گرما فقط گرما نیست: شش گفتار درباره تغییرات اقلیمی

منبع: نهیب حادثه

زمان انتشار: ۱۱:۰۰ ۱۳۹۳/۰۸/۳

این که فکر کنیم فقط اگر به جای کیسه پلاستیک برای خرید روزانه از کیسه پارچه‌ای استفاده کنیم و یا زباله‌هایمان را بازیافت کنیم دیگر وظیفه‌مان را به عنوان یک انسان خوب متمدن انجام داده‌ایم و اگر همه شهر و کشور همین کار را بکنند خود به خود مسئله حل خواهد شد، این وهم خالص است. همین الان اگر تمام ماشین‌هایمان را توی گاراژ بگذاریم و از اتوبوس و مترو برای حمل ونقل شهری استفاده کنیم، میزان تولید آلاینده‌های صنعتی و کشاورزی به اضافه بخش حمل و نقل دریایی و هوایی برای بالابردن گازهای گلخانه‌ای به حد انفجار کافیست. بخش عمده‌ی دانش غلط ما نسبت به اولویتهای تغییرات اقلیمی ناشی از بی‌تدبیری اکثر سازمانهای حفاظت از محیط زیست است.

 (1)

درباره کم‌آبی فراگیر ایران حرف زیاد می‌زنیم. از پایین بودن فن‌آوریهای صنعتی و کشاورزی که آب را هدر می‌دهند تا نظارت پایین دستگاه‌های اجرایی و بی‌تفاوتی عمومی ساختار حاکم نسبت به مشکلات موضعی آب تا پیشنهادهای مختلف درباره وضع بهتر مالیات آب و بالابردن فرهنگ مصرف و گاهی، فقط گاهی اشاره‌ به پدیده‌ای بزرگتر به نام گرمایش زمین. همانی که به واسطه بالا رفتن گازهای گلخانه‌ای قرار است تا اوایل قرن آتی یخهای قطبی را آب کند و بخشهای زیادی از زمین را زیر آب ببرد. گرمایش زمین را معمولاً تا همین حد بحث می‌کنیم که خب به هر حال این هم مشکلیست بغل دست مشکلات دیگر. از فقر و جنگ و تروریسم و ظلم و امثالهم که رد شدیم انشالله یک دقیقه خستگی درمی‌کنیم و بعد می‌پردازیم به این جریان گرمایش. اگر کمی بیشتر بخواهیم جدی بگیریمش می‌رسیم به چند بحث گذرا درباره نیاز به کاهش مصرف و بهینه کردن سوخت از صنایع بزرگ گرفته تا ماشین‌های شخصی. به گرمایش زمین در این حد بها می‌دهیم که به پلاستیک کمتر مصرف کردن و آشغال در کوه و کمر نریختن.

دلیل این که می‌دانیم که فاجعه‌ای در راه است ولی به قدر عظمتش به آن بها نمی‌دهیم معمولاً سه چیز است. اول این که آن را مشکلی تدریجی می‌دانیم که طبعاً راه حلی تدریجی هم برایش دیر یا زود پیدا خواهد شد. تصویری که در ذهنمان است کند است؛ آب شدن آرام یخ‌ها و کاهش آرام دما، که از وجهی چندان غلط هم نیست. به هرحال طی نیم قرن اخیر کل افزایش دمایی که سرش این‌همه دانشمندان داد می‌زنند فقط 0.8 درجه است. اما این تصویر خیلی با حقیقت فاصله دارد. ایده‌ی عمومی ما از طبیعت همیشه پر است از تغییرات آرام و پیوسته: این انسان است که ناگهان به هم می‌ریزد و به جایش طبیعت بی‌صدا و آهسته کارش را می‌کند. این تصویر را باید برای همیشه کنار بگذاریم. (با مثال توضیح می‍دهم)

دلیل دوم معمولاً نوعی ترس متمایل به انکار است. برایمان راحت‌تر است به مشکلاتی فکر کنیم که هرچند سخت و شدیدند ولی راه حل موضعی دارند. از مصایب کوتاه‌مدت رکود اقتصادی تا موانع پیش‌روی جنبشهای زنان همه مشکلاتی هستند که حتی اگر قابل حل نباشند قابل بحث‌اند. اما گرمایش زمین که یک پدیده‌ی تجمعی است (یعنی کل آلاینده‌هایی که طی یکی دو قرن به هوا فرستادیم روی هم مولدش هستند و نه فقط آنچه الان می‌سوزانیم) چندان ملموس نیست و راحت‌تر است که با شانه تکان دادن و نچ‌نچ کردن از کنارش رد شویم تا این که بخواهیم فکر کنیم هم آن‌چیزی که ماشین شخصی من سوزانده و هم آن کارخانه پنبه‌ی صد سال پیش در تولید این مشکل سهیم هستیم.

دلیل سوم امید آمیخته به وهم است. ما عادت کرده‌ایم تکنولوژی را با تکنولوژی حل کنیم و علم را با علم، آنقدر که در ذهن اکثر ما این امید است که در سالهای آتی بالاخره گروهی دانشمند از آزمایشگاه بزرگی بیرون می‌آیند یا چند کارآفرین شرکتی می‌زنند که با یک فن‌آوری انقلابی مشکل را یکبار برای همیشه حل کند (و در حالت واقع‌بینانه‌تر اگر حل هم نکردند لااقل کاهشش بدهند). از سوی دیگر گروه‌های حامی محیط زیست آنقدر در حال زیاد شدن هستند که این امید را برایمان زنده کنند که به نیابت از ما آنها مراقب طبیعت خواهند بود. صرفاً کافیست برایشان تبلیغ کنیم و شاید کمی هم کمک مالی. هر دوی این امیدها با واقعیت در تضادند.

در این سری متون قصد دارم با ذکر هرچه مثال در دستم است نشان دهم که واقعیت مشکل تغییرات اقلیمی ناشی از گرمایش زمین با آنچه در پس ذهنمان تصور می‌کنیم فرسنگها فاصله دارد و اگر بخواهیم برایش چاره‌ای پیدا کنیم باید اول بدانیم دقیقاً با چه چیز طرفیم. اصراری ندارم قسمتهای  کاملاً علمی ماجرا را شرح بدهم. منابع رایگان در فضای مجازی برای این مطالب فراوان است. مسئله اتفاقاً مسئله علم و دانش نیست. تا آنجا که علم قرار بوده قطب‌نما باشد بوده و حقیقت را نشانمان داده. از این به بعدش کار چند دانشمند نیست.

در پست بعدی چند مثال می‌آورم برای نشان دادن اهمیت قضیه گرمایش زمین و این که ماجرا بسیار فراتر از مسایل علمی است. دو مثال اصلی من از آمریکا و سوریه خواهد بود که نشان می‌دهند ابعاد سیاسی و اجتماعی تغییرات اقلیمی سریع، خطرناک و بعضاً غیرقابل مهار است. در آنجا گذری هم باز می‌زنم به خشکسالی حال حاضر ایران.

پانوشت: ایده‌ی نوشتن این متون بعد از مطالعه کتاب اخیر نایومی کلاین «این همه چیز را عوض می‌کند» و مشاهده سری مستندهای «سالهای خطرناک زندگی کردن» به ذهنم رسید. بخش اساسی آمار و ارقامی هم که خواهم داد از همین دو منبع هستند.

(2)

این‌جا با چند مثال می‌خواهم نشان بدهم ماجرای گرمایش زمین تا چه حد از آنچه فکر می‌کنیم به ما نزدیک‌تر است.

تگزاس، آریزونا و کالیفرنیا، سه ایالت بزرگ آمریکا که در مجموع بیشترین سهم را در کشاورزی و دامداری کل کشورشان دارند چهار سال است با مشکل خشکسالی شدید روبه رو هستند. میزان ضرر کشاورزان تگزاسی فقط در سال 2011 از خشکسالی حدود 7.6 میلیارد دلار بوده و ضرر کالیفرنیا کمی هم بیشتر. قضیه آنقدر جدیست که احتمال بحران گوشت، شیر و غلات در آمریکا طی دهه‌ی آتی جدی است. خاطرمان باشد این آمریکاست که یک ضربه به بازار گوشتش می‌توانند در کل دنیا پس‌لرزه داشته باشد. سیاست‌هایی مثل نظارت دقیق بر مصرف آب یا مالیات هوشمند آب صرفاً می‌توانند بخشی از مشکل را حل کنند، آن هم فقط برای یک بازه کوتاه. اشکال این سیاست‌ها در این است که فرض را بر درست شدن آرام شرایط گذاشته‌اند، یعنی بعد از چند سال خشکی و بی‌بارانی بالاخره همه چیز بهتر می‌شود و صرفاً باید این بازه‌ی بحران را مدیریت کرد. این حرف را سال 2010 که خشکسالی داشت جدی می‌شد زدند. چهار سال از آن زمان گذشته و نه تنها همه چیز بدتر شده، بلکه هیچ پیش‌بینی معتبری برای بهتر شدن در چند سال آینده هم وجود ندارد. این یعنی اگر همه چیز این طور جلو برود تا حدود یک دهه دیگر غالب گاوداری‌های تگزاس تعطیل خواهند شد.

طنز تلخ ماجرا این است که همزمان با این گرمای بی‌سابقه کشاورزی در بخش‌های دیگری از آمریکا با سرمای زیاد فلج شده. در یک نمونه‌ی شدید بازار گوجه‌فرنگی آمریکا در سال 2010 برای دو ماه دچار قحطی شد تا حدی که فروشگاه‌های فست فود برای ساندویچ مشتری‌هایشان گوجه نداشتند. دلیلش سرمای شدید و ناگهانی فلوریدا بود که تولید کننده سه چهارم گوجه‌ی آمریکاست. (قحطی زمانی رفع شد که محصول گوجه کالیفرنیا به بازار وارد شد.) سرمای شدید روی دیگر سکه گرمایش زمین است. کلاً اثر کوتاه مدت و ملموس گرمایش زمین افزایش درجه حرارت نیست. افزایش نسبی شرایط اقلیمی حداکثری است. یعنی جاهایی که معمولاً خشک هستند بیشتر از قبل خشکسالی می‌بینند و جاهای مرطوب‌تر بیشتر طوفان و سرما خواهند داشت. هر دوی این ها هم اثر تجمعی دارند. یعنی یک سیل و خشکسالی پوشش گیاهی منطقه و ساختار خاک را خراب می‌کند که توان زمین برای کنترل آب را کاهش می‌دهد تا سال بعد که دوباره طوفان یا خشکسالی شد تاثیرش شدیدتر باشد.

مشکلی که در مباحث جدلی پیرامون این تغییرات وجود دارد نقص متون علمی در توضیح تمام جوانب امر است. اکثر پژوهشهای علمی درباره این تغییرات شامل مشاهدات آماری برای دیدن ارتباط خطی بین افزایش آلاینده های گلخانه ای و ظهور شرایط اقلیمی حداکثریست. در مرحله بعد تمام احتمالات دیگر برای توضیح منطقی این شرایط را بررسی و یکی یکی رد می‌کنند (مثلا طی کردن سیکل طبیعی خشکی و رطوبت، یا گرم‌تر شدن مقطعی خورشید یا تغییرات زمین‌شناسی). ولی هنوز اکثر پژوهشها به جایی نرسیده‌اند که مکانیزم دقیق تمام این تاثیرات را نشان دهند. یعنی هنوز دقیقاً نمی‌دانیم چرا یک طوفان خاص در یک زمان خاص با یک شدت خاص آمده و جای دیگر ناگهان خشکسالی شده، اما این را می‌دانیم که اولاً هیچ دلیل دیگری غیر گرمایش زمین ممکن نیست و ثانیاً بالا رفتن میزان این گازها نسبت خطی با این فجایع دارد. در عرف علمی این میزان از عدم قطعیت کاملاً معقول است اما برای جدلیونی که کل ماجرا را می‌خواهند نفی کنند، معمولاً همین سوراخ سمبه‌ها بهانه‌ی کافیست.

اما وقتی برابر مشکلاتی تا این حد نزدیک و بزرگ مثل آنچه پیش روی بازار غذای دنیا وجود دارد هستیم وقت گذاشتن برای دعوا سر واقعیت داشتن گرمایش و نسبت دادن تک تک وقایع طبیعی به آن اتلاف اساسی فرصت‌های محدود است. مهم این است که بدانیم گرمایش زمین دقیقاً یک پدیده نیست، مجموعه‌ایست از تعداد بسیار زیادی پدیده‌های مرتبط که هنوز زنجیره‌ی دقیق مکانیسم ارتباطشان با هم مشخص نیست و حتی جزییات بعضی از این پدیده‌ها هم مکشوف نیست.

اما برای دقیق‌تر دیدن تاثیر مخربی که گرمایش زمین بر ساختار اجتماعی و سیاسی یک جامعه ممکن است بگذارد بهترین مثال آمریکا نیست، سوریه است. دعوای امروز سوریه و ماجرای بهار عربی (که الان در خزان است) و ظهور داعش و امثالهم را همه می‌دانیم. اما ماجرایی قبل از آن بوده که اکثراً نمی‌دانیم.

از حدود یک دهه پیش  این کشور دچار خشکسالی شدید شد. بخش بزرگی از کشاورزی سوریه (که هنوز تا حد زیادی مجهز به فن‌آوری های قدیمی بود) درمقابل این موجهای بزرگ کم‌آبی کمر خم کرد و از بین رفت. اعتراضات محدود و موضعی روستاییان به مسئولین محلی یا بی‌جواب ماند یا با خشونت پاسخ داده شد. کشاورزانی بودند که برای همین اعتراضات کوچک به زندان افتادند. طی یکی دو سال مانده به جرقه‌ی بهار عربی جمعیتی در حدود 2 میلیون نفر* (حدود یک دهم کل کشور) از روستاییان کشور به دلیل فقر مفرط به حاشیه شهرها پناه آوردند و در اوج بی‌پناهی زاغه‌نشین شهرهای حمص و دمشق شدند. خشم شدید این جمعیت از نظام حاکم که در آن زمان هنوز خام بود و محتوای ایدئولوژیک نگرفته بود مثل کبریتی شد بر انبار باروت نظام سوریه که به محض دریافت اولین سیگنال‌های اعتراضات خیابانی کشور را در کمتر از چندماه به یک انقلاب کشاند. باقی ماجرا همین است که در جریان است.

وقتی وقایع سوریه را دنبال می‌کنیم ظهور این قشر ناگهان فقیر شده که طعمه‌ی خشکسالی شدند را معمولاً نادیده می‌گیریم، اما مقایسه‌ی آن شرایط با آنچه امروز در ایران در حال اتفاق است زنگ خطری اساسیست. خشکسالی‌ امروز ایران اگرچه به واسطه مدیریت بسیار ضعیف منابع و اتلاف آب در کشاورزی و صنعت به اینجا رسیده، اما منحصراً به خاطر این مشکلات نیست. درحقیقت تغییرات اقلیمی شامل این مشکلات هم هست چون سررشته‌ی همه در نهایت اخلاق انسان مدرن در بی‌نهایت فرض کردن منابع طبیعی و بها ندادن به طبیعت به عنوان نه فقط یک منبع بلکه یک بازیگر فعال در زندگی متمدن است. این منابع می‌توانند چوب جنگل باشند یا نفت و گاز یا آب. در همه‌ی این موارد نپذیرفتن تعادل موجود بین مصرف و بازگشت منابع بوده که کل دنیا را به این نقطه کشانده.

در پست بعد می‌پردازم به نقد این ایده‌ی امیدوارانه که در آینده‌ی نزدیک یک تکنولوژی جدید برای حل این معضل به وجود خواهد آمد و در یک کلام علم نجاتمان خواهد داد.

——————-

*رقم تخمینی است چون آمار دقیق وجود ندارد.

(3)

بحث راه‌حلهای جادویی برای رفع مشکل گرمایش زمین تازه نیست، اما در سالهای اخیر که زمین گرمتر شده بازار این مباحث هم داغ شده‌اند. ایده‌ی کلی این است که یک راه تکنولوژیک ابداع کنیم که به شکل مصنوعی اثر متضاد گرمایش تولید کند. ایده‌های تخیلی زیادند اما من اینجا دو مورد که از همه به واقعیت نزدیک‌ترند را توضیح می‌دهم.

اولی ایده‌ی تولید ساختاریست که بتواند مستقیماً دی‌اکسید کربن موجود در جو را بگیرد و ذخیره کند. چند گروه مختلف در دنیا نمونه‌های آزمایشگاهی  چنین چیزی را ساخته‌اند اما هیچ کدام هنوز معضل ابتدایی آن را نتوانسته‌اند حل کنند: حجم. انسان تاکنون هیچ دستگاهی نساخته (احتمالاً غیر از بمب اتم) که بتواند در زمانی کوتاه تاثیری در ابعاد کل کره‌ی زمین بگذارد و اگر قرار باشد دستگاه مکش CO2 کار کند باید بتواند این مشکل بنیادی را حل کند. تاکنون نزدیکترین چیزی که به این ایده‌ی رویایی داشته‌ایم محصول آزمایشی شرکتی به نام Carbon Engineeringبوده. اما به گفته‌ی مدیر شرکت که مخترع دستگاه هم هست در خوش‌بینانه‌ترین حالت بین بیست تا سی سال زمان لازم است تا دستگاهش به مرحله‌ی اجرایی شدن برسد و تازه در همان حالت هم سالها طول می‌کشد تا جو زمین را از گازهای گلخانه‌ای خالی کند. مشکل این است که اگر قرار باشد با همین الگویی که دنیا در حال تولید گاز گلخانه‌ای است پیش برویم تا سی سال دیگر متوسط دمای زمین حدود 3 درجه بالا می‌رود و تعداد خشکسالی‌ها و طوفانها به چندین برابر می‌رسد و مناطق عظیمی از خاورمیانه و مدیترانه تقریباً غیر قابل زراعت می‌شوند. آن زمان برای جادوی این دستگاه دیگر خیلی دیر است.

ذخیره‌سازی مشکل دوم این دستگاه است. حتی به فرض آن که بتوانیم تمام دی‌اکسیدکربن اضافی جو را در کپسولهای گاز جمع کنیم نگه‌داری این همه کپسول عملاً غیرممکن است (یادمان باشد بحث ابعاد کل کره زمین است)، بالاخص با در نظر گرفتن این که مصرف سوختهای فسیلی را کاهش نداده‌ایم و هرسال به تعداد کپسولهایی که قرار است جمع کنیم اضافه می‌شود. این دستگاه مشکل سومی هم دارد که به مخارج برمی‌گردد. چنین پروژه‌ای برای عملی شدن نیازمند مخارج عظیمی است که هنوز معلوم نیست چه کسی باید بدهد. مدیر خود شرکت برای این کار راه حلی پیدا کرده که شامل فروختن محصول (CO2) به شرکت‌های نفت است، چون این شرکتها در عملیات ازدیاد برداشت نفت (Enhanced Oil Recovery, EOR)  می‌توانند برای بالا بردن تولید نفتشان گاز دی‌اکسید کربن را با فشار به داخل مخازن زیرزمینی تزریق کنند. طنز عجیبی در این بازاریابی بوده که انگار جناب مدیر درک نکرده (یا کرده و ترجیح داده به روی خودش نیاورد): این که گاز گلخانه‌ای را جمع کنیم و بعد بفروشیم به شرکتی که بتواند با آن سوخت فسیلی بیشتری بیرون بکشد که گاز گلخانه‌ای بیشتری تولید کند. کارآفرینان و مخترعانی از این دست عملاً با همین بازاریابی‌ها اثبات می‌کنند که گرمایش زمین برایشان دغدغه نیست و گاز گلخانه‌ای صرفاً فرصت خوبی برای میلیاردر شدن است.*

روش دوم از این هم بدتر است. این طرح که به «گزینه‌ی پیناتوبو» (Pinatubo Option) معروف شده از فوران آتشفشانی به همین نام در فیلیپین الهام گرفته است. در سال 1991 که این آتشفشان بزرگ فوران کرد حجم زیادی از دی‌اکسید گوگرد را به سطح بالایی جو (استراتوسفر) فرستاد که تا حدود یک سال باقی ماند. ذرات دی‌اکسید گوگرد شبیه یک سایه بان بزرگ عمل کردند و جلوی شدت نور خورشید را گرفتند تا حدی که متوسط دمای کره زمین در سال بعد ناگهان0.6 درجه پایین آمد. ایده‌ی این گروه پاشیدن حجم عظیمی از این ذرات به لایه‌ی بالای جو است تا به شکل مصنوعی کار آتشفشان را بکند و زمین را خنک کند.

اما اشکالات این ایده چیست؟ اولاً چون گازهای گلخانه‌ای هنوز سرجایشان هستند و رشدشان هم در حال رشد است (به زبان ریاضی: هم رشد مثبت است و هم مشتق رشد) اگر برای خنک شدن زمین متوسل به دی‌اکسید گوگرد شویم عملاً هیچ وقت پاشیدن این ذرات را نباید متوقف کنیم چون به محض توقف حجم انباشته‌ شده‌ی گازهای گلخانه‌ای دما را ناگهان بالا می‌برند که اثراتش کاملاً نامعلوم است. ثانیاً وقتی به مرور زمان جو را از این ذرات معلق اشباع کردیم باید منتظر بارانهای اسیدی در ابعاد قاره‌ای شویم چون دی‌اکسید گوگرد در کنار آب و اکسیژن تولید اسید سولفوریک می‌کند. اما اگر همین دو دلیل هم برای رد کردن این ایده کافی نیست می‌شود به مطالعات اخیری نگاه کرد که پیش بینی کرده اند چنین ذراتی در شکل گیری ابرها اختلال ایجاد می‌کنند و حجم عظیمی از آنها می‌تواند به کل بارانهای موسمی جنوب آسیا را متوقف کند. یعنی خشکسالی برای پرجمعیت‌ترین منطقه دنیا.

مروری به همین کوتاهی بر ایده‌های نوآورانه برای حل یک شبه‌ی معضل گرمایش زمین کافیست تا بفهمیم مشکل چیزی نیست که با این قسم پروژه‌ها حل شود. اما آیا علم و فن‌آوری کلاً خلع سلاح شده؟ خیر. زمانی که گروهی ماجراجو در فکر آتشفشان مصنوعی و دستگاه کربن‌خوار بودند جوامع علمی دنیا فن‌آوریهای انرژی جایگزین (خورشید و باد) را به جایی رسانده‌اند که بتوانند تا حد زیادی جایگزین سوخت‌های فسیلی شوند. تصوری که نیروگاه‌های بادی و خورشیدی را صرفاً ابداعات کوچک جهان اولی‌ها می‌بیند باید عوض شود. محض مثال می‌توانیم مقاله‌ای را ببینیم از دو محقق دانشگاه‌های استنفورد و دیویس در سال 2009 که ادعا کردند از حیث فن‌آوری امکان تبدیل کل انرژی دنیا از سوختهای فسیلی به انرژی تجدیدپذیر تا سال 2030 وجود دارد. حتی اگر نقشه این دو نفر را خوش بینانه فرض کنیم و بگیریم تا دو دهه دیگر نیمی از مصرف سوخت فسیلی دنیا کم می‌شود باز هم جلوی بخش زیادی از آثار گرمایش زمین گرفته خواهد شد. پس اگر می‌بینیم مشکل به قوت خود باقیست ایراد از قسمت علمی ماجرا نیست‌.

در پست بعدی بحث خواهم کرد که چرا نمی‌شود امید چندانی به اکثر سازمان‌های حامی محیط‌زیست داشت.

———————

* این شرکت ایده‌ی دیگری هم برای پول درآوردن دارد که شامل استفاده‌ از دی‌اکسید کربن به همراه هیدروژن برای تولید مستقیم سوخت فسیلی است، که به همان اندازه‌ی ایده‌ی اول مشکل‌زا است، اگرچه خود شرکت با افتخار معتقد است که این کار چرخه تولید سوخت فسیلی و بازیافت آن را کامل می‌کند، گویی مشکل ما این بوده که چرا سوخت فسیلی کم داریم.

(4)

سالهاست ارگانهای ملی و بین‌المللی زیادی در قالب سازمانهای حمایت از محیط‌ زیست در دنیا بنا شده‌اند که گاه کارشان را در موضع محلی و به یک قصد خاص (مثلاً حمایت از فیلهای در حال انقراض در کنگو) انجام می‌دهند و گاه در ابعاد بزرگ و برای مقاصد مختلف همزمان. برای اکثر شهروندان دنیا که خود را تا حدی مقید به محیط اطرافشان می‌دانند این گروه‌ها مایه‌ی امید نجات سیاره محسوب می‌شوند. اما واقعیت این است که به دو دلیل عمده که ذکر خواهم کرد غالب گروه‌های زیست‌محیطی (و البته نه تمامشان) کاری برای مشکل تغییرات اقلیمی نخواهند کرد.

دلیل اول بی‌برنامگی و اولویت نداشتن است. تصویری که از اکثر طرفداران محیط‌ زیست در ذهن بسیاری از مردم وجود دارد مخلوطیست از آدمهای خوب و ناز که توصیه به آشغال نریختن در کوه و دشت می‌کنند و افرادی که شبانه به آزمایشگاه‌های جانورشناسی حمله می‌کنند و موش و خرگوش و میمون را می‌دزدند تا مثلاً از چنگال چهار زیست‌شناس نجاتشان بدهند. بی‌انصافی‌ست اگر بگوییم تمام طرفداران محیط زیست از این قسم انسانها هستند ولی مشکل در این است که اکثر این افراد تلاشی برای عوض کردن بنیادی تصویر خودشان در ذهن غالب جوامع نمی‌کنند، چه عمداً و چه سهواً. وقتی برنامه‌ی عمومی که اولویت دغدغه‌های محیط‌ زیستی در آن لحاظ شده باشد برای اکثر این گروه‌ها وجود ندارد آنچه در عمل می‌بینیم اهمیت دادن یکسان است به پدیده‌هایی که واقعاً از یک درجه اهمیت برخوردار نیستند.

بله، باید پذیرفت که یک آشغال هم یک آشغال است و نمی‌شود به بهانه‌ی این که فلان واحد صنعتی روزی هزار برابر هر شهروند هوا را آلوده می‌کند از مسئولیت هر نفر برای کم کردن آلودگی گذشت، اما عکس این کار هم صرفاً مولد «توهم مسئولیت» است. این که فکر کنیم فقط اگر به جای کیسه پلاستیک برای خرید روزانه از کیسه پارچه‌ای استفاده کنیم و یا زباله‌هایمان را بازیافت کنیم دیگر وظیفه‌مان را به عنوان یک انسان خوب متمدن انجام داده‌ایم و اگر همه شهر و کشور همین کار را بکنند خود به خود مسئله حل خواهد شد، این وهم خالص است. همین الان اگر تمام ماشین‌هایمان را توی گاراژ بگذاریم و از اتوبوس و مترو برای حمل ونقل شهری استفاده کنیم، میزان تولید آلاینده‌های صنعتی و کشاورزی به اضافه بخش حمل و نقل دریایی و هوایی برای بالابردن گازهای گلخانه‌ای به حد انفجار کافیست. بخش عمده‌ی دانش غلط ما نسبت به اولویتهای تغییرات اقلیمی ناشی از بی‌تدبیری اکثر سازمانهای حفاظت از محیط زیست است.

اما دلیل دوم بنیادی‌تر است. درغرب اروپا و آمریکای شمالی سالهاست بسیاری از بزرگترین گروه‌های زیست‌محیطی به عروسکهای خیمه‌شب‌بازی صنایع بزرگ تبدیل شده‌اند. به این شکل که شرکتهای صنعتی عظیم هر از چند گاهی با سروصدای فراوان کمکهای چندمیلیونی به این گروه‌ها می‌کنند که دو فایده برایشان دارد: اول وجهه‌ی عمومی خودشان را تطهیر می‌کند؛ به هرحال حتی اگر یک کمپانی نفتی عظیم هستی که رسماً دارد گند می‌زند به منابع طبیعی در یک منطقه، از آن طرف هم کافیست صدبار در همه رسانه‌ها داد بزنی که چند صد میلیون دلار کمک کرده‌ای به محیط‌ زیست و همه چیز برمی‌گردد به حالت اول. فایده‌ی دوم هم این است که چون این سازمانها را به کمک‌های مالی خودت محتاج کرده‌ای عملاً فرمان سیاست‌گذاریشان در دست توست و حتی اگر خواستند به جای گیردادن به آشغال در خیابان ریختن مسائل بنیادی مثل سیاست آلایندگی شرکت تو را نقد کنند کافیست کمی از کمک‌های مالی سال بعد کم کنی تا حساب دستشان بیاید.

قضیه مع‌الاسف از این هم فراتر رفته و گاه مواردی پیدا شده که خود گروه‌های محیط زیستی در آلوده کردن با کمپانی‌های صنعتی هم‌کاسه شده‌اند. یک مثال معروفش گروهی بوده به نام Nature Conservancy (به اختصار ان‌سی) که از ثروتمندترین سازمانهای حفظ محیط‌ زیست در آمریکاست. این گروه برای نجات جان پرنده‌ای به نام Attwater’s Praire Chicken که بومی جنوب آمریکاست و در دهه نود تقریباً داشت منقرض می‌شد وارد عمل می‌شود و به قصد نجات دادن آخرین کولونی باقیمانده از این پرنده در تگزاس که در زمینهای یک شرکت نفتی بود با این شرکت وارد مذاکره ‌می‌شود تا مجابش کند در آن زمین عملیات حفاری و برداشت نفت انجام ندهد. به واسطه اقبال افکار عمومی شرکت نفتی حاضر می‌شود زمین را برای مدتی طولانی به گروه ان‌سی اجاره دهد تا عملاً به عنوان یک منطقه حفاظت‌شده با آن برخورد کند.

چند سال بعد لو می‌رود که خود سازمان ان‌سی در آن زمین‌ها چاه حفر کرده و مشغول نفت درآوردن است. وقتی قضیه به رسانه‌ها کشیده می‌شود مدیران سازمان می‌گویند که این بخشی از توافقنامه‌ با کمپانی نفتی بوده و اگر بخواهند زمین در دستشان بماند باید استخراج میزان کمی از نفت را ادامه بدهند. بعدتر معلوم می‌شود که قضیه آن‌قدر هم جبری نبوده و ان‌سی خیلی هم از درآمد نفتی تازه‌ی خود خوشحال است، با این ادعای مسخره که چنین درآمدی به بودجه سازمان اضافه می‌کند تا بتوانند برای مشکلات زیست‌محیطی بزرگتر هم اقدام کنند. نتیجه: در سال 2012 نسل آن پرنده‌ای که  قرار بود در آن منطقه حفاظت شود منقرض شد. خلاص!* جالب آن که الان بعد از دو سال که دیگر پرنده‌ای آنجا نیست و سازمان قاعدتاً باید زمین را به صاحب پیشین خود بازگرداند، هنوز در آنجا مشغول برداشت نفت است.

البته هنوز گروه‌های زیادی هستند که هم اولویت‌بندی منسجم و دقیقی دارند و هم وارد معامله با نظام سرمایه‌داری نشده‌اند. همین گروه‌ها بودند که در برنامه ریزی برای تجمع چند هفته پیش نیویورک که حدود نیم میلیون نفر را به خیابان کشاند مشارکت داشتند. ولی به هر حال باید متوجه این حقیقت تلخ باشیم که تکیه انحصاری بر بنیادهای زیست‌محیطی برای حل مشکل گرمایش نه تنها کارساز نیست بلکه با ایجاد توهم مشارکت میزان اثرگذاری واقعی را هم به شدت کاهش می‌دهد.

پست بعد اختصاص دارد به نقد روشهای سیاست‌گذاری کلانی که کشورهای غربی با پیروی از نظام بازار آزاد برای کنترل آلاینده‌ها به کار گرفته‌اند.

——————-

* هنوز کولونیهای کوچکی از این پرنده در ایالت لوییزیانا وجود دارد ولی تمام جمعیت وحشی موجود در تگزاس از بین رفته‌اند.

(5)

کشورهای صنعتی دنیا حدود سه دهه است که رسماً واقف به مشکل گرمایش هستند. از کنفرانس ریودوژانیرو در سال 1992 قضیه جدی شد و تحت نظارت مستقیم سازمان ملل قرار بر این شد که آرام آرام همه دنیا اصول نظارتی دقیقی بر تولید گازهای گلخانه‌ای داشته باشد. اوج این تلاشهای دیپلماتیک بین‌المللی هم اجلاس کیوتو بود در سال 1997 که منجر به امضای معاهده‌ی معروف کیوتو شد. آخرین نمونه‌ از این گردهم‌آمدن ها هم سال 2009 در کپنهاگ دانمارک بود. سیر رفتار کشورهای صنعتی در این مجالسه‌ها از سخنان شورآفرین و رستم‌وار بوده تا بهانه‌جویی‌های بی‌معنی و ایرادهای بنی‌اسراییلی. اکثر این جلسات هم به هیچ معاهده‌ی پایدار و قدرتمندی منتهی نشد. همان معاهده‌ی کیوتو هم در عمل نتیجه عکس داد.

مشکل اصلی این نیست که رهبران این کشورها به سبک کله‌شق‌هایی که علم را انکار می‌کنند به واقعیت گرمایش زمین اعتقادی نداشتند. اتفاقاً از همان اول دوزاری همه‌شان افتاده بود. مشکل این است که هرگونه نظارت دولتی مستقیم برای تولید گازهای گلخانه‌ای عملاً مغایر است با اصول پذیرفته‌ شده‌ی نظام بازار آزاد مطلق که از دهه‌ی 1980 به رهبری انگلیس و آمریکا به کل جهان سرایت کرد. دعواهایی مثل بزرگ‌شدن بخش دولتی در تصمیم گیری‌های اقتصاد خصوصی، ایجاد مزاحمت درمسیر طبیعی بازار آزاد و ایجاد سیاست‌های انحصاری علیه شرکت‌های تولید انرژی آنقدر در این جلسات مقدم است که در نهایت هیچ تصمیم مهمی گرفته نمی‌شود. اما اواسط دهه‌ی نود اتفاق جالبی افتاد. دولت بیل کلینتون طرحی را ارایه کرد که در آن ادعا می‌شد بدون نیاز به دخالت مستقیم دولتها و صرفاً با تکیه بر دست نامریی بازار آزاد می‌توان تولید گازهای آلاینده را کنترل کرد. این ایده به «اعتبار کربن» (Carbon Credit) معروف شد و در قالب بخشی از معاهده‌ی کیوتو امضا شد.

ایده این بود: تحت نظارت ارگانهای بین‌المللی (سازمان ملل و اتحادیه اروپا) ساختاری تعریف شود برای دادن یک اعتبار نقدی به هر شرکتی که بتواند در تولید گازهای گلخانه‌ای صرفه‌جویی کند. یعنی مثلاً یک نیروگاه خورشیدی به ازای انرژی که تولید می‌کند اعتبار کربن بگیرد، معادل میزانی که یک نیروگاه فرضی گازی باید تولید می‌کرد. از آن طرف هر شرکتی که آلاینده تولید کند باید اعتبار کربن بخرد. آنهایی هم که این اعتبار را دریافت می‌کنند اجازه دارند آن را در بازار آزاد بفروشند. این سیستم به ظاهر خیلی شیک و تمیز ایده عدم دخالت سیاست‌گذاران در بازار و دادن اختیار تام به دست نامرئی معروف را با کاهش دادن تولید گاز گلخانه‌ای تلفیق کرد. اما در عمل چه شد؟

اولین اتفاق رفتار شرکتهای گاز و نفت بود که به اشکال مختلف طلب اعتبار می‌کردند. مثلاً در استخراج گاز پدیده‌ای داریم به نام فلیرینگ (flaring) که در آن گازی که فشارش بیش از حد افتاده است و صرفه ندارد که جمعش کنند را همانجا می‌سوزانند. (آن شعله‌های معروف کنار چاه‌های نفت و گاز در خوزستان فلیرینگ است) کمپانی‌های نفت ادعا کردند که اگر بتوانند زحمت اضافی بکشند و از فلیر کردن جلوگیری کنند چون میزان گاز متصاعدشان را کم کرده‌اند باید بتوانند به جایش اعتبار کربن بگیرند، در حالی‌که عملاً حتی اگر آن گاز را این شرکت نسوزاند می‌فروشدش به کسی دیگر که بسوزد. پس در معادله‌ی کلی تولید گاز گلخانه‌ای هیچ کاهشی اتفاق نیفتاده، اما در کمال تعجب این شرکتها توانستد خر خود را برانند و اعتبار بگیرند. کار بعد از چند سال به جایی رسید که اکثر کمپانی‌های تولید مواد پتروشیمی هم به واسطه ادعاهایی شبیه به این توانستند اعتبار کربن بگیرند و بعد در بازار بورس کربن بفروشند. این‌جا دست نامریی بازار وارد عمل شد و گند زد به همه چیز. چون بازار اعتبار کربن به سرعت اشباع شد طبق بدیهی‌ترین قانون بازار با زیاد شدن کالا قیمت آن ناگهان افت می‌کند. در بازه‌ای نزدیک به ده سال قیمت اعتبار کربن حدود 80% کاهش پیدا کرد و آنقدر ارزان شد که خاصیت تنبیهی خود برای تولید کنندگان آلاینده و تشویقی برای صرفه‌جویان را به کل از دست داد.

اما این همه ماجرا نبود. ظهور این بازار آزاد باعث رشد شارلاتان‌های جدیدی شد که به «دلالان بین‌المللی کربن» مشهور شدند. اینها از یکی از بندهای قوانین اعتبار کربن سوءاستفاده تام کردند. به عنوان یک سیاست تشویقی اگر شرکتی مستقیماً اسپانسر یک منطقه طبیعی حفاظت‌شده بشود این کارش معادل اعتبار کربن خواهد شد. یعنی مثلا یک کمپانی نفتی می‌تواند به جای خرید مستقیم اعتبار کربن یک زمین جنگلی عظیم را بخرد و بعد با کمک یک ارگان تاییدشده‌ی زیست‌محیطی آن زمین را از هر گونه فعالیت اقتصادی خالی کند و به منطقه‌ی حفاظت‌شده تبدیل کند. دلالان کربن می‌رفتند سراغ دورافتاده‌ترین مناطق در فقیرترین کشورها، از ماداگاسکار و موزامبیک تا گینه بیسائو و پرو. به طمع ارقام نجومی روستاییانی که در مناطق جنگلی از ماهیگیری و شکار ارتزاق می‌کردند را راضی می‌کردند تا زمین خود را اجاره‌ی طولانی‌مدت بدهند و بعد آن زمین را می‌دادند به یک شرکت نیازمند اعتبار کربن. بعد هم روستاییان از همه جا بی‌خبر را از زمینشان بیرون می‌کردند (گرچه آنها هیچ وقت زمین را نفروختند و فقط اجاره دادند). قضیه فقط محدود به دو سه دهات ریز در انتهای دنیا نمی‌شود. فقط برای این که بدانیم ابعاد این بحث چقدر است کافیست نگاه کنیم حجم کل معاملات اعتبار کربن در سال 2006 حدود 30 میلیارد دلار و سال 2007 حدود 64 میلیارد بوده.

برای آن که بدانیم این طرح چقدر موفق بوده نگاه کنیم به آمار تولید دی‌اکسید کربن از زمانی که این طرح شروع شد تا الان. به طور متوسط سالی 220 میلیون تن به تولید این گاز اضافه شده، از 8.37 میلیارد تن در سال 2006 تا 9.9 میلیارد تن در 2013. شکست فجیع این طرح یک درس دارد: نمی‌توان برای راه‌حل مشکلی که بازار آزاد و ساختار برهنه‌ی سرمایه‌داری به وجود آورده دست به دامان خود این بازار شد.

چاره البته در نمونه‌های فعلی متضاد هم نیست. کشورهایی که امروزه خود را ضدسرمایه‌داری می‌دانند هم صرفاً در بعضی موارد متفاوت فکر می‌کنند. ونزوئلا که خودش را پرچمدار فعلی سوسیالیسم می‌دانند تاکنون هیچ علاقه‌ای به وارد شدن به بحث گرمایش و ارایه‌ی راه‌حل جدید نداشته. تفاوت دیدگاه این کشور و دشمنانش فقط در این بوده که به جای اختصاص درآمد نفت به شرکت‌های چندملیتی آن را به قولی سر سفره‌ی خلق آورده تا اختلاف طبقاتی را پایین بیاورد. اتفاقاً به دلیل این که قول کاهش اختلاف طبقاتی تبدیل به ستون اصلی ساختار سیاسی حاکم شده این کشور برای هرچه بیشتر درآوردن نفت و گاز از همتایان سرمایه‌دارش حریص تر هم هست.

تا این‌جا هرچه گفتم سلبی بود. می‌ماند ایجابی‌ها. اگر نه فن‌آوری جادویی درکار خواهد بود و نه نظام سرمایه‌داری می‌تواند چاره‌ی کار باشد، پس دقیقاً چه کار می‌شود کرد؟ این می‌شود پست بعدی.

(6)

تا این‌جا اگر پذیرفته باشیم که نه فن‌آوریهای خارق‌العاده به داد معضل گرمایش خواهند آمد و نه به تنهایی می‌توان کار را به سازمانهای مسئول سپرد، این سئوال که چه می‌شود کرد را تا حد دقیقی بازتعریف کرده‌ایم، چون لااقل می‌دانیم که چه کارهایی نمی‌شود (یا نباید) کرد. بهترین جوابی که من تاکنون پیدا کرده ام را نایومی کلاین داده: باید ذهنیتمان را به کل عوض کنیم و بپذیریم که برای چنین مشکلی نه یک راه حل عظیم، بلکه میلیون‌ها راه حل کوچک وجود دارد. باید با معضل گرمایش زمین نه به عنوان یک مشکل اکولوژیک، بلکه یک مسئله‌ی اجتماعی برخورد کرد، چون به هر حال طبیعت بازنده‌ی اصلی این جریان نیست. ما هستیم. این ماییم که حیاتمان برای اولین بار در تاریخ بشر رسماً در ابعاد کل سیاره در خطر است و باز هم این ماییم که بانی مشکل بوده‌ایم.

در مقیاس عرفی طبیعت اتفاقاً کل این جریان چندان مشکل‌ساز نیست؛ کافیست بدترین حالت ممکن را فرض کنیم: رشد گازهای گلخانه‌ای فقط می‌تواند تا چند دهه ادامه داشته باشد چون بعد از آن میزان بلایای طبیعی به حدی می‌رسد که بخش عظیمی از تمدن معاصر به کل فرو می‌پاشد و انسان امروزی توان مصرف و تولید انرژی را در مقیاس فعلی از دست می‌دهد. بعد هم در بازه‌ای بین دویست تا سیصد سال جو زمین به خودی خود آرام آرام میزان دی‌اکسید کربن را کم می‌کند و طبیعت سیاره را به حالت تعادل برمی‌گرداند. یخ‌های آب شده هم دربازه‌ای حدود دو یا سه قرن بعد از آن دوباره به حجم متعارف خود برمی‌گردند. آنچه در این بازه‌ی پانصد ساله به کل ممکن است از بین برود تمدن انسان است.

پس می‌شود مشکل گرمایش را تبدیل کرد به چارچوبی برای تعریف مجدد بسیاری از جنبشهای اعتراضی کوچک و پراکنده‌ای که همین الان در کل دنیا وجود دارد. مردم منطقه‌ای در جنوب یونان در اعتراض به مجوز دادن دولتشان به یک کمپانی حفاری برای احداث معدن طلا خیابان‌ها را می‌بندند و فریاد می‌کشد که این معدن مساویست با خواندن فاتحه‌ی آب و جنگل باقیمانده در آن منطقه. مردم جنوب فرانسه در اعتراض به ظهور شرکت‌های نفت برای برداشت مدرن مخازن تازه مکشوف گاز به خیابانهای روستاها و شهرهای کوچک می‌آیند تا جلوی تصمیم دولت بایستند. از آن طرف در همین ایران خودمان مردم اراک به خیابان می‌آیند در اعتراض به کثیفی هوای شهرشان و مردم اصفهان و خوزستان از روستا و شهر به اعتراض برمی‌خیزند برای رفع مشکل شدید آب.

هیچ کدام از این اعتراض‌ها که تعدادشان در قیاس کل دنیا بسیار زیاد است الزاماً خود را در مقام بخشی از جنبش جهانی برای مقابله با گرمایش زمین معرفی نمی‌کنند. برای روستاییان فرانسوی دغدغه واقعاً فقط زمینهای منطقه خودشان است و برای خوزستانی‌ها غصه فقط همان کارون است. اما اگر و فقط اگر گرمایش زمین را به واسطه‌ی بحث کردن (در اتوبوس و تاکسی، در رسانه‌ها، در همین فضای مجازی) تبدیل کنیم به یک نگرانی حاضر و زنده در حیات معاصرمان، ناگهان می‌بینیم که چگونه اعتراض روستاییان در مرکز ایران علیه نظام مدیریت منابع طبیعی مرتبط می‌شود به تظاهرات سرخ‌پوستان کانادایی علیه شرکت‌های نفت چون نمی‌خواهند در زمین‌های آبا و اجدادیشان لوله‌ کشی شود. اگر این ارتباط‌ها دور از ذهن است باید به خودمان یادآوری کنیم که مشکلی که علیهش می‌جنگیم به همان اندازه وسیع و به ظاهر نامرتبط است.

گرم شدن دمای مناطق مرکزی ایران هم معلول سیاست غلط دولتی در کنترل آب است و هم آلوده سازی جو توسط صدها کارخانه در یک قاره‌ی دیگر. پس اگر مشکلی که داریم در ابعادی فراتر از مرزهای یک ملت به وجود آمده طبیعی است که راه حلش هم ابعادی بزرگ پیدا کند. از آن سو هر قدر هم که جهانی بودن پدیده را بپذیریم بیشتر واقف به این حقیقت می‌شویم که مبارزه را باید در سطحی محدود و بومی انجام داد. هیچ کس به اندازه اصفهانی‌ها نگران زاینده رود نیست و هیچ کس هم به اندازه ساکنان آمازون غصه‌ی از بین رفتن جنگلهای برزیل را نمی‌خورد. پس خیلی معقول نیست اگر در خیابانهای تهران و اصفهان راه بیفتیم وعلیه جنگل‌زدایی در آمریکای لاتین شعار بدهیم، اما می‌توانیم در عوض به طرح‌های عمرانی در جنگل‌های شمال و واگذاریهای بی‌حساب منابع آبی و زمینی به بخش‌های خصوصی اعتراض کنیم. و هرقدر اعتراضمان منطقه‌ای و محدود است افق دیدی که به آن اعتراض معنی می‌دهد را باید نامحدود و جهانی بدانیم.

فرض کنیم ماجرا چیزیست شبیه مشکل حقوق زنان یا مبارزه با نژادپرستی. اگر من امروز در یک مورد محدود جلوی نژادپرستی بایستم  فقط از بابت آرام کردن وجدان خودم یا محض کم کردن نژادپرستی در محله‌ی سکونتم نبوده، بخش کوچکی بوده از یک مبارزه‌ی زنده و در حال جریان علیه یک پدیده با وسعت کل دنیا. مقابله به جنگل زدایی و اتلاف منابع آب و رشد بی‌حد و حصر صنایع آلاینده (آن هم در وضعی که صنایع جایگزین و انرژی های تجدیدپذیر حداقل روی کاغذ امکان پذیر هستند) یک مبارزه‌ی عظیم علیه یک مشکل بزرگ است که خود را در قالب هزار اعتراض کوچک علیه مشکلات منطقه‌ای نشان می‌دهد. و البته همین‌جاست که می‌بینیم مشکل گرمایش زمین هم یک معضل ذاتاً سیاسی‌ است.

سیاسی بودن همان و هزار برابر پیچیده‌تر شدن همان. برخورد با صنایع آلاینده یا مدیریت منابع طبیعی نه فقط در ایران که در همه جا عملاً برخورد با ساختار سیاسی حاکم است. از همین بابت است که واکنش دولت‌ها به بسیاری از این اعتراضهای محدود بسیار شبیه به هم است. در اکثر موارد الگوی کلی رفتار دولت‌ها شامل خشونت ناگهانی و بستن راه هرگونه چانه‌زنی بوده. مثالهایش در ایران را که لازم نیست ذکر کنیم ولی چند مثالش در خارج از ایران را بخواهیم ببینیم یکی همین اعتراض یونانیها بود که بالاتر اشاره کردم و یکی دیگر هم اعظم اعتراض‌های برزیلی‌ها که اغلب مخلوطی‌ست از خشم نسبت به بیکاری، فقر و نابود شدن محیط طبیعی زندگی.

بحث در این باب بسیار طولانی‌تر از این هم می‌شود و باید بشود. این سلسله متون قصد فتح باب بحث را داشت. باقی بحث مباحثه‌گر می‌طلبد.

۱ دیدگاه

    anam :

    مطلبت خیلی متفکرانه بود . ممنون

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه