کچویان در مقام فیلسوف اجتماعی

دفاع از نظریه مرگ جامعه شناسی کچویان

زمان انتشار: ۱۶:۴۵ ۱۳۸۹/۱۲/۱۳

لاکاتوش برای هر برنامه ی پژوهشی، یک وضعیت رو به زوال در نظر می گیرد. این وضعیت وقتی به وجود می آید که آن علم نتواند به سوالات به خوبی پاسخ دهد یا اصلا سوال جدیدی ایجاد نکند و در کل در یک وضعیت ایستا و راکد بماند…این وضعیتی است که در آن دانشمندان آن علم، کم کم از فرضیات کلی پذیرفته شده ی آن علم دست بر می دارند و حملات خود را به آن فرضیات آغاز می کنند ودقیقا در این جا است که دانشمندان می توانند در مقام فیلسوف قرار گیرند …

 

علوم اجتماعی از آن علم هایی است که هیچ گاه سرش اجماع به وجود نیامد. البته اگر در تاریخ علم نگاه  کنیم، می بینیم که در علوم تجربی
هم همیشه اختلاف نظرهایی بر سر روش ها و معیارهای شناخت معتبر و راه های شناخت جهان وجود داشته است. اما تاریخ علوم اجتماعی ثابت کرده است که به دلیل ماهیت این علم، هیچ گاه صاحب نظران مختلف در دوره های گوناگون بر سر علوم اجتماعی به طور اعم و جامعه شناسی به طور اخص اجماع نداشته اند. البته جامعه شناس در مقام جامعه شناس چندان کاری به این کارها ندارد و با شیوه های مرسوم، سعی می کند کار خودش را به خوبی انجام دهد و با تعریف آن زمان از علم پیش می رود. جامعه شناس نباید به هسته ی سخت یا استخوان بندی علم زمانه ی خودش کار داشته باشد. استخوان بندی اصطلاحی است که اولین بار لاکاتوش آن را وضع کرد. هسته ی سخت یا استخوان بندی همان اصول بنیادین و اولیه و فرضیه های نظری کلی یک علم در زمانه ی خودش است. دانشمند یک علم با پذیرش این هسته، سرش را پایین می اندازد و هرچه هسته ی سخت گفته را یک کاره
قبول می کند و کارش را به عنوان دانشمند انجام می دهد. کار جامعه شناس هم شبیه همین است. جامعه شناس به شناخت جهان پدیداری می پردازد. جهانی را بررسی می کند که به نوعی می توان گفت عینیت دارد. حتی اگر ما نهاد را نبینیم، باز هم می توانیم آثاری از آن را در جهان بیرونی مشاهده کنیم. بحث این است که جامعه شناسی با این تعریف یک علم درجه اولی است. به علم هایی که جهان بیرونی و پدیداری و عینی را بررسی می کنند،  علم های درجه اولی می گویند. همه ی علوم تجربی هم شامل همین علم های درجه اولی می شود. در مقابل این علم درجه اولی، علم دیگری وجود دارد که به آن علم درجه دومی می گویند. البته این درجه اول و دوم بودن تقدم هیچ ارزشی را نشان نمی دهد و صرفا اطلاق یک اسم است. علم درجه دوم ناظر بر آگاهی است. یعنی به جهان پدیداری کاری ندارد و دقیقا به جهان غیر پدیداری ارجاع می دهد. فلسفه از این دست علم محسوب می شود. فلسفه، علمی است که ناظر بر آگاهی است. این اگاهی می تواند انواعی داشته باشد، اما آنچه این روزها در آکادمی با آن بیشتر مواجهیم اگاهی به عنوان یک علم است. فلسفه علم، علمی درجه دومی است که خود ِ علم را موضوع شناختش قرار داده است. فلسفه علم، ‌علمی است که علم را بررسی می کند. یعنی علم ِ علم است. و از آنجا که موضوع پژوهشش علم است، درجه دومی است.
باز هم بر می گردیم به لاکاتوش و نظریه ی برنامه ی پژوهشی اش. لاکاتوش برای هر برنامه ی پژوهشی، یک وضعیت رو به زوال در نظر می گیرد. این وضعیت وقتی به وجود می آید که آن علم نتواند به سوالات به خوبی پاسخ دهد یا اصلا سوال جدیدی ایجاد نکند و در کل در یک وضعیت ایستا و راکد بماند. در این موقعیت است که برنامه ی پژوهشی یا علم آن زمانه با تمام فرضیات کلی اولیه اش، دچار بحران می شود. در این وضعیت است که کم کم حمله ی دانشمندان به هسته ی سخت و استخوان بندی
شروع می شود. این وضعیتی است که در آن دانشمندان آن علم، کم کم از فرضیات کلی پذیرفته شده ی آن علم دست بر می دارند و حملات خود را به آن فرضیات آغاز می کنند ودقیقا در این جا است که دانشمندان می توانند در مقام فیلسوف قرار گیرند. وقتی روش ها و اعتبار یک علم را زیر سوال ببرند. وقتی انتقادات معرفت شناختی به علم واردکنند.
شاید گزافه نباشد که علم مدرن را رو به زوال بدانیم. این را می توان در سطح علمی و نظری با ظهور پست مدرنیسم و علوم ضد علم درک کرد. و در سطح عینی از استقبال مردم به طب گیاهی و سنتی فهمید. از رواج زیاد کتاب های روانشناسی عامه. از زیاد شدن مطب های هومیوپاتی و شلوغی آنها. حالا در این بل بشوی علم مدرن،جامعه شناسی پیدا می شود که می آید و انتقادات معرفت شناختی خودش را به علم مدرن به طور کلی و جامعه شناسی به طور جزیی وارد می کند. معمولا تا زمانیکه به خوبی جامعه شناسی را نفهیمده باشی نمی توانی به هسته ی سخت جامعه شناسی انتقاد کنی. پس شاید بتوان گفت فیلسوف علم اجتماعی؛ کسی که به نقد روش ها و شیوه های معرفتی علم اجتماعی می پردازد، باید به نوعی جامعه شناس هم باشد. دکتر کچویان جامعه شناس است و در این حوزه نیز دارد کار خود را انجام می دهد. انتقادات معرفت شناسانه ی او نه در مقام جامعه شناس بلکه در مقام یک فیلسوف علم اجتماعی است. در اینجا مباحث کچویان درجه دومی است زیرا ناظر بر آگاهی است، ناظر بر علم اجتماعی است. بنابر این یک جامعه شناس می تواند منتقد علم خود باشد، و حتی آنقدر منتقد که زیراب علمش را
بزند. حالا می رسیم به این شبهه که آیا این کار به اعتلای جامعه شناسی کمکی می کند؟ در جواب به این سوال باید گفت که شاید انتقاد به هسته ی سخت یک علم، باعث زوال و فروپاشی آن برنامه ی پژوهشی شود، اما از دید لاکاتوش این جریانی است که منجر به پیشرفت علم به طور کلی می گردد. اتفاقی است که در طول تاریخ افتاده است و از رهگذر آن است که علم در اینجا که امروز می بینیم ایستاده. اینکه ما به هسته ی سخت بچسبیم و هیچ گونه تغییری را نپذیریم،‌ در جایی ممکن است که برنامه ی پژوهشی دچار زوال نشده باشد. خود بهتر از هر کسی می دانیم که جامعه شناسی در طی دهه هایی که به وجود آمده، تاثیر چندانی بر جامعه نگذاشته است. پس آیا بهتر نیست بر اصول اولیه و کلی این علم دوباره نگاهی بیندازیم شاید بتوانیم علمی کارا تر داشته باشیم؟ با این توضیحات عمل کچویان به عنوان فیلسوف علم اجتماعی، عملی نه تنها بی ضرر بلکه مطلوب است. کچویان بر کرسی مدیر گروهی جامعه شناسی نشسته است و قصد دارد با انتقادات خود، علمی کاراتر را ارائه دهد. چیزی که بشود در جامعه به کار گرفت.بنابر این بهتر است به جای سروصدا کردن با دیدی چارچوب شکنانه به علممان نگاه کنیم  و راهکاری برای حل مسائل و مشکلاتش بیابیم.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه