گزارشی از نشست مرگ جامعه شناسی و تولد مطالعات فرهنگی

نویسنده:

منبع: روزنامه اعتماد

زمان انتشار: ۱۶:۵۲ ۱۳۸۹/۱۲/۱۳

درآمد: این جلسه که با سخنرانى دکتر حسین کچویان – جامعه شناس و عضو هیأت علمى دانشگاه تهران – آغاز شد، با سخنان دکتر نعمت الله فاضلى – جامعه شناس و عضو هیأت علمى دانشگاه علامه طباطبایى – ادامه یافت و در نهایت به جلسه مناظره حاضران درباره وضع فعلى جامعه شناسى و مطالعات فرهنگى و کارکردهاى آن تبدیل شد.آنچه درپى مى آید، ماحصل این گفت وشنود است.

آیا مى توان از مرگ جامعه شناسى سخن گفت؟ علمى که در اوایل قرن نوزدهم از سوى کسانى همچون اگوست کنت، امیل دورکیم، ماکس وبر و البته کارل مارکس از فلسفه جدا شد و سعى در حل بحران هاى اجتماعى آن دوران و ارائه راهکار براى حل و بهبود جامعه بشرى در آینده داشت، اینک با منتقدان بسیارى همراه شده است؛ تا جایى که به تعبیر برخى، جامعه شناسى آنقدر پیر و ناتوان شده است که گویى دیگر روحى در بدن ندارد و جاى خود را به رشته دیگرى همچون مطالعات فرهنگى داده است؛ با این تفاوت که دیگر رشته تازه تأسیس، چندان آرزوهاى بلندپروازانه سلف گذشته خویش یعنى جامعه شناسى را ندارد.

مرگ جامعه شناسى؟!

در این میان نخستین سؤال آن است که آیا مى توان واژه مرگ را براى جامعه شناسى به کار برد؟ آیا به راستى دیگر هیچ یک از انشقاق هاى جامعه شناسى قادر به حیات در جامعه کنونى نخواهد بود؟

دکتر کچویان در این ارتباط مى گوید: «اگر از مرگ جامعه شناسى سخن مى گوییم، به معنى نفى هر نوع شناخت نسبت به اجتماع نیست، بلکه موضوع خاصى از جامعه شناسى مطرح است که اینک به زمان مرگ خود رسیده است.»

کچویان مرگ جامعه شناسى را به چند حوزه مهم ارجاع مى دهد: «در حال حاضر از چند حوزه، سخنانى در مورد مرگ جامعه شناسى یا به عبارتى ضرورت بازبینى ساختارى در جامعه شناسى به گوش مى رسد: ۱- متفکران جهانى شدن همچون گیدنز، والراشتاین، رابرت سون و متفکران دیگرى که به بحث جهانى شدن مى پردازند معتقد به عدم کاربرد جامعه شناسى در جهان امروز هستند. ۲- موج سوم جامعه شناسى بسیار جدى چنین رویکردى را برگزیده است. ۳- و حوزه سوم، مطالعات فرهنگى است که از حدود دهه ۵۰ شروع به فعالیت کرده و خود را از جامعه شناسى جدا کرد. بنابراین اسم خود را هم نه جامعه شناسى فرهنگى، بلکه مطالعات فرهنگى گذاشته است تا نگاه متفاوت نسبت به جامعه شناسى به جهان هستى داشته باشد.» این استاد جامعه شناسى، رشته مطالعات فرهنگى را متأثر از افکار فوکو مى داند و مى گوید: «در واقع در این حوزه نظریه هاى پست مدرن و بویژه فوکو مطرح است و افکار وى به اشکال مختلف طرح و بررسى مى شود.»

به اعتقاد کچویان، فوکو، خود نیز اندیشه مرگ جامعه شناسى را در ذهن مى پرورانده است. او مى گوید: «وجود چنین نگاهى در فوکو موجب شد تا وى کارش را تبارشناسى نام گذارد و هیچ گاه از واژه هاى جامعه شناسى استفاده نکند. در واقع فوکو علم خود را با مرگ علوم مدرن و از جمله جامعه شناسى مطرح مى کند و براین اعتقاد است که پس از دوره مدرن، دوره علوم ضدعلم مطرح مى شود که براى نمونه مى توان به تبارشناسى به عنوان موضوعى ضدعلمى در حوزه تاریخ اشاره کرد.»

کچویان در ادامه بحث به تحلیل خصوصیات رشته جامعه شناسى مى پردازد و مى گوید: «مبدعان مطالعات فرهنگى به این نتیجه رسیده اند که دیگر جامعه شناسى قادر به پاسخگویى نسبت به تحولات جهان اجتماعى نیست؛ چرا که جامعه شناسى علمى با قالب و رویکرد شناختى خاص و مشخص است. مطابق این رویکرد، جهان اجتماعى متناسب با رفتارهاى اجتماعى قابل تفسیر و توضیح خواهد بود. براى نمونه در اندیشه دورکیم تجدد بر مبناى روابط میان انسان ها توضیح داده مى شود و در واقع جهان مدرن به معنى قرار گرفتن نیروهاى اجتماعى در کنار یکدیگر است.»

کچویان براین اعتقاد است که این نوع نگاه در تمامى اندیشمندان جامعه شناسى وجود داشته و همواره به آن ها حاکم بوده است؛ حال این نگاه در اندیشه مارکس ممکن است بر مبناى مسائل اقتصادى باشد و در نگاه وبر بر مبناى مناسبات اجتماعى. اما همواره مى توان گفت چنین نگاهى بر اندیشمندان کلاسیک جامعه شناسى سایه افکنده است و این خود نقطه تفاوت و تقابل جامعه شناسى با مطالعات فرهنگى است؛ چرا که مطالعات فرهنگى هیچ گاه به دنبال نسخه پیچیدن و ارائه حکمى جامع براى جامعه نیست و خود را مبرا از اینگونه مسائل مى داند.»

استاد جامعه شناسى دانشگاه تهران همچنین از زاویه دیگر به مبانى معرفت شناختى جامعه شناسى مى نگرد و آن را از عوامل مرگ این رشته در دنیاى حاضر مى داند: «مسأله دیگر که همواره بر جامعه شناسى سایه مى افکند، تلقى ابزارى از جامعه شناسى است. در واقع تا دهه ۶۰ و ارائه الگوى پارسونزى، همواره چنین نگاهى در جامعه شناسى وجود داشته است و جامعه شناسان همواره به دنبال آن بوده اند که از الگوى جامعه شناسى براى بهبود جهان استفاده کنند. این مسأله به خوبى درکل تئورى هاى جامعه شناسى مشهود است. جامعه شناسى، فرهنگ را در اجتماع و مسائل جامعه دخیل مى داند؛ حال آنکه در مطالعات فرهنگى خلاف این امر مطرح است و این هویت هاست که جهان اجتماعى را مى سازد. این خود یک تغییر اساسى است».

بنابراین درچنین فضایى هیچ گاه نمى توان از دو حوزه مرتبط با یکدیگر سخن گفت؛ چرا که در واقع شاهد دو قالب متفاوت نسبت به یکدیگر هستیم که هیچ گاه حتى نمى توانند مکمل یکدیگر باشند و هریک داراى قالب متفاوت تفسیرى و معنایى نسبت به دیگرى هستند.

مولود جدیدى با نام مطالعات فرهنگى

کچویان پس از بیان دلایل خود درباره زوال و مرگ جامعه شناسى، به تبیین رشته جدیدى بانام مطالعات فرهنگى مى پردازد و مى گوید: «در مطالعات فرهنگى، جهانِ معنایى ما جهان گفتمان هاست و همه چیز حتى جهان اجتماعى دراین گفتمان ها معنا پیدا مى کند. همین نقد و نوع تفکر موجب شده است فوکو به اندیشه پردازى جدید بپردازد».

وى در ادامه با تشریح و تبیین تفکر فوکو و نسبت آن با تفاوت هاى جامعه شناسى و مطالعات فرهنگى مى افزاید: «در کار فوکو، تبیین على موضوعیت خود را از دست مى دهد؛ در حالى که در جامعه شناسى، این به عنوان یک اصل مطرح است. برمبناى تفکر فوکو در رشته مطالعات فرهنگى، دیگر کسى به دنبال تبیین على نمى رود و در بهترین شکل ممکن، تبیین توصیفى را در دستور کار خود قرار خواهد داد. در واقع در اینجا باید گفت مطالعات فرهنگى تنها به دنبال تفهم است نه تبیین. «دلیل اینکه فوکو به سمت این نوع نظریه پردازى رفت، این بود که علوم اجتماعى به صورت کامل زیر سؤال رفته بود. علوم اجتماعى در ابتداى حضور خود، در تفکر غرب جایگزین الهیات شد و به همین دلیل نوع کارش معنابخشى به جامعه انسانى بود. بنابراین علوم اجتماعى با فرض گرفتن این الگوى اساسى شکل گرفت، اما با فوکو و مطالعات فرهنگى این امکان منتفى مى شود؛ چرا که تلقى فوکو این است که نهایت چیزى که مى توان به دست آورد، فهم توصیفى از جهان هستى است.»

دکتر کچویان در پایان تحلیل خود مى کوشدکه، نشان دهد با اندیشه هاى فوکو، رویکرد جامعه شناسى مبنى بر کنترل و سرورى بر جهان هستى و تبدیل شدن این رشته به ابزارى شدن از میان مى رود و مطالعات فرهنگى پایان این کنترل است.

وى در پایان تحلیل هاى خود بار دیگر بر غیرقابل جمع بودن جامعه شناسى و مطالعات فرهنگى تأکید مى کندومى گوید: «چرا که مطالعات فرهنگى یک فکر مدرن در جامعه شناسى (که همواره به عنوان یک اصل نیز مطرح بوده است) را زیر سؤال مى برد. اگر جامعه شناسى به دنبال آن بود که ببیند کجا هستیم و کجا خواهیم رفت، در مطالعات فرهنگى هیچ گاه نمى توان شاهد چنین مسأله اى بود و تنها مى توان گفت اوضاع را به گونه اى برسانیم که خشنود یا ناخشنود شویم. بنابراین اگر جامعه شناسى را با این ویژگى ها تعریف کنیم، ظهورمطالعات فرهنگى به معناى بستن باب جامعه شناسى است و با حضور آن کل ساختار عوض مى شود».

وى با این حال اندیشه هاى فوکو را نیز نقد مى کند و مى گوید: «البته تمامى این تحلیل ها به معنى درست بودن کامل سخنان فوکو نیست. براى نمونه یکى از نقدهاى جدى بر اندیشه فوکو این است که ما را عقیم مى کند؛ گویى ما در جایى هستیم که نمى توانیم کارى در برابر ساختار ها انجام دهیم. در نگاه فوکو تنها راه نجات، نقل و گفتمان میان افراد است تا آنکه عمل و واقعیت به دنبال آن ایجاد شود. فوکو کارکرد عملى براى نظریه را نفس فهم ماجرا مى داند و به همین دلیل در گفتمان مطالعات فرهنگى، کارکرد گذشته براى دانش وجود ندارد و انسان تنها فهمیده است اما نمى تواند بگوید از کجا حرکت کند، چه کند و به کجا برود…».

مرگ و تولد یا سازش؟!

در سوى دیگر بحث، دکتر نعمت الله فاضلى ضمن تأیید برخى سخنان دکتر کچویان نسبت به مشکلات معرفت شناختى جامعه شناسى براین اعتقاد است که تعبیر «مرگ جامعه شناسى، تولد مطالعات فرهنگى» نمى تواند تعبیر مناسبى براى وضع موجود باشد.

وى ابتدا به نقد اندیشه کچویان نسبت به قرائت وى از مطالعات فرهنگى مى پردازد و مى گوید: «نمى توان مطالعات فرهنگى را تنها براساس قرائت فوکو دانست، چرا که در واقع مطالعات فرهنگى چندلایه و چندقرائتى است. براى نمونه در مرحله اول، مطالعات فرهنگى با یک قرائت نئومارکسیستى شکل گرفت و به همین دلیل سردمداران آن به دنبال تبیین علّى از ماجرا بودند. از سوى دیگر مطالعات فرهنگى هیچ گاه آن چنان که از سخنان دکتر کچویان فهم شد، به دنبال گوشه رفتن نبود و همیشه در تلاش براى مداخلات کافى در جهان هستى و اجتماعى بوده است. به همین دلیل نیز همواره نقدى جدى به جامعه شناسان داشته است که آن ها هیچ گاه روشنفکران عرصه عمومى نبوده اند».

دکتر فاضلى با تصریح چهار رویکرد غالب در تفکرات مطالعات فرهنگى، در نهایت به این نتیجه مى رسد که دراین فضا هیچ گاه نمى توان از مرگ جامعه شناسى و تولد مطالعات فرهنگى، آن هم به عنوان نقطه تقابل یکدیگر سخن گفت. او مى گوید: «این گونه نیست که بگوییم مطالعات فرهنگى یک چیز واحد است، بلکه مطالعات فرهنگى دست کم از چهار سنت فلسفى، تاریخى، جامعه شناختى و سنتى، که هریک تفاوت هاى بسیارى با دیگرى دارد، بهره مى جوید. از سوى دیگر جامعه شناسى نیز اگرچه با نقدهاى جدى مواجه است اما هیچ گاه به علم خشک و بى روحى تبدیل نشده است که یک بعدى و ابزارى باشد. براین اساس همواره دیالوگ هاى بسیارى میان جامعه شناسى و مطالعات فرهنگى وجود داشته است و هیچ گاه نمى توان از مرگ یکى یا تولد دیگرى سخن گفت».

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه