؟ چرا فکر نکنیم سکانس آخر ترجمه ی تصویری ان مع العسر یسری‌ست؟ چرا فکر نکنیم الفرج بعد الشده را دیده ایم؟ و چرا فکر نکنیم که آن رادیو نه پیام امام بلکه پیام خدا و نصرت الهی بوده؟ چرا فکر نکنیم که آن بیمارستان ممکن است نمادی از عراق بوده باشد؟ نمادی از هیروشیما؟ نمادی از افغانستان؟ اصلا چرا جایزه ای جدا در نظر نگرفته ایم به عنوان جایزه امنیت ملی که در دولتی که مشی بازرگان دارد و به زعم ابراهیم حاتمی کیا مشی درستی است اگر مردم آن را میخواهند. به آن جایزه بدهیم؟ اصلا چرا در جشنواره مهدویت و آخر الزمان به او سیمرغ بهترین راوی احادیث آخر الزمانی را ندهیم؟اصلا چه انتظاری است که از هانا بخواهیم به اصغر جایزه شجاعت بدهد؟ جایزه ی نجات او را.

۲ دیدگاه

    امیر :

    جالب بود.اینجوری به حاتمی کیا نگاه نکرده بودم….

    moosavi :

    خدایا می شود روزی را دید که قاطبه هنرمندان این مملکت چشم از هالیوود بردارند ودل برکنند و اندکی به خود آیندو فرهنگ غنی این مرزو بوم را که با ورود اسلام می توانست به شکوفایی شگرف نایل اید را از حالت دفینه خارج کنند و به دنیا بفهمانند که تا چه اندازه منابع غنی فرهنگی اجتماعی دارند و بدینوسیله دکان هالیوود و با لیوود را یکسره به آتش کشند؟؟
    یعنی می شود که اندکی متصدیان امور فرهنگی این مملکت به خود آیند که از کجا مورد هجوم، شبیخون و محاصره ناتو فرهنگی اسرائیل زده شده اند؟؟؟
    به امید آن روز.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه