کارکردهای اجتماعی دین از دیدگاه علامه طباطبایی

زمان انتشار: ۲۲:۱۳ ۱۳۹۱/۰۳/۲

مرحوم علاّمه، عامل تکامل اجتماعی را «دین» می نامد; زیرا ایشان پیش از طرح بحث مدنى بودن انسان، به صراحت بیان مى کند که انسان مرکّب از روح و جسم است و داراى زندگى دیگرى غیر از این دنیا مى باشد. و از این رو، تکامل مورد نظر وى داراى هدف و غایت است که در نهایت، همه دگرگونى ها و تکامل ها به کمال حقیقى و الهى و به تعبیر علاّمه، به کمال انسانى، نه کمال جسمانى منتهى مى شوند و چون قوانین بشرى و دنیایى نمى توانند قوانین جامعى باشند که هم به لحاظ مادى و هم معنوى پاسخگوى انسان باشند به همین دلیل، دین مى تواند کامل ترین برنامه زندگى در مسیر تکامل باشد.

علامه طباطبایی کارکردها و فواید اجتماعى دین را شامل این موارد میداند:

الف. پیامبران; نخستین منادیان اجتماع:

اولین نکته برجسته در کلام مرحوم علاّمه در این باب، آن است که
همه انبیاى الهى نخستین دعوت کنندگان جوامع بشرى به اهمیت زندگى جمعى و ضرورت توجه
بدان بوده اند. ایشان در این باره مى نویسد: «قرآن کریم خبر داده است که اولین
بارى که بشر متوجه منافع اجتماع شد و به طور تفصیل (و نه ناخودآگاه) به مصالح آن
پى برد و در صدد حفظ آن مصالح برآمد، زمانى بود که براى اولین بار، پیامبرى در
میان بشر مبعوث شد و آنان را راهنما گشت. جان کلام این است که به وسیله مقام
نبوّت، متوجه مصالح و منافع زندگى اجتماعى گردید. این مطلب را از آیات زیر استفاده
مى کنیم که مى فرماید: (وَ ما کانَ النّاسُ اِلاَّ اُمّةً واحدةً فاختِلفوا)
ترجمه: (در آغاز) همه مردم امّت واحدى بودند سپس اختلاف کردند و اگر فرمانى از طرف
پروردگارت (درباره عدم مجازات سریع آنان) از قبل صادر نشده بود، در میان آنها در
آنچه اختلاف داشتند داورى مى شد (و سپس همگى به مجازات مى رسیدند)(یونس: 19) و نیز
مى فرماید: (کانَ النَّاسُ اُمَّةً واحدَةً فبَعَثَ اللّهُ النَّبیینَّ مُبشّرینَ
و مُنذرینَ وَ انزَلَ مَعَهُم الکِتابَ بِالحقِ لِیَحکُمَ بَینَ النّاسِ فیما
اختَلفوا فیه.) ترجمه: مردم (در آغاز) یک دسته بودند (و تضادى در میان آنها وجود
نداشت. بتدریج جوامع و طبقات پدید آمد و اختلافات و تضادهایى در میان آنها پیدا شد
(بقره: 213) چون این دو آیه چنین خبر مى دهد که انسان در قدیم ترین عهدش، امّتى
واحده و ساده و بى اختلاف بوده، سپس (به خاطر همان غریزه استخدام، که گفتیم)
اختلاف در بین افرادش پیدا شد و اختلاف هم به مشاجره و نزاع انجامید، از این رو،
خداى تعالى انبیا را برانگیخت و با آنان کتاب فرستاد تا به وسیله آن کتاب، اختلاف
ها را بر طرف کنند و دوباره به وحدت اجتماعى شان برگردانند و این وحدت را به وسیله
قوانینى که تشریع فرموده، حفظ کنند.

و نیز در آیه (شَرعَ لکُمْ مِن الدینِ ما وَصّى بِه نوحاً وَ
الَّذى اَوحینا اِلیکَ وَ ما وَصَّینا بِهِ ابراهیمَ و موسى و عیسى اَنْ اَقیمُوا
الدّینَ وَ لا تَتَفَرَّقوا فیهِ) ترجمه: آیینى را براى شما تشریع کرد که به نوح
توصیه کرده بود و آنچه را بر تو وحى فرستادیم و به ابراهیم و موسى و عیسى سفارش
کردیم این بود که: دین را برپا دارید و در آن تفرقه ایجاد نکنید! (شوری ،13)خبر مى
دهد از اینکه رفع اختلاف از بین مردم و ایجاد اتحادشان در کلمه، تنها و تنها از
راه دعوت به اقامه دین و اتحادشان در دین واحد تحقق مى یابد. پس تنها دین است که
ضامن اجتماع صالح آنان است. و آیه نام برده همین دعوت را (یعنى دعوت انسان هاى
اولیه را به اجتماع و اتحاد) به صورت دعوت به اقامه دین و متفرّق نشدن مردم در آن
پیشنهاد کرده; پس تنها ضامن اجتماع صالح “دین” است… »( تفسیر المیزان،
ج 4، ص 146 تا 148 ). 

ب. اختلاف زدایى:

علاّمه در مورد کارکرد اختلاف زدایى، دیدگاه جامعه شناختى عمیق
و قابل توجهى دارند. ایشان ابتدا نحوه پیدایش اختلاف میان انسان ها را تحلیل کرده
و سپس راه هاى کاهش و اصلاح آن را تبیین مى کنند. سپس درباره چگونگى پیدایش اختلاف
مى فرماید: «تا اینجا روشن گردید که هر انسانى داراى قریحه اى است که مى خواهد
انسان هاى دیگر را استخدام کند و از سایر انسان ها بهره کشى کند. حال اگر این نکته
را هم ضمیمه کنیم که افراد انسان ها به حکم ضرورت، از نظر خلقت و منطقه زندگى و
عادات و اخلاقى که مولود خلقت و منطقه زندگى است، مختلفند، نتیجه مى گیریم که این
اختلاف طبقات همواره آن اجتماع صالح و آن عدالت اجتماعى را تهدید مى کند و هر قوى
مى خواهد از ضعیف بهره کشى کند و بیشتر از آنچه به او مى دهد از او بگیرد، و از
این بدتر اینکه غالب مى خواهد از مغلوب بهره کشى کند و بیگارى بکشد، بدون اینکه
چیزى به او بدهد، و مغلوب هم به حکم ضرورت، مجبور مى شود در مقابل ظلم غالب دست به
حیله و کید و خدعه بزند، تا روزى که به قوّت برسد، آن وقت تلافى و انتقام ظلم ظالم
را به بدترین وجهى بگیرد. پس بروز اختلاف سرانجام، به هرج و مرج منجر شده و
انسانیت انسان را به هلاکت مى کشاند; یعنى فطرت او را از دستش گرفته، سعادتش را
تباه مى سازد، و این آیه شریفه (وَ ما کانَ النَّاسُ الاّ اُمّةً واحِدَةً
فَاختَلفوا) ترجمه: در میان آنها در آنچه اختلاف داشتند داورى مى شد (و سپس همگى
به مجازات مى رسیدند) (یونس: 19)، به همین معنا اشاره دارد.

و همچنین آیه شریفه (وَ لا یزالونَ مُختلفینَ الاّ مَن رَحِم
ربُّکَ وَ لذلکَ خَلقَهُم) ترجمه: و اگر پروردگارت مى خواست، همه مردم را یک امّت
(بدون هیچ گونه اختلاف) قرار مى داد ولى آنها همواره مختلفند .. (هود: 118) و
همچنین آیه مورد بحث که در آن مى فرمود: (لِیَحکُمَ بَینَ النَّاسِ فیما اختَلَفوا
فیه)(بقره: 213)…. و این اختلاف ـ همان گونه که توجه فرمودید ـ امرى است ضرورى،
و وقوعش در بین افراد جامعه هاى بشرى حتمى است; چون خلقت به خاطر اختلاف مواد
مختلف است، هرچند که همگى به حسب صورت انسانند و وحدت در صورت، تا حدى باعث وحدت
افکار و افعال مى شود، و لیکن اختلاف در مواد هم اقتضایى دارد و آن اختلاف در
احساسات و ادراکات و احوال است. پس انسان ها در عین اینکه به وجهى متحدند، به وجهى
هم مختلفند و اختلاف در احساسات و ادراکات باعث مى شود که هدف ها و آرزوها هم
مختلف شود، و اختلاف در اهداف باعث اختلاف در افعال مى گردد، و آن نیز باعث اختلال
نظام اجتماع مى شود»( همان، ج 2، ص 177)

نکته جالب توجه در کلمات علاّمه در این زمینه آن است که ایشان
اختلاف را فطرى و غیرقابل حذف دانسته و معتقد است که باید آن را تعدیل و اصلاح
کرد. در کتاب قرآن در اسلام، فطرى و ذاتى بودن اختلاف انسان ها را این گونه بیان
مى کند که اختلاف انسان ها و جوامع داراى منشأ عقلى است; بدین معنا که عقل، خود
باعث ایجاد نزاع و اختلاف است. بنابراین، چون خودش به وجود مى آورد، نمى تواند
رافع آن باشد و از این رو، قوانین و فراورده هاى فکرى بشر هیچ گاه پایان دهنده و
از بین برنده این نزاع ها نبوده اند، بلکه تشریع دین و ظهور وحى ضرورت مى
یابد(قرآن در اسلام، ص 80).حال که در جامعه اختلاف به وجود آمد، باید آن را کاهش
داد و اصلاح کرد. اکنون چاره اختلاف چیست و ابزار اصلاح کدام است؟ مرحوم علاّمه
اشاره مى کند که نخستین بازتاب انسان در برابر اختلاف «ایجاد قانون» است; قوانینى
که هر حقى را به صاحب آن اعطا کنند و قانون شکنان را مجبور کنند آن را بپذیرند.
ایشان در عصر حاضر، دو راه براى تحمیل قوانین بر مردم تشخیص مى دهند که عبارتند
از: «اول اینکه مردم را مجبور کنند که قوانین موضوعه را که به منظور شرکت دادن همه
طبقات در حق حیات و تساوى آنان در حقوق تشریع شده بپذیرند، تا آنکه هر فردى از
افراد به آن درجه از کمال زندگى که لیاقت آن را دارد، برسد، حال چه اینکه معتقد به
دینى باشد یا نباشد; چون در این طریقه از تحمیل، دین و معارف دینى از توحید و
اخلاق فاضله را بکلى لغو مى کنند; به این معنا که این عقاید را منظور نظر ندارند و
رعایتش را لازم نمى شمارند، اخلاق را هم تابع اجتماع و تحوّلات اجتماعى مى دانند.

هر خلقى که با حال اجتماع موافق بود آن را فضیلت مى شمارند،
حال چه اینکه از نظر دین خوب باشد و چه نباشد; مثلا، یک روز عفّت از اخلاق فاضله
به شمار مى رود، و روز دیگر بى عفتى و بى شرمى; روزى راستى و درستى فضیلت مى شود و
روزى دیگر دروغ و خدعه; روزى امانت و روزى دیگر خیانت، و همچنین طریقه دوم از دو
طریق تحمیل قوانین بر مردم این است که مردم را طورى تربیت کنند و به اخلاقى متخلّق
بسازند که خود به خود قوانین را محترم و مقدّس بشمارند. 

در این طریقه، باز دین را در تربیت اجتماع لغو و بى اعتبار مى
شمارند. … لیکن علاوه بر اینکه اساس این دو طریق جهل و نادانى است، مفاسدى هم به
دنبال دارد; از آن جمله نابودى نوع بشر است، البته نابودى انسانیت او. چون انسان
موجودى است که خداى تعالى او را آفریده و هستى اش وابسته و متعلق به خداست، از
ناحیه خدا آغاز شده و به زودى به سوى او بر مى گردد، و هستى اش با مردن ختم نمى
شود، او یک زندگى ابدى دارد که سرنوشت زندگى ابدى اش باید در این دنیا معیّن شود.
در اینجا، هر راهى که پیش گرفته باشد و در اثر تمرین آن روش، ملکاتى کسب کرده
باشد، در ابدیت هم تا ابد با آن ملکات خواهد بود، اگر در دنیا احوال و ملکاتى
متناسب با توحید کسب کرده باشد; یعنى هر عملى که کرد بر این اساس کرد که بنده اى
بود از خداى سبحان که آغازش از او و انجامش به سوى اوست، قهراً فردى بوده که انسان
آمده و انسان رفته است، و اما اگر توحید را فراموش کند; یعنى در واقع، حقیقت امر
خود را بپوشاند، فردى بوده که انسان آمده و دیو رفته است»( همان، ج 2، ص 187 ).

نتیجه این مى شود که تنها راه صحیح براى رفع اختلاف «دین» است
و به همین دلیل خداى سبحان، شرایع و قوانینى براى آنان تأسیس کرده و اساس آن شرایع
را «توحید» قرار داده که در نتیجه، هم عقاید بشر را اصلاح مى کند و هم اخلاق و هم
رفتارشان را. به عبارت دیگر، اساس قوانین خود را این قرار داده است که نخست به بشر
بفهماند حقیقت امر او چیست، از کجا آمده؟ و به کجا مى رود؟ و اگر مى رود، باید در
این منزلگاه موقّت چه روشى اتخاذ کند که براى فردایش سودمند باشد؟ پس تشریع دینى و
تقنین الهى تشریعى است که اساسش تنها علم است و بس; همچنان که فرمود: (اِن الحکمُ
الاّ لِلّهِ اَمَر اَن لا تَعبُدوا الاّ ایّاه ذلکَ الدّین القیمُّ ولکنَّ اَکثَر
النّاسِ لا یَعلمون) ترجمه: حکم تنها از آن خداست فرمان داده که غیر از او را
نپرستید! این است آیین پابرجا ولى بیشتر مردم نمى دانند! (یوسف: 40) و نیز در آیات
مورد بحث فرمود: (فَبَعَث اللَّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشرِینَ وَ مُنذِرِینَ وَ
أَنزَلَ مَعَهُمُ الْکِتبَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَینَ النَّاسِ فِیَما
اخْتَلَفُوا فِیهِ) ترجمه:
مردم
(در آغاز) یک دسته بودند (و تضادى در میان آنها وجود نداشت. بتدریج جوامع و طبقات
پدید آمد و اختلافات و تضادهایى در میان آنها پیدا شد (بقره: 213) همان گونه که
ملاحظه مى شود، بعثت انبیا را مقارن و همراه با بشارت و تهدید بیان کرده، که همان
فرستادن کتابى است مشتمل بر احکام و شرایعى که اختلافشان را از بین مى برد. به طور
خلاصه، مى توان گفت; بنابر دیدگاه علاّمه، تنها دین است که فطرت را با فطرت اصلاح
مى کند; زیرا مطابق آنچه گفته شد، همان گونه که وحدت و اتحاد جوامع انسانى به
مقتضاى فطرت صورت گرفته، اختلافات در بین انسان ها و جوامع آن ها هم به مقتضاى
فطرت و جزو ضروریات زندگى اجتماعى آن هاست و از این رو، باید دینى الهى براى حل
اختلاف ها وجود داشته باشد و بدین سان، ایشان اختلاف را با اتحاد (فطرت را با
فطرت) به وسیله دین قابل اصلاح مى داند.


ج. توجه شایسته اسلام به اجتماع:

همچنان که در بحث ماهیت جامعه از دیدگاه علاّمه بیان شد، ایشان
نوعى وجود حقیقى و مسلّط بر افراد، براى جامعه قایل مى باشند; وجودى که خودش را بر
افراد جامعه تحمیل مى کند و قدرت فکر آن ها را بسیار محدود مى کند. به نظر ایشان
به همین دلیل است که اسلام به امر اجتماع توجه بسیارى کرده و از میان ادیان، تنها
دینى است که تمامى دستورات خود را، یا به صورت مستقیم و یا غیر مستقیم، به صورت
اجتماعى بیان کرده است. مرحوم علاّمه در این زمینه مى فرماید: «هیچ شکى نیست در
اینکه اسلام تنها دینى است که بنیان خود را بر اجتماع نهاده و این معنا را به
صراحت اعلام کرده و در هیچ شأنى از شئون بشرى مسئله اجتماع را مهمل نگذاشته … و
اما آن شرایعى که در سایر ادیان است و اسلام اعتنایى به آن ها نکرده، مانند احکامى
که در کیش بت پرستان و صابئان و پیروان مانى و مجوسیان و سایرین به آن ها معتقدند،
وضع روشن ترى دارد که قابل مقایسه با احکام اسلام نیستند.

و اما امّت هاى قدیم، چه متمدن و چه غیر متمدن، تاریخ چیزى از
وضع آنان ضبط نکرده، ولى این مقدار را مى دانیم که تابع موروثى هاى قدیم ترین عهد
انسانیت بوده اند. آن ها نیز به حکم اضطرار، جامعه تشکیل داده و به حکم غریزه به
استخدام یکدیگر پرداختند و در آخر، افراد تحت یک جمعى اجتماع کرده اند و آن عامل
وحدت همه را در تحت رایت و پرچم شاه و یا رئیسى جمع مى کرده و راهنماى زندگى شان
هم همان عامل وراثت و اقلیم و غیر این دو بوده، نه اینکه به اهمیت مسئله اجتماع پى
برده و در نتیجه، نشسته باشند… پس درست است که بگوییم: اولین ندایى که از بشر
برخاست و براى اولین بار بشر را دعوت نمود که به امر اجتماع اعتنا و اهتمام بورزد
و آن را از کنج اهمال و زاویه تبعیت حکومت ها خارج نموده و موضوعى مستقل و قابل
بحث حساب کند، ندایى بود که شارع اسلام و خاتم انبیا ـ علیه افضل الصلوة والسلام ـ
سر داد و مردم را دعوت کرد به اینکه آیاتى را که از ناحیه پروردگارش به منظور
سعادت زندگى اجتماعى و پاکى آنان نازل شده پیروى کنند; مانند آیات زیر که مى
فرماید: (وَ اَنَّ هذا صراطى مستقیماً فاتّبعوه و لا تَتّبعوا السُّبُلَ
فَتَفرَّقَ بِکم و اعتصِموا بِحبلِ اللّهِ جمیعاً و لا تَفرَّقوا) ترجمه: این راه
مستقیم من است، از آن پیروى کنید! و از راه هاى پراکنده (و انحرافى) پیروى نکنید،
که شما را از طریق حق، دور مى سازد! این چیزى است که خداوند شما را به آن سفارش مى
کند، شاید پرهیزگارى پیشه کنید!» (انعام: 153) تا آنجا که به مسئله حفظ مجتمع از
تفرق و انشعاب اشاره نموده و مى فرماید: (وَ لتکُن مِنکُم اُمَّهً یَدعونَ الىَ
الخَیرِ وَ یَأمرونَ بِالمعروفِ وَ یَنهونَ عَنِ المنکرِ و اولئکَ هُمُ المفلِحون
وَ لا تکوُنوُا کَالّذینَ تَفَرَّقوا و اختَلَفوُا مِن بعدِ ما جاءَهم
البینّات)ترجمه: باید از میان شما، جمعى دعوت به نیکى، و امر به معروف و نهى از
منکر کنند! و آنها همان رستگارانند. (آل عمران: 104 و 105) (اِنَّ الَّذینَ فرّقوا
دینَهم و کانوا شیعاً لستَ مِنهُم فى شىء) ترجمه: کسانى که آیین خود را پراکنده
ساختند، و به دسته هاى گوناگون (و مذاهب مختلف) تقسیم شدند، تو هیچ گونه رابطه اى
با آنها ندارى! سر و کار آنها تنها با خداست سپس خدا آنها را از آنچه انجام مى
دادند، با خبر مى کند (انعام: 159) و آیاتى دیگر که به طور مطلق، مردم را به اصل
اجتماع و اتحاد دعوت مى کند.»( همان، ج 4، ص 148 تا 150).

مرحوم
علاّمه در یک مرحله بالاتر از این، ادعا مى کنند که اساساً تمامى شئون اسلام
اجتماعى است. ایشان حتى احکام اسلامى را هم که در بدو نظر، فردى به نظر مى آیند به
اجتماع برمى گردانند: «در قرآن کریم مى خوانیم: (و صابروا و رابطوا و اتّقوا
اللّهَ لعلّکُم تُفلحون) ترجمه: اى کسانى که ایمان آورده اید! (در برابر مشکلات و
هوسها،) استقامت کنید! و در برابر دشمنان (نیز)، پایدار باشید و از مرزهاى خود،
مراقبت کنید و از خدا بپرهیزید، شاید رستگار شوید (آل عمران: 200) این آیه و آیات
بسیارى دیگر هست که اجتماعى بودن همه شئون اسلام را مى رساند و صفت اجتماعى بودن در
تمامى آنچه که ممکن است به صفت اجتماع صورت بگیرد (چه در نوامیس و چه احکام) رعایت
شده است… اجتماعى بودن احکام در موارد مختلف، انواع مختلفى دارد. دلیلش این است
که مى بینیم شارع مقدّس اسلام در مسئله جهاد، اجتماعى بودن را به طور مستقیم تشریع
کرده و دستور داده، حضور در جهاد و دفاع به آن مقدارى که دشمن دفع شود، واجب است.
این یک نوع اجتماعیت. نوع دیگر نظیر وجوب روزه و حج است که بر هر کسى که مستطیع و
قادر به انجام آن دو باشد و عذرى نداشته باشد، واجب است. اجتماعیت در این دو واجب
به طور مستقیم نیست، بلکه لازمه آن دوست… و نیز نمازهاى پنج گانه یومیّه را بر
هر مکلّفى واجب کرده و جماعت را در آن واجب نساخته، ولى این رخصت را در روز جمعه
تدارک و تلافى کرده و اجتماع براى نماز جمعه را بر همه واجب ساخته، البته براى هر
کسى که از محل اقامه جمعه بیش از چهار فرسخ فاصله نداشته باشد. این هم یک نوع دیگر
اجتماعیت است.»( همان، ج 4، ص 199).

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه