گفتگو با حسام الدین مطهری نویسنده رمان "کلت 45"

«کلت 45» اگر چه درباره انقلاب است اما داستان امروز ماست

نویسنده: ٬

زمان انتشار: ۱۵:۰۶ ۱۳۹۳/۰۲/۱۱

آقای امیرخانی در مراسم رونمایی گفت: “این کتاب، رمان انقلاب نیست.رمان امروز است.” من نگاهم امروز بود. دغدغه ام این بود که هیچ بعید نیست اتفاقاتی که در سال های ابتدایی انقلاب افتاده،در سال های بعد هم بیفتد.کما اینکه در سال 88 مشابهش اتفاق افتاد و یک جاهایی تصاویر،عینا شبیه هم بود.

 زینب افراخته- پروین نوری پور: این روزها چاپ دوم رمان “کلت 45” نوشته حسام الدین مطهری  توسط نشر آرما به نمایشگاه تهران آمده است. استقبال از این کتاب باعث شد تا با او درباره رمانش گفتگو کنیم. “کلت 45” داستان خانواده ای است که در جریان مبارزه با رژیم شاه،اعضای آن از هم دور می افتند و هرکدام سرنوشت جداگانه ای پیدا می کنند.ماجراهای این کتاب در بستر دهه های 50 و 60 می گذرد و  حرف هایی را درباره حال و احوال آن سال های ایران دارد.گفتگوی ما با آقای مطهری درباره آن ایام به بحث های متنوعی کشیده شد.از “سازمان مجاهدین خلق” گرفته تا “فتنه 88” ، “وضع فعالیت های دانشجویی امروز” و حتی سریال “وضعیت سفید”. مطهری به اقتضای جوانی اش صریح صحبت کرد و بی پروا.او معتقد است فضای کشور سیاست زده است و سیاست حتی بر وضعیت کتاب و کتاب خوانی هم تاثیر گذاشته است. تالیف دیگر حسام الدین مطهری، “حاشیه بر کتاب” است که دربردارنده ی مقالات او درباره کتاب و کتاب خوانی است.

بعد از خواندن “کلت 45” این سوال برای مخاطب پیش می آید که موضع خود نویسنده نسبت به دو طرف داستان چیست؟ نمی توان فهمید که شما با “صالح” که عضو کمیته انقلاب است همراه هستید یا با “مینو” و “مهین” که در مقابل تفکر او قرار گرفته اند. چرا ؟

من قطعا نگاه و موضعم را لو نمی دهم. چون مزه اش به این است که شما یک تصور و برداشتی از کتاب داشته باشید و مخاطب دیگری یک برداشت دیگر.مزه کار به این است که قضاوت ها مختلف باشد. این رمان در ارشاد گیر کرده بود و سه نفر از مسئولینِ با تجربه ی ممیزی این کار را خوانده بودند و هر سه معتقد بودند که این اثر در جهت تطهیر چهره “مجاهدین خلق” و علیه مسئولین نظام است. این کتاب غیر مجاز شده بود. به هر حال مراحلی طی شد و ما کارهایی کردیم تا اثری که حقیقتا فاقد آن اغراضی که دوستان ممیزی درباره آن گمان می کردند بود را آزاد کنیم و الحمدلله کتاب منتشر شد.می خواهم بگویم آن کسانی که در ممیزی نشسته بودند چنان تصوری از کتاب داشتند و مثلا در مقابلش یکی از دوستان من که صبغه مذهبی ندارد بعد از مطالعه “کلت” به من گفت:کتابت خیلی حزب اللهی است.پس نگاه های مختلفی وجود دارد.

 انقلاب-امام خمینی(ره) و مردم.همین! یعنی حتی اگر آدم های بزرگ دیگری هم بودند و زحمت هم کشیدند،مثل شهید بهشتی،آیت الله طالقانی و … نمی توانستند کار ویژه ای بکنند.امام بود که توانست آن اتفاق بزرگ را رقم بزند.مردم به او اعتماد کردند چون نماد اسلام بود.نماد سیاست نبود، نماد اسلام بود.به این آدم صددرصد اعتماد می کنند.شاید به پدر خودشان آن قدر اعتماد نمی کردند که به امام (ره) اعتماد کردند.

نگارش رمان من مصادف بود با اتفاقات سال 88.به نظرم رسید چقدر این حوادث ملموس اند.چه قدر این اتفاقات قابل درک اند.از این جهت که آشنا هستند.یک فرازی در کتاب هست که مخالفین و اعضای “مجاهدین” با کفش نماز می خوانند.عینا این اتفاق در سال 88 تکرار شد.و چند اتفاق مشابه دیگر که من مخصوصا این ها را در داستان آورده ام که بگویم:ببینید! این اتفاق ها باز هم می تواند تکرار شود.ممکن است آدم های خوبی در هر دو طرف وجود داشته باشند.البته این را محکم بگویم که هیچ کدام از اعضای “سازمان مجاهدین خلق” برای من آدم های دوست داشتنی ای نیستند.چه آن هایی که این سازمان را تاسیس کردند و شاگردان بازرگان بودند و چه بقیه.به نظرم حفره بلا یعنی اینکه اندیشه ای مثل اندیشه “مجاهدین خلق” پیدا کنی.حفره بلای “حمزه” این است که اندیشه اش این بود که دین ما اسلام است و سواد مبارزه؛مارکسیسم.این حفره بلا است.اینکه شما گمان کنید می توانید چیزهایی را با هم قاتی کنید و یک چیز جدید از آن دربیاورید منتهی می شود به التقاط.در میان آدم های قصه، شخصیت “مجتبی”،شخصیت مطلوب من است.مشی او با بقیه متفاوت است. “مجتبی” ایدئولوژی زده نیست.خیلی عاقلانه فکر می کند و تصمیم می گیرد.”مجتبی” تن به خطر می دهد اما باز فکر می کند و خطر می کند.مملکت ما یک مملکت سیاست زده است.مثال می زنم:یک بار در یکی از کتاب فروشی های متعلق به جریان روشنفکری شاهد گفتگوی خانم و آقایی جوان بودم.خانم به یکی از کتاب های “رضا امیرخانی” اشاره کرد و پرسید:این چه کتابی است؟ آقا با لحنی بی اعتنا و تمسخرآمیز جواب داد: “مالِ این نویسنده حزب اللهی هاست.” یعنی جنس برخورد ها این طوری است.حاضر نیست حتی دو ورق از این کتاب را نگاه کند و بعد تصمیم بگیرد.در مقابلش ما هم همین طور هستیم.من در ایامی که در مسجدمان کتابخوانی می کردم،در کنار همه کتاب هایی که می خواندم،شریعتی هم خواندم.یک بار یکی از بزرگان مسجد ما با من جلسه گذاشت که من جای تو بودم شریعتی نمی خواندم،مطهری می خواندم.یا بدون اینکه به من توضیح دهند که چرا نباید صادق هدایت و گلشیری بخوانم،مرا از مطالعه کتاب های این دو منع کردند.در حالی که کار من ادبیات بود و بالاخره باید می دانستم که این ها چه نوشته اند.می خواهم بگویم در این جامعه سیاست زده،هر دو طرف نسبت به کتاب های یکدیگر آلرژی دارند.گارد دارند. “کتاب فلانی را در ویترین کتاب فروشی ام نگذارم چون او سلیقه سیاسی اش با من فرق دارد.کتاب فلانی را نخوانم چون او آن طرفی است.” این ها حرف هایی است که در هر دو جریان زده می شود. ما می رویم مجمعی تشکیل می دهیم که هدفمان کتاب خوانی و پرورش کتاب خوان است،بعد می گوییم کتاب های این لیست سیاه ناشران را نباید بفروشیم.در همان لیست، کتاب های “قیصر امین پور” هست،کتاب های “سید حسن حسینی” هست.آدم هایی که بزرگان ادبیات انقلاب بودند.این سانسور کردن در هر دو طیف هست.چه آن هایی که مدعی روشنفکری و آزادی هستند و چه آن هایی که می گویند ما در پی دین هستیم.برای همین من سعی کردم یک راه میانه ای انتخاب کنم تا آدم ها را ترغیب کنم “کلت 45” را به عنوان یک اثر تاریخی که درباره “مردم ایران” حرف می زند،بخوانند.نه به عنوان کتابی که ادبیات انقلاب است یا هر عنوان دیگری.در این مملکت عده ای تخصص ویژه ای در برچسب زنی دارند و وقتی کتابی منتشر می شود سریع برچسبی ویژه برای کتاب شما اختصاص می دهند.خوشبختانه برای “کلت” تا الان برچسب ویژه ای انتخاب نشده.آقای رضا امیرخانی در مراسم رونمایی جمله ای گفتند که جمله مهمی است.گفتند: “این کتاب، رمان انقلاب نیست.رمان امروز است.” من نگاهم نگاه امروز بود.و دغدغه ام این بود که هیچ بعید نیست اتفاقاتی که در سال های ابتدایی انقلاب افتاده،در سال های بعد هم بیفتد.کما اینکه در سال 88 مشابهش اتفاق افتاد و یک جاهایی تصاویر،عینا شبیه هم بود.

یک فرازی در کتاب هست که مخالفین و اعضای “مجاهدین” با کفش نماز می خوانند.عینا این اتفاق در سال 88 تکرار شد.و چند اتفاق مشابه دیگر که من مخصوصا این ها را در داستان آورده ام که بگویم:ببینید! این اتفاق ها باز هم می تواند تکرار شود.ممکن است آدم های خوبی در هر دو طرف وجود داشته باشند.البته این را محکم بگویم که هیچ کدام از اعضای “سازمان مجاهدین خلق” برای من آدم های دوست داشتنی ای نیستند.چه آن هایی که این سازمان را تاسیس کردند و شاگردان بازرگان بودند و چه بقیه

برای نوشتن “کلت 45” چه کتاب هایی را مطالعه کردید؟منابعتان چه چیزهایی بود؟

من چیزهای مختلفی خواندم.خاطرات کسانی که همان اوائل انقلاب سمپات سازمان شدند،به عضویت “مجاهدین” درآمدند و بعد کارشان به اشرف کشیده شد را مطالعه کردم.این ها در پادگان اشرف مشکل پیدا کردند،زندان و شلاق تحمل کردند و بعد به کشورهای اروپایی فرار کردند. البته خاطرات این ها در ایران چاپ نمی شود چون هم به “مجاهدین” فحش می دهند و هم به جمهوری اسلامی.دلیل فحش دادنشان به جمهوری اسلامی هم این است که چون یک لگد به ایران زده اند دیگر روی این را ندارند که بگویند من این لگد را اشتباه زدم.جبران و پاک کردن گذشته برایشان سخت است. آدم هایی هم در “مجاهدین” بودند که هم زمان با شریف واقفی که به خاطر اعتقادات اسلامی اش کشته شد، این ها هم در معرض اعدام های درون سازمانی بودند و رفتند خودشان را به ساواک معرفی کردند که جانشان در امان باشد و الان در کشورهای اروپایی زندگی می کنند و دین و ایمان خاصی ندارند و ابایی هم ندارند که بگویند ما بی اعتقادیم.بعضی از مقالات و خاطرات این ها را مطالعه کردم که البته عموما آدم های تاثیرگذاری نبودند.آدم های تاثیر گذار، یا کشته شدند یا هنوز در سازمان هستند.فکر می کنم هیچ کتابی مثل کتاب خاطرات “عزت شاهی” اطلاعات بیشتری درباره این افراد نداشته باشد.من مشابه کار تحقیقاتی ای که در کتاب “عزت شاهی” شده را ندیده ام.کتاب “جریان ها و سازمان های مذهبی سیاسی ایران بین سال های 1320-1357”  آقای رسول جعفریان را هم خواندم.چندین کتاب که از شروع کار سازمان تا بعد از انقلاب را پرداخته بودند را مطالعه کردم.بعضی از منابعم کارهای “مرکز اسناد انقلاب اسلامی” بوده است.حتی خاطرات “لطف الله میثمی” را  یک نگاهی کردم.علی رغم اینکه در حال حاضر به او بها می دهند اما می شد فهمید آدم تاثیرگذاری نبوده است.این تیپ آدم ها معتقدند که جمهوری اسلامی در جریان خروش “سازمان مجاهدین خلق” نقش داشته و کنش هایی از جانب نظام انجام شده که واکنش هایی را در پی داشته است.من فکر می کنم برعکس است.درست است که ما در اوج رفتارهای هیجانی بودیم ولی آن جاه طلبی و آن قدرت طلبی ای که در بزرگان سازمان بوده، نهایتا کار را به آنجا می کشاند.چه زود و چه دیر.کار به آنجا کشیده می شد.

فرازهایی در کتاب هست که به توصیف روزها و لحظات منتهی به پیروزی انقلاب می پردازد.با خواندن این صفحات،مخاطب به یاد کتاب “لحظه های انقلاب” مرحوم گلابدره ای می افتد.آیا در نوشتن آن فرازها از “لحظه های انقلاب”متاثر بودید؟

“لحظه های انقلاب” به لحاظ هیجانی که دارد بسیار کمک کننده بود.اثر مرحوم گلابدره ای هیجانی دارد که شما می روید در صحنه.من از هیجان “لحظه های انقلاب” تاثیر گرفته ام.بخشی از اتفاق هایی که من در فضاهای منتهی به انقلاب در “کلت” به تصویر کشیده ام تخیل است و بخشی از کتابِ “پا به پای انقلاب”  اکبر خلیلی، گرفته شده.یا مثلا کتاب های روزشمار آن موقع یا کتاب هایی که تیتر اخبار آن ایام را در خود داشت.این ها منابعی بود که کمک می کرد تا من بفهمم اتفاقم را کجا طراحی کنم و در کجا بگذارم.

گروه های مختلفی با رژیم شاه مبارزه می کردند.حتی در میان چپ ها هم تنوع وجود داشت.چرا شما در کتابتان بر روی “مجاهدین خلق” دست گذاشتید؟چرا “مجاهدین” برایتان مسئله شد؟

بین گروه های چپ با “مجاهدین خلق” تفاوت عمده ای وجود دارد.بعضی از اعضای گروه های چپ، بچه پولدارهایی بودند که ناگهان شیفته اندیشه ای شده بودند و می خواستند یک کاری دور هم کنند.مثل دانشجوهایی که الان دور هم جمع می شوند یک کاری کنند،آن ها هم حرکتشان در همین سطح بوده، اما قلمبه تر شده. “مجاهدین خلق” هم همان حالت جو زدگی و به نوعی ایدئولوژی زدگی گروه های چپ را با خود داشتند اما تقریبا توانستند بخشی از مردم را با خودشان همراه کنند ولی گروه های دیگر نتوانستند.اگر نخواهیم به قبل از انقلاب بپردازیم، واقعیت این است که “مجاهدین خلق” توانست بعد از انقلاب،در مقطعی، بخشی از مردم را با خودش همراه کند.و برای همین این همه عضوگیری کرد و برای همین توانست این همه درد سر ایجاد کند.به غلط گفته می شود “گروهک مجاهدین خلق” .این ها “گروهک” نبودند.اگر از آدم هایی که آن سال ها نوجوان و جوان بودند بپرسید، همه، “رژه میلیشیا” را یادشان است.خیلی ها  با دیدن این رژه هیجان زده می شدند و  خوششان می آمد و می گفتند ما هم برویم.البته به هرحال “مجاهدین” توانسته بودند خودشان را انقلابی جا بزنند.

شما تاثیرگذاری “مجاهدین خلق” بر مردم را قبل از انقلاب بیشتر می بینید یا بعد از انقلاب؟

حسام الدین مطهری کلت 45 نشر آرما

من معتقدم قبل از انقلاب هیچ کدام از گروه های مبارز، چه اسلامی چه غیر اسلامی،چه موتلفه، چه مجاهدین خلق و چه چریک های فدایی خلق،هیچ کدام هیچ تاثیری بر مردم نداشتند.چون انقلاب ما مدیون این گروه ها نیست.انقلاب ما مدیون چند نفر روحانی است و مردم.انقلاب را گروه های مبارز پیروز نکردند.زندانش را رفتند، شکنجه کشیدند اما مردم که نمی دانستند این ها دارند شکنجه می شوند.بنابراین موافقت و همراهی از طرف مردم با این گروه ها وجود نداشت.کسانی هم که عضو “مجاهدین خلق” یا گرو های دیگر می شدند یک طیف خاصی بودند.به نظر من یکی از کارهایی که باید در کشور ما انجام بگیرد،این است که این افراد بررسی شوند.جامعه شناسی شوند.روان شناسی شوند.این ها عموما دانشجو بودند.دانشجوهای فنی بودند.فنی هایی بودند که خودشان را در علوم انسانی صاحب علم می دانستند.جلسه تفسیر نهج البلاغه و قرآن داشتند.این ” ملّا  ” دانستن خودشان یواش یواش باعث التقاط می شود.می خواهم بگویم انقلاب تا زمانی که امام (ره) به صورت جدی وارد ماجرا می شوند و حتی می شود گفت تا زمانی که آن مقاله توهین به امام (ره) چاپ می شود و آن نهضت چهلم گرفتن پا می گیرد، خیلی جدی نشده بود.وگرنه قبل از انقلاب گروه های مبارز تاثیری بر مردم نداشتند.در مورد “مجاهدین خلق” بعد از انقلاب هم باید بگویم که ما آن زمان در یک جو هیجان زده بودیم.می خواستیم امپریالیسم را نابود کنیم.می خواستیم آمریکا را نابود کنیم و همه از این فکر خوششان می آمد و آرمان همه بود.بنابراین تا یک جایی اصلا شعارها مشترک بود و آن ها هم می گفتند رهبر ما امام خمینی است و توانسته بودند با مجموعه ای از اقداماتشان که آدم ها را به هیجان می آورد،جوان ها را جذب کنند.واقعا در ابتدا گروه گروه به “مجاهدین خلق” می پیوستند.بنابراین لفظ “گروهک” نشان می دهد که می خواهیم آن ها را تمسخر و تحقیر کنیم و گرنه بخواهیم واقع بینانه نگاه کنیم، قوی ترین و ماندگارترین گروه بعد از حسن صباح را، “مسعود رجوی” توانسته شکل دهد.حالا البته با شگردها و رفتارهایی که هیچ کدامش نه انسانی است و نه اسلامی.بالاخره دختر و پسر در “مجاهدین” شانه به شانه هم کار می کردند.یک سری کارهای نمایشی، رژه نمایشی،آموزش های نمایشی،کلاس های تفسیر قرآن نمایشی، جهان بینی نمایشی و کلی کارهای نمایشی داشتند و این ها می توانست جذابیت ایجاد کند و در آن فضای هیجان ابتدای انقلاب، تاثیر بگذارد.اما مگر الان هم نداریم.به نظرم دانشجوهای ما الان خیلی درگیر این فضاهای نمایشی می شوند.چه روشنفکرانشان چه مذهبی ها.و این فضاها تاثیرات مقطعی خواهد داشت.به نظرم جمع هایی که صرفا بر مبنای ایدئولوژی شکل گرفته اند سریع با هم به مشکل می خورند.سر اینکه فلانی به فلانی سلام نکرده باهم درگیر می شوند و از هم می پاشند.ولی مثلا همین این (N G O) هایی که متاسفانه یا خوشبختانه فعالیتشان در مملکت ما محدود است و این هراس همیشه وجود دارد که نکند یک وقت این ها مقبولیت عمومی پیدا کنند،آن ها حداقل تکلیفشان با خودشان معلوم است و فارغ از بحث های ایدئولوژیک کارشان را می کنند و بالاخره خروجی دارند.اما در گروه ها و جمع های مذهبی اینچنین نیست.البته اشکال از مذهب هم نیست.اشکال از این جاست که یک سری از تعاریف درباره  مذهب و کار مذهبی برای ما روشن نیست و وقتی روشن نیست بر مبنای دانسته های خودمان اجتهاد شخصی می کنیم.وقتی اجتهاد شخصی کردیم شروع می کنیم به حذف دیگران،یا خودمان کنار می کشیم.

من معتقدم قبل از انقلاب هیچ کدام از گروه های مبارز، چه اسلامی چه غیر اسلامی،چه موتلفه، چه مجاهدین خلق و چه چریک های فدایی خلق،هیچ کدام هیچ تاثیری بر مردم نداشتند.چون انقلاب ما مدیون این گروه ها نیست.انقلاب ما مدیون چند نفر روحانی است و مردم.

 

به نظر خودتان چقدر در ترسیم بافت مردم و جامعه ایران در دهه 50 و 60 در این کتاب موفق بوده اید؟

تا یک جایی می شد به زندگی ها در آن دوران پرداخت و من تعمد داشتم بپردازم.اما اینکه واقعا چقدر موفق بوده، باید یک نگاه بیرونی به کار شود و آن قضاوت کند.برای من مهم بود که یک خانواده خوب را نشان دهم و بگویم که این خانواده خوب طی چه اتفاقاتی به کجا کشیده شده.من نخواستم که ضریب خیلی خاصی به جزییات زندگی مردم در آن زمان بدهم چون دیگر کار، کلاسیک می شد.مثل رمان های کلاسیک روسی می شد و مخاطب امروز قطعا پس می زد.

روایت شما از روزهای منتهی به پیروزی انقلاب در کتابتان،روایت خاصی است.مثلا از تعابیری مثل “روزهای رمزآلود” و … استفاده کرده اید.گویا سعی کرده اید آن حال و هوا و آن روزها را با توصیفات مصطلح این دنیایی بیان نکنید.چرا؟

اشتباه ترین کار این بود که من انقلاب را با توصیف های زمینی و کلمات بی بار روایت کنم.من کلماتی را انتخاب کرده ام که باری دارند و هرکسی هم ممکن است آن بار را یک نوع دریافت کند.مردم در حال انجام کار بسیار بزرگی بودند.شاید برای اولین بار توانستند کنار هم باشند.چه با حجاب، چه بی حجاب، چه زرتشتی، چه مسلمان،  و چه حتی مارکسیست و… همه در کنار هم قرار گرفتند.و این خیلی بد است که ما این کنار هم قرار گرفتنِ همه مردم را در تلویزیونمان سانسور می کنیم.سال هاست که این تصاویر را سانسور کرده ایم.تلویزیون باید نشان دهد که روزی بر ما گذشت که همه در کنار هم قرار گرفته بودیم و این در کنار هم قرار گرفتن تقدس دارد.

ضمن اینکه نمی توان تقدس این “وحدت کلمه” را زیر سوال برد اما شاید ایده دیگری وجود داشته باشد مبنی بر اینکه به  هرحال انقلاب اسلامی مولود یک روح دینی است و آن رنگی که در پیروزی این انقلاب پُررنگ تر است، رنگ دین است.نظر شما چیست؟

من هم قبول دارم که نقش مذهب پُررنگ ترین نقش در این انقلاب بود.قبلا هم گفتم: انقلاب-امام خمینی(ره) و مردم.همین! یعنی حتی اگر آدم های بزرگ دیگری هم بودند و زحمت هم کشیدند،مثل شهید بهشتی،آیت الله طالقانی و … نمی توانستند کار ویژه ای بکنند.امام بود که توانست آن اتفاق بزرگ را رقم بزند.مردم به او اعتماد کردند چون نماد اسلام بود.نماد سیاست نبود، نماد اسلام بود.به این آدم صددرصد اعتماد می کنند.شاید به پدر خودشان آن قدر اعتماد نمی کردند که به امام (ره) اعتماد کردند.

تصویر سازی و فضاها سازی های رمان شما قوی است.به ذهنتان نرسیده که از رمان شما با این قوت تصویری، فیلم بسازند؟

تلاش هایی برای این اتفاق کرده ام و با فیلم سازانی هم در این رابطه صحبت کرده ام اما داستان هایی مثل داستان “کلت” داستان های خاصی هستند و بعید می دانم کسی چنین چیزی بسازد.

آقای جلیل سامان؛کارگردان سریال های  “ارمغان تاریکی” و “پروانه” چطور؟ ایشان که این دو اثر را با موضوع “مجاهدین خلق” ساخته اند.

حتی شاید آقای سامان نیز این داستان را نسازند چرا که به نظرم کارهای آقای سامان قبل از اینکه درباره “مجاهدین” باشند، ملودرام عشقی اند و تنها، بسترشان “مجاهدین خلق” است.یعنی اگر این ملودرام عشقی را ببرید وسط جنگ هشت ساله یا ببرید در یک سرزمین دیگر که مثلا سیاه پوستان در مقابل سفید پوستان مبارزه می کنند، باز هم در می آید.ولی کتاب من داستانی دارد که اگر سریال شود طیف خاصی آن را دوست خواهند داشت.مثل سریال “وضعیت سفید” . گروهی از مردم عاشق “وضعیت سفید” بودند و گروهی اصلا آن را ندیدند و با آن نسبت برقرار نکردند.به هرحال جنس قصه “کلت 45” جوری است که مخاطبین سریال های کره ای و سریال های مثل “ستایش” را شاید نتواند با خود همراه کند.بحث مرتبط دیگری که در اینجا وجود دارد این است که در ایران چرخه درستی در فضای ادبیات وجود ندارد.نویسنده باید کتاب بنویسد و بعد بنشیند در خانه اش از درآمد کتابش استفاده کند.ولی خب نه پولش را می خورد و نه اقتباس ادبی درست و قانونی از اثرش می شود. یک ارگان دولتی تصمیم می گیرد از فلان داستان،انیمیشن بسازد اما نویسنده آن کار اصلا متوجه این اتفاق نمی شود. اگر فضای ادبیات در کشوری، پیشرفته باشد، کارگزار ادبی خودش کتاب را می خرد و خودش هم پیگیری فروش یا مسائلی مثل اقتباس را می کند.دیگر من که نباید بیفتم دنبال اینکه کتابم را به فیلنامه تبدیل کنم.

ممنون از فرصتی که در اختیار ما قرار دادید.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب پربازدید

مصاحبه