کنگره بین المللی علوم انسانی اسلامی در گفت و گو با دکتر احمد محمد پور

زمان انتشار: ۱۲:۱۹ ۱۳۹۱/۰۳/۱۳

علوم‏ انسانی به معنای مدرن آن یک علم وارداتی است. در این شکی وجود ندارد. ما زمینه‏ های تولید و بسط علوم‏ انسانی خود را داریم. اما آیا ما از همه یا مثلاً بخش مهمی از ظرفیت ‏های علوم‏ انسانی به‏ طور مناسب استفاده کردیم تا پیامدهای منفی را گردن آن بیندازیم؟ ما باید به گفت و گو بنشینیم. بالاخره ما با “میراث عظیم دانش انسانی” مواجه هستیم.

دکتر محمدپور استادیار گروه علوم
اجتماعی دانشگاه بوعلی سینای همدان و نویسنده ی کتاب های “روش در روش”،
“ضد روش” و “فراروش” می باشد . ایشان مقاله ای را تحت عنوان
“تز معرفت برای همزیستی” در کنگره ی بین المللی علوم انسانی اسلامی
ارائه نمودند. از این رو در سایت علوم اجتماعی فرصت را غنیمت شمرده تا با ایشان
درباره ی این کنگره مصاحبه ای داشته باشیم
.

متن ذیل مشروح این مصاحبه می باشد:

با
سلام، من از شما تشکر می‏کنم که مباحث را دنبال کردید و به پی‏گیری آن حساسیت
داشتید، در واقع فکر نمی‏ کردم دیگر کسی جویای ادامه‏ ی آن دست‏ کم در مورد خود من
شود؛ گرچه برخی خبرگزاری ‏ها به ‏طور پراکنده و بسیار خلاصه به تز بنده با عنوان
معرفت برای همزیستی اشاره کردند، اما مطلب آن‏ قدر پراکنده و ناموزون گزارش شد که
حق مطلب را آن ‏طور که باید و شاید ادا نکرد. به‏ هرحال، روشن‏ تر شدن این مسئله
باعث خرسندی من نیز می شود.  


به عنوان اولین سوال با توجه به این که شما یکی از ارائه دهندگان در 
“کمیسیون فلسفه و روش شناسی” بوده و در این کنگره حضور داشتید به نظر
شما برگزاری چنین کنگره ای با این موضوع (علوم انسانی اسلامی) و در این ابعاد (بین
المللی) توانایی پاسخگویی به کدام کمبودها و پاسخگویی به کدام چالش ها را دارد؟

به
‏طور کلی، علوم‏ انسانی همیشه نیازمند بازسازی و بازنگری است در همه جای دنیا، نه
تنها در کشور ما؛ دلیل اصلی آن است که فرهنگ و اجتماع در حال حرکت و پویایی است،
شرایط کلان و خرد زندگی اجتماعی تغییر می‏ کند؛ ابداعات و نوآوری ‏ها پیوسته شکل
می ‏گیرند و معادلات ملی و بین‏ المللی به هر دلیل پیوسته در حال بازنگری هستند.
در این شرایط علوم ‏انسانی نیز مستثنی نیست. از طرف دیگر، علوم‏ انسانی به معنای
مدرن آن یک علم وارداتی است. در این شکی وجود ندارد؛ ما زمینه‏ های تولید و بسط
علوم‏ انسانی خود را داریم. نگاهی گذرا به تاریخ تفکر فلسفی و معرفتی کشورمان از
دوران‏ های بسیار دور تا دوره‏ ی متفکران و فلاسفه‏ ی اسلامی نظیر غزالی، ابن‏
سینا، ابن ‏رشد، سهروردی، زکریای رازی، ابن ‏عربی، ملاصدرا و تا همین دوره‏ ی
متأخر این را به‏ وضوح اثبات می‏ کند. هم‏چنین ادبیات، شعر و رمان‏ های غنی و
اثرگذار که خود حاوی دقایق و نکات غامض فلسفی و نظری هستند. با این وصف، دانشمندان
علوم ‏انسانی ما چندان به بازخوانی و تفسیر و بازتولید آن توجه نکرده اند و نمی‏
کنند! در حوزه‏ ی علوم ‏اجتماعی، مخصوصاً تسلط اثبات‏ گرایی در طول کمتر از یک قرن
اخیر باعث شده هم فلسفه ‏ی خاص ایرانی به حاشیه رود، هم دیگر پارادایم‏ ها و
رویکردهای غیراثباتی غربی مورد کم ‏توجهی قرار گیرند و از همه تأسف‏ برانگیزتر خود
اثبات‏ گرایی نیز با سوء تعبیرها و سوء کاربردهایی مواجه شود. منظورم آن است که در
حق خود اثبات‏ گرایی نیز کم‏لطفی شد؛ تقلیل اثبات‏گرایی به استدلال آماری، حذف
بسیاری از اصول این پارادایم در خلال پژوهش، خلط‏ کردن آن با سطحی‏ نگری در حل مسایل
و آمارزدگی از جمله‏ ی این موارد است. البته اهداف کنگره چندان در راستای مباحث
فوق نبود، اما به هر ترتیب بی‏ ارتباط نیز نبود. مدت‏ها است که برخی صاحب‏ نظران و
سیاست گزاران کشور احساس می‏ کنند که باید علوم‏ انسانی کنونی بازنگری شود و با
شرایط و اقتضائات اجتماعی و تاریخی فرهنگ ما هماهنگ شود، این هدف فی‏ نفسه ارزشمند
است اما دستیابی به آن نیازمند یک نهضت علمی و عملی بسیار وسیع‏تر و البته مداوم و
متعادل است. منظورم آن است که باید پیوسته باشد، نه مناسبتی و نه تحت تأثیر شرایط
خاص. کنگره به‏ نظر می‏ رسد می‏ خواست در راستای یک نوع علوم‏ انسانی اسلامی یا
بومی حرکت کند و به برخی چالش‏ های ناشی از ناکار آمدی علوم ‏انسانی مدرن پاسخ
دهد.


به نظر شما کنگره چه نقص ها و کمبودهایی داشت و چگونه می توان این نقایص را مرتفع
ساخت تا در دوره های بعدی بهتر برگزار گردد.

مهمترین
کاستی این کنگره فقدان نگاه بین‏ رشته ‏ای بود. یعنی متأسفانه به هر دلیل چهره‏
های دانشگاهی گوناگون با رهیافت‏ های خاص خود دست کم در کمیسیون فلسفه و روش ‏شناسی
حضور نداشتند. ما صاحب نظران کم‏ نظیری در کشورمان داریم در حوزه‏ ی علوم ‏انسانی؛
متأسفانه حضور نداشتند. حضور آنها می‏ توانست به نگاه چند وجهی منجر شود. این به
نظرم مهمترین کاستی کنگره بود. مسئله ‏ی دیگر به زمان آن ارتباط دارد. یک‏ روزه
بودن کنگره عمدتاً باعث تعجیل در ارائه‏ ی مقالات و عدم‏ فعالیت مناسب پانل برای
نقد و بررسی مباحث می‏ شد. بعد دیگر به انتخاب مقالات ارتباط داشت؛ اکثر مقالات هم‏
راستا بودند و به ‏ندرت دیدگاه‏ های رقیب و مثلاً مناقشه ‏برانگیز ارائه می ‏شدند.
شاید در کمیسیون فلسفه، یکد‏ستی خاصی از حیث سمت و سوی مقالات وجود داشت. من فکر
می‏ کنم اگر این موارد نبود یا در آینده رفع شود، کنگره می ‏توانست یا می‏ تواند
بسیار مفید باشد. نکته ‏ی دیگر آنکه کنگره باید فعالیت‏ ها و مباحث افراد درگیر را
پی‏گیری کند و هم‏چنان تفصیل مباحث را در طول سال از نظر دور ندارد. ارتباط متقابل
بین کنگره و افراد مدعو نکته ای بسیار مهم است؛ یعنی باید دستاوردهای کنگره دنبال
شود.


اگر بخواهیم به طور جزئی در رابطه با کمیسیون فلسفه و روش شناسی علوم انسانی
اسلامی صحبت کنیم، از نظر شما در مقام فراتحلیل چه قوت ها و ضعف هایی در کلیت
مطالبی که ارائه شد مشهود به نظر می رسید؟

نکاتی
که در بالا عرض کردم در مورد کمیسیون روش‏ شناسی نیز صدق دارد. اتفاقاً برعکس در
این کمیسیون چندان از روش‏ شناسی به معنایی که احتمالاً مد نظر شما است صحبت نشد.
مباحث یک‏ دست بود و کلی. این است که نمی ‏توانم در این زمینه به شما بگویم دقیقاً
یا دست‏کم تا حدی چه گذشت. 


مقاله ی شما تحت عنوان “تز معرفت برای همزیستی” آخرین مقاله ای بود که
در این کمیسیون فرصت ارائه یافت و شما (با وجود ذیق وقت) با حرارت خاصی به صورت
تیتروار اهمّ مباحث موجود در مقاله را ارائه نمودید. لطفا مختصری از کلیت مقاله را
شرح بفرمایید.

بله
من سخنران آخر بودم و البته انتظارش را هم “صد در صد” داشتم؛ حداقل به
این خاطر که حال و هوای مقاله ی من با دیگر مقالات متفاوت بود. البته جهت مزاح عرض
می‏کنم که انتظار داشتم کار بنده دست کم به عنوان آگهی بازرگانی وسط کمیسیون طرح
می ‏شد، اما نشد. هم حضار خسته بودند و هم خود بنده! این است که سعی کردم مثلاً با
طرز بیان بر ذیق وقت غلبه کنم و البته چندان هم به نظر خودم موفق نشدم. مدت‏ها و
شاید سال‏ هاست به همین تز فکر می‏کنم و دلایل خودم را هم دارم. همانطور که در
کنگره هم عنوان کردم علوم ‏انسانی را با یک چوب‏ راندن منصفانه نیست! اثبات‏گرایی و
میراث روشنگری را هم یک‏جا به چالش ‏کشیدن عادلانه به‏ نظر نمی ‏رسد. بلاخره ما با
“میراث عظیم دانش انسانی” مواجه هستیم. این میراث چه در غرب باشد، چه در
آسیا یا مثلاً آفریقا، با همان نگاه روشنگری “متعلق به کل انسان” است و
وابسته به جغرافیا نیست. نمی ‏توان خدمات این دانش برساخته‏ ی تاریخی را نادیده
گرفت، تأکید می‏ کنم در هر جای کره‏ ی زمین! علوم ‏انسانی قطعاً ضعف‏ هایی دارد،
چون انسان چه به عنوان سازنده و چه موضوع شناخت ضعف‏ هایی دارد، اما واکاوی این
ضعف ها و واکاوی‏ ها دقت‏ نظر بسیار ظریفی می‏ طلبد. هم‏چنین علوم‏ انسانی خودش هم
یک‏دست نیست. انبوه اردوگاه ‏ها از فلسفه‏ ی تحلیلی تا فلسفه ‏ی قاره ‏ای، انبوه
پارادایم‏ ها با اصول گوناگون، متضاد، متداخل و البته گاه هم‏نوا، انبوه روش ‏ها و
نحله ها و خلاصه دنیای متنوع نظریه ‏ها و روش‏ ها؛ ما با این بدنه‏ ی عظیم و
پیچیده و تاریخمند مواجهیم. باید روشن شود که به دنبال چه هستیم. همین اثبات‏گرایی
منطقی درست است با بخشی از متافیزیک کلاسیک (افلاطون) و مدرن (هایدگر) سر نزاع
دارد، اما همزمان دانش را نیز از چنگ بسیاری از گزاره‏ های غیرمنطقی رها کرد. به
عبارت دیگر پوزیتیویسم یک مجموعه یا یک شبکه ‏ی نظری قدرتمند و وسیع است؛ باید
دستاوردها و کاستی‏ های آن را یک‏ جا در نظر داشت. 

بر
همین اساس تز من این بود که باید علوم ‏انسانی با دقت و با نگاه پارادایمی /
رویکردی آناتومی و آسیب ‏شناسی شود، زیرا هر یک از این پارادایم ‏ها در قبال
“انسان کلی” منافع و زیان‏ هایی داشته ‏اند؛ از اثبات‏گرایی مثلاً گرفته
تا پست‏ مدرنیسم و نوپراگماتیسم تا چپ جدید که البته هر کدام نیز نحله ‏ها و
زیرنحله‏ های خود را دارند. در خود علوم ‏انسانی معاصر نیز جریان ‏های متضادی وجود
دارند که در نقد نظام سرمایه ‏داری یا کاستی ‏های علوم ‏انسانی کم کار نکرده ‏اند.
شما به کارهای بدیو، دلوز، ژیژک، آگامبن یا رانسیر و بسیاری دیگر البته نگاه کنید!
نقدها بی ‏پرده است، عمیق است، بی‏ تعارف است و صادقانه! بسیاری از نقدها و
ملاحظات جدید نیستند، دهه‏ هاست در مورد آنها گفتگو می‏ شود و به بحث‏ های کلاسیک
حتی تبدیل شده ‏اند. این است که فکر می ‏کنم باید همه‏ ی جوانب را سنجید. بخش
عمده‏ ی تز معرفت برای همزیستی به دو حلقه ‏ی مفقوده در علوم ‏انسانی مدرن معطوف
بود: “اخلاق و همزیستی”. ما ناگزیر باید با هم زندگی کنیم؛ همزیستی هم
یک جبر ماهوی انسانی است و هم جلوه‏ ی زیبای انسان ‏بودن. اخلاق نیز درست است که
کلی است، اما همزمان جزئی است و البته فرهنگ نیز به بخشی از آن شکل می‏ دهد؛ اما
“اخلاق کلی” همزمان “اشتراک‏ پذیر” نیز است، چون انسان‏ ها
“ساحت ‏های وجودی مشترک” دارند. این را پدیدارشناسان و اگزیستانسیالیست‏
ها اصل محوری می‏ گیرند. بر این اساس تفاوت و تضاد ما بین انسان‏ ها آنقدر نیز
عمیق نیست که نتوان با هم زیست. اخلاق و همزیستی امروز بیش از هر زمان دیگر برای
ما انسان‏های قرن جدید حیاتی‏ اند. ما انسان‏ های متمدن یا به قول انسان‏ شناسان،
انسان اندیشمند اندیشه ‏ورز، هر روز شاهد کشتار بی ‏رحمانه‏ ی هم‏نوعان خود هستیم،
نابرابری‏ ها، فقر، فحشای جهانی، نسل‏ کشی و “انفال انسان کلی”،
جنایت‏های ریز و درشت که از حیث اخلاقی هیچ برتری بر هم ندارند جز در کمیت! این
جنایت‏ها چنان عادی شده که بخشی از داده‏ های دیجیتالی رسانه ‏ها را شامل می‏ شود
و در لابه ‏لای “روزمرگی انسان بی‏ تفاوت امروزین” محو می ‏شود. این است
که همزیستی و اخلاق را چونان وظیفه‏ ی علوم ‏انسانی واقعی برجسته کردم، هر چند به
مقدمات فنی آن نیز واقف‏م. نکته‏ ی دیگر آن است که علوم‏ انسانی حتی متعارف را
باید منصفانه قضاوت کرد. چه کسی، چه نظام فلسفی حق دارد فاشیسم یا هم‏ جنس‏ گرایی
را توجیه کند؟! چه کسی از آن سود می ‏برد؟! آیا واقعاً فکر می ‏کنید سیاست‏ های
جهان معاصر اصولاً مبتنی بر علوم‏ انسانی هستند؟ کدام دانشمند یا فیلسوف حق دارد
اخلاق‏ زدایی و انسانیت‏ زدایی را توصیه کند. شکی نیست که برخی رویکردها حاوی
مقدمات و ایده‏ های اشتباه هستند، اما این به بدنه ‏ی کلی علوم ‏انسانی مرتبط نمی‏
شود. صحبت من آن بود که بسیاری از کاستی‏ های جهان امروز محصول سیاست هستند نه
صرفاً علوم‏ انسانی. باید دید این کاستی ‏ها به منافع چه کسانی خدمت می‏ کنند و
چطور شکل می‏ گیرند؟ تز معرفت برای همزیستی مبتنی بر واکاوی این جریان‏ ها است و
به دنبال نزدیک ‏کردن انسان‏ها است بر اساس پذیرش و احترام به اصل انسان‏ بودن،
تسامح و تعهد. تسامح نه به معنای تعارف یا سرسری‏ گذشتن از کنار قضایا؛ منظورم
گفتگو، دیالوگ و با هم صحبت‏ کردن است، بر سر واقعیت، حقیقت یا هر چیز دیگر. نوعی
“گفتمان بین ‏فلسفی یا فرا گفتمان” (نه در معنای فوکویی که جای خود
دارد)، در مقام انسان‏ بودن و اینکه ما انسان‏ها بی‏ تردید در ضمن گفتگو به نتیجه
می‏ رسیم. به این نتیجه که انسان‏ ها گوناگون‏ اند، اما در عین حال با ساحت های
یکسان. اینکه چگونه می‏ توان این تنوع را با وحدت مرتبط ساخت، “امر
تکین” را با “امر کلی” و “امر غریب” را با “امر
جهان‏شمول”، وقت زیادی نمی ‏خواهد؛ دست‏ کم به اندازه‏ ی نزاع و خشونت نه وقت
صرف می‏ کند و نه هزینه. تز معرفت برای هم زیستی یک تز غیرانتقادی و انتزاعی نیست؛
اتفاقاً بسیار هم انتقادی است و هم واقع‏ نگر که نیاز به مباحثه‏ ی فراوان دارد.
“انسان‏ها از گفتگو کردن با همدیگر و پذیرفتن همزیستی مسلماً آنقدر دچار زیان
نمی‏ شوند که از حذف همدیگر”. می‏توانم این را به‏ طور منطقی با ارایه‏ ی یک
سری مقدمات حتی ریاضی ثابت کنم، اما قطعاً از حوصله‏ ی این مصاحبه خارج است.  


چه دغدغه ای شما را به طرح چنین بحثی با این موضوع متمایل کرد؟ (ضرورت طرح این
مبحث چه بوده است؟)

چه
دغدغه و استدلالی بالاتر از آنچه در دنیای امروز می‏ گذرد!! همانطور که در بالا عرض
کردم همیشه برای همزیستی و باهم‏ بودن دلایلی هست. برای گفتگو و بحث بر سر این که
ما انسان‏ ها چه کرده‏ ایم و چه باید بکنیم. بحث بر سر دستاوردها و ناکامی‏ ها.
آیا باید معرفت و کلیت انسانی را به تفکیک قاره‏ ها و ایدئولوژی‏ ها تقسیم کرد؟
آیا باید به کرات دیگر کوچ کرد؟ به کدام کره؟ آیا جایی برای زندگی سراغ دارید؟ تز
من همان طور که گفتم بر سر تسامح سرسری و سطحی نیست! تنها می‏ خواهم بگویم که
خشونت بماند برای زمانی که “دیگری” به مقدمات اصیل انسانی پایبند نباشد،
بعد از دیالوگ طولانی و منطقی؛ خشونت و حذف نخستین مقدمات نباشند. امروزه شما می‏
بینید که علوم ‏انسانی معاصر در سطح جهان چگونه باید جور سیاست‏ ها را بکشد و
هزینه ‏ی آن را پرداخت کند. اتفاقاً فکر می ‏کنم در هیچ دوره‏ ای فاصله‏ ی بین
علوم‏ انسانی و زیستن چنین نمایان نبوده است. آیا واقعاً شما فکر می‏ کنید
دانشمندان واقعی و نوع‏ دوست پشت سر قضایا هستند؟! سیاست ‏های معاصر چنان عریان
شده‏ اند که دیگر نیازی به تحلیل آنها نیست؛ عقل سلیم هم قادر به درک کامل امور
است!  


عمدتا در میان اصحاب علوم انسانی، جامعه شناسان از حواسّ دقیق تری برای مشاهده و
رصد محیط اجتماعی پیرامونشان برخوردار هستند. شما به عنوان یک جامعه شناس با حضور
در کنگره ی بین المللی علوم انسانی اسلامی ارتباط  حوزه و دانشگاه و یا به
تعبیری حوزویان و دانشگاهیان را چگونه ارزیابی می فرمایید؟

برای
خود من این حضور تجربه‏ ی خوب و ارزشمندی بود. امیدوارم این تجربه‏ ها تکرار شوند،
هم برای من و کسانی که فرصت نیافته‏ اند. از چند جهت ارتباط بین دانشگاهیان و
حوزویان اهمیت دارد: نخست، همین گفتگو و نقد و نظر به دانش طرفین می‏ افزاید. دوم
آنکه حوزویان در بسیاری از قلمروها نظیر فلسفه‏ ی کلاسیک یا منطق توانایی تحسین‏
برانگیزی دارند و این زمینه ‏ای است ارزشمند برای تولید و بازتولید آراء در علوم‏
انسانی. سوم آنکه می ‏توانند از دیدگاه ‏های ما دانشگاهیان نیز به ‏‏طور مستند و
نه در لابه ‏لای برداشت ‏های رسانه ‏ای و غیررسمی، اطلاع حاصل کنند. بالاخره، هر
یک از ما حوزویان یا دانشگاهیان در جامعه و فرهنگ مشترک زندگی می ‏کنیم. هر کدام
زوایایی را می‏ بینیم که ممکن است دیگری چندان به آن توجه نکرده باشد؛ این ارتباط
می ‏تواند بسیار ارزنده باشد. البته مشروط به اینکه مداوم و طولانی ‏مدت باشد و
زمینه‏‏ های آن از سوی افراد یا نهادهای ذی ربط همواره فراهم گردد. 


نظر شما درباره ی کلیت علوم انسانی اسلامی چیست؟

کلیت
علوم ‏انسانی اسلامی فی ‏نفسه بحثی ارزشمند و قابل‏ گفتگو و حتی اجراست. اما چند
نکته هست. ما از علوم ‏انسانی اسلامی چه انتظاراتی داریم؟ یعنی باید به چه برسیم؟
مشکلات علوم‏ انسانی کنونی چه هستند دقیقاً؟ به کجا باید می‏ رسیدیم و نرسیدیم؟
کجا مرز علوم‏ انسانی است و کجا مرز عملکردهای خودمان؟ آیا ما از همه یا مثلاً بخش
مهمی از ظرفیت ‏های علوم‏ انسانی به ‏طور مناسب استفاده کردیم تا پیامدهای منفی را
گردن آن بیندازیم؟ یا پیامدها از جای دیگری است؟ با فرض پاسخ به این پرسش‏ های
مقدماتی و البته حیاتی، حال نکته ‏ی دیگر آن است که بنیان‏ های هستی ‏شناختی،
انسان ‏شناختی، معرفت‏ شناختی و روش‏ شناختی آن را تأسیس کنیم. این کار توأمان
مستلزم تسلط ما بر ذخیره ‏ی معرفتی فلسفه ‏ی اسلامی و بومی کشور از یک طرف و از
طرف دیگر رصد کردن آن چیزی است که امروزه در فضای علوم ‏انسانی معاصر می‏ گذرد،
البته با نگاهی انتقادی، انتقاد هم دارای سه عنصر نقد، نقض و طرح است. بعد از این
کار نظری باید اشارت ‏ها، دستاوردها و نقطه‏ نظرات وارد واقعیت های اقتصادی،
اجتماعی، سیاسی و فرهنگی شوند. برای انجام این‏کار باید به نهادینه‏ سازی و تزریق
ایده‏ ها و داعیه‏ ها به متن واقعی اجتماع پرداخت. یعنی باید صورت و محتوای دیگری
به نهادها، سازمان‏ها، سیاست، اقتصاد، زندگی روزمره و کلاً اجتماع ما ببخشد.
برایتان مثالی بیاورم: مثلاً اقتصاد اسلامی را نگاه کنید؛ این نوع اقتصاد باید
سیستم مدیریت بانکی را تغییر دهد. سود‏های بانکی برای مؤمنان یا مسلمانان حذف کند
یا دست کم شیوه ‏ی دیگری برای عدم ‏زیان بانک‏ها طراحی نماید چون فرض اقتصاد
اسلامی بر حذف برخی راهبردها و برنامه‏ های اقتصاد غیراسلامی مبتنی است؛ پس باید
همه‏ ی اجتماع بنا به شرایط و فرصت‏ها از امکانات مادی و مالی متناسب برخوردار
شوند و الی‏ آخر. همین در مورد مدیریت، آموزش و دیگر نهادهای اجتماعی صدق می ‏کند.
البته من نمی‏ خواهم وارد ریز قضایا شوم. اما باید علوم‏ انسانی اسلامی واقعیت‏
ساز باشد؛ در واقعیت و بطن جامعه ملموس شود؛ بتوان آن را مشاهده کرد و برتری ‏های
آن را مثلاً بر فلان علم دیگر به‏ طور تجربه‏ مند دید. صحبت من آن است که انجام
این ‏کار زمان، هزینه، تخصص، صبر و حوصله، استفاده از افراد توانمند و متخصص می
‏طلبد. شما به تجربه ‏ی روشنگری، مکتب فرانکفورت، حلقه‏ ی وین و حلقه ی آلمان نگاه
کنید، هر چند شاید مثال‏ های مناسبی نباشند در اینجا، اما این تجربه‏ ها چیزهای
زیادی به ما می ‏آموزند. علوم‏ انسانی اسلامی در سطح نظری یک چیز است و اتصال آن به
نظام نهادی و سازمانی اجتماع چیز دیگر. همه ‏ی این ها را باید با صبر و سعه‏ ی صدر
و ملاحظات متعدد دنبال کرد. 


به عنوان آخرین سوال: روندی که در حال حاضر در جامعه توسط نهادهای دولتی و غیر
دولتی در این جهت دنبال می شود روند درستی است یا خیر؟ اگر خیر چه برنامه های
جایگزین را برای بهبود اوضاع پیشنهاد می فرمایید؟

در
مورد درستی و نادرستی آن نمی‏ شود به سهولت اظهار نظر کرد؛ من می‏ گویم این شیوه
می‏ تواند کارآمدتر شود. در طول یک دهه‏ ی اخیر پژوهشگاه‏ ها و نهادهایی برای این
طرح تأسیس شده که صرف این کار مناسب و ضروری است. اما ظاهراً و متأسفانه از افرادی
که در این حوزه‏ واقعاً توانمند و صاحبنظر هستند چندان استفاده نمی‏ شود. باید
وسعت نظری وجود داشته باشد و نظرات و آرای همه‏ ی افراد متخصص تا حد امکان دیده
شود. در مورد برنامه ‏های جایگزین نظراتی دارم، اما به احتمال زیاد از حوصله‏ای
مصاحبه‏ی حاضر اندکی خارج است.


چنان چه مطلب دیگری در رابطه با کنگره ی علوم انسانی اسلامی هست که لازم به ذکر می
دانید بفرمایید.

نکته‏
ی خاصی به ذهنم نمی رسد، اما فکر نمی‏ کنم در کنگره ‏های سال‏های آتی دعوت شوم!

با
تشکر

من
هم از حسن ‏نظر و پی‏گیری شما سپاسگزارم.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه