گفت و گو با دکتر عماد افروغ در باب الزامات تحول در حوزه علوم انسانی

زمان انتشار: ۰۰:۰۹ ۱۳۹۱/۰۳/۲۷

برای تحول در حوزه علوم انسانی از کجا باید شروع کرد؟ برای پاسخ به این پرسش، دکتر افروغ چند گام به عقب رفت و به نقد معرفت­شناسی حاکم بر علوم انسانی و نسبت علوم دقیقه و علوم اجتماعی پرداخت و غلبه تفکر پوزیتیویستی بر ساحت اندیشه و تناقض در گفتار و رفتار در حوزه علوم انسانی را از بزرگترین موانع بر سر راه تحول در علوم انسانی دانست و در انتها هم به نقد نهادهای متولی در این عرصه پرداخت.

دکتر
افروغ را باید از جمله چهره­ های علمی دانست که نشستن غبار سیاست بر چهره علمی خود را
برنتافت و از قامت نمایندگی مجلس چون گذشته به خاستگاه خود یعنی دانشگاه بازگشت. دلزدگی
از عرصه سیاسی در گپ و گفت پیش از گفتگوی رسمی با دکتر افروغ مشهود بود و شاید این
را بتوان ناشی از همان اعتقاد وی به این گزاره دانست که امروز سیاست بر ساحت اندیشه
و اخلاق سایه انداخته است. سیاستی که از بستر یک معرفت شناسی صحیح دینی برنخاسته و
گرد آن بر دامن همه عرصه ها نشسته است. در گفت و گو با عضوحقوقی سابق شورای عالی انقلاب
فرهنگی دنبال پاسخ یک سؤال اساسی بودیم؛ این که برای تحول در حوزه علوم انسانی از کجا
باید شروع کرد؟ برای پاسخ به این پرسش، دکتر چند گام به عقب رفت و به نقد معرفت­شناسی
حاکم بر علوم انسانی و نسبت علوم دقیقه و علوم اجتماعی پرداخت و غلبه تفکر پوزیتیویستی
بر ساحت اندیشه و تناقض در گفتار و رفتار در حوزه علوم انسانی را از بزرگترین موانع
بر سر راه تحول در علوم انسانی دانست و در انتها هم به نقد نهادهای متولی در این عرصه
پرداخت.

* در
مصاحبه­ ای گفته بودید در حوزه علوم انسانی در عمل تابع علوم دقیقه هستیم. می­خواستم
این مفهوم را بسط دهید که منظورتان چیست؟

ما اگر
بخواهیم بحث را به ساحت معرفت­ شناسی ببریم، من راحت­ تر مراد خود را می­گویم. ما در
خصوص معرفت­ شناسی­ های علمی اعم از علوم طبیعی و علوم اجتماعی در کل سه گفتمان غالب
داریم؛ یکی پوزیتیویسم یا همان اثبات­گرایی است که به امپریسیزم سده 17 و 18 برمی­گردد
و بیشتر با فرانسیس بیکن شناخته شده است. نقدهایی هم که به پوزیتیویسم وارد می­شود
این نقدها هم می­تواند در جرگه همین پوزیتیویسم تعریف بشوند مانند نقدی که پوپر وارد
می­کند به نظر من خارج از گفتمان معرفت­شناسی پوزیتیویسم نیست.

در برابر
این­ها گفتمان دیگری شکل می­گیرد که تعابیر مختلفی از آن هست. از پارادایم­ گرایی ،
نسبی­ گرایی تا هرمنوتیک، پست­ مدرنیسم و سازه گرایی اجتماعی. به هر حال این­ها با
پوزیتیویسم مقابله می­کنند و اخیراً هم جریانی در غرب و انگلیس غالب شده که با عنوان
رئالیسم انتقادی شناخته شده است که در عنصر رهایی بخشی خود با نظریه انتقادی حوزه فرانکفورت
هم یک قرابتی دارد اما تفاوت­های بارزی هم دارد. ما اگر به اقوال متعددی که نظریه­ پردازان
مختلف داشتند نگاه کنیم همواره بعد از جریان پوزیتیویسم که می­کوشید یک قرابت موضوعی
و روشی بین موضوعات طبیعی و اجتماعی قائل شود و معتقد باشد که ما همان نگاهی که به
پدیده­ های طبیعی داریم باید به پدیده­ های اجتماعی نیز داشته باشیم با تمنای معرفت­ شناسی
وی‍ژه علوم اجتماعی و علوم انسانی در تقابل با این معرفت­ شناسی یکسان روبرو هستیم.

عده­ ای
در خود غرب بخصوص در جامعه­ شناسی بودند که می­توان گفت شروع آن از آگوست­ کنت ،سنت سیمون
و دورکیم است، بر این پندار بودند که با همان روشی که ما پدیده­ های طبیعی را مطالعه
می­ کنیم باید پدیده­ های اجتماعی را هم مطالعه کنیم، چون تفاوت اینها تفاوت در کیفیت
و نوعیت نیست،بلکه تفاوت در کمیت و پیچیدگی
است.

با این
نوع نگاه علوم انسانی تابعی از علوم طبیعی تعریف شد؟

بله. دقیقا
حسب این نگاه، علوم انسانی زیرمجموعه علوم طبیعی و علوم دقیقه بود. حالا علوم طبیعی
برای خودش تاریخچه و پیشرفت­ هایی داشت و عوامل تاریخی کمک کرده بودند و ریشه در روشنگری
داشت و بیش از آنکه به غایات عالم توجه شود و عالم را به مثابه یک مجموعه بنگرد، بیشتر
به چگونگی توجه می­کرد و نگاه جزءنگرانه و مکانیکی به عالم داشت. حسب این نگاه غالب
که به پوزیتیویسم تعبیر می­شود که شکل افراطی آن حلقه وین است این تلقی جا افتاد که
اگر علوم انسانی هم می­خواهد رشد کند باید تابع این نگاه باشد.

شما مخالف
این جریان هستید؟

بله.کاملا

چرا؟

چون توجه
نمی­شود که علوم اجتماعی و علوم انسانی معرفت ­شناسی خاص خودش را دارد، به خاطر آنکه
هم تفاوت موضوعی دارد و هم تفاوت روشی. حالا ممکن است اشتراکات روشی هم داشته باشد
اما تفاوت­های روشی هم دارد.

یعنی
معتقدید که ساحت معرفت شناختی این دو علم باید از هم جدا باشند؟

خیر.
حسب نگاهی که ما به علوم انسانی، مبانی و مدلولات آن داریم معتقد هستم که برعکس، باید
علوم طبیعی زیرمجموعه علوم انسانی باشد. علوم طبیعی ناظر به علوم ابزاری هستند، علوم
واسط هستند اما علوم نهایی، علومی که مربوط به ارزش­هایی غایی می­شود، این­ها علوم
انسانی هستند. من مثالی بزنم، پیش از آنکه صنعتی به نام کشاورزی یا پزشکی شکل بگیرد
مفهومی به نام خودکفایی کشاورزی یا سلامتی شکل گرفته بود. مفهومی مثل خودکفایی و سلامتی
و ارزش­دار بودن زیستن، این­ها مقولات انسانی هستند و اول باید تکلیف اینها مشخص شود.
حتی الآن هم که شما می­بینید شاخص­های علوم دقیقه حاکم بر علوم انسانی هستند خود این
هم بیانگر یک نگرش خاص به انسان است.

اما شاخص­ها
هم تابع همین نوع نگاه است. اگر در نگاه پوزیتیویستی به گونه­ ای نگاه مبتنی بر اصالت
بخشیدن بر مشاهده و برقراری ارتباط محسوسات به نام علیت مانور داده می­شود و شاخص­ هایی
برای رشد علم و ارزشیابی استادان تعریف می­شود، همین شاخص­ها را به علوم انسانی هم
تسری می­دهند.

* این
شاخص­ های موجود را اگر شما قبول ندارید چه جایگزینی برای آن در نظر دارید؟

من این
شاخص­ها را نه در خصوص علوم دقیقه قبول دارم و نه در خصوص علوم انسانی. معتقدم که شاخص­ های
ما باید به معرفت­ شناسی ما برگردد. ما قبل از اینکه وارد شاخص­ ها شویم باید ببینیم
تعریف­ مان از علم چیست. فلسفه علم را بشناسیم. رویکردهای مختلف مربوط به معرفت­ شناسی
علمی را درک کنیم. امروز رویکردی در مقابل پوزیتیویسم مطرح می­شود که بحث نسبت فرهنگ
را با علم و یا جامعه را با علم مطرح می­کند. امروز رئالیسم انتقادی که من به آن تعلق
دارم معتقد است که علم یک تولید اجتماعی است، یک عمل اجتماعی است و شرایط فرهنگی، تاریخی
و اجتماعی روی محتوای علم اثر می­گذارد. وقتی این مسأله مطرح می­شود نوع نگاه ما به
علم عوض می­شود. نوع نگاه ما به نسبت علم و فرهنگ عوض می­شود، خواه ناخواه باید روی
شاخص­رهای ما اثر بگذارد. ما دیگر نمی­توانیم شاخصی به نام
ISI
را مطرح کنیم و مرجعیت علم را به غرب بدهیم. جالب است، ما در جایی در
مباحث هستی­ذشناسی، در مباحث کلام،غرب را به مصاف می­ طلبیم اما در مباحث معرفت­ شناسی،
مرجعیت را به غرب می­دهیم. این شاخص­ ها غافل از ارتباط علم با فرهنگ و جامعه است. در
دوران میانه یا اسلامی، علم تقریباً به یک فرهنگ تبدیل شده بود، مخصوصاً نهضت ترجمه؛
نهضت ترجمه یک پدیده اجتماعی بود. همه در آن نقش داشتند. امراء، شاهزادگان، بازرگانان،
دانشمندان همه سهیم بودند، تبدیل به یک فرهنگ شده بود. برای این که علم به یک هنجار
تبدیل شود دانشمندان باید رسالت اجتماعی داشته باشند. برای این که رسالت اجتماعی داشته
باشند باید مطالب خودشان را در قالب­ هایی منتشر کنند که بتواند فرهنگ­ذسازی کند. شما
می­آیید شاخص­ هایی تعیین می­کنید و به آنها اصالت می­دهید و فرم­گرایانه هم با این
شاخص­ ها برخورد می­کنید به نام مجلات علمی-پژوهشی.

این مجلات،
مجلات خاص آکادمیکی هستند که معمولاً هم تعداد محدودی خواننده دارند و در ایران بعضاً
هم از آن روح اصلی­ اش خارج می­ شود و بیش از آنکه محتوای مقاله ارزشی پیدا کند نام مجله
اعتبار پیدا می­کند. یکی از مقالاتی را خواندم که می­ گفت تعداد خوانندگان مقالات علمی-پژوهشی
3/2 درصد است.

من وقتی
شاخص­ های موجود را بررسی می­کنم می­بینم که بیشتر شکل آن اصالت پیدا کرده است و همراه
با بداخلاقی­ های علمی هم شده است. معمولاً استاد مقاله­ ای را مشترک با دانشجو در این
مجلات به چاپ می­ رساند که هیچ سهمی در آن نداشته و مقاله هم مأخوذ از مقالات پایان­ نامه­ های
او است. به این وسیله ارتقاء پیدا می­کند در حالی که اگر همین استاد بخواهد رسالت اجتماعی
خودش را ادا بکند و در مجله عمومی­ تری منتشر کند در نهایت به او 2 امتیاز میدهند برای
آنکه اسم مجله علمی-پژوهشی نیست. بگذارید راحت­ تر بگویم، ما در عرصه علم یک تعیّناتی
داریم، این تعینات اگر بنا باشد با همین مجلات علمی-پژوهشی که صوری هم هستند تعریف
شود آن وقت می­ بینیم که سهم واقعی بسیاری از عالمان ناچیز و به هیچ انگاشته می شود.
امثال آقای جوادی آملی که به عنوان چهره خاص علمی زبانزد است اگر بخواهد با ملاک­های
علمی موجود ارزشیابی شود یا استخدام شود، مربی پایه­ یک می­شود چون مقاله چاپ شده در
مجلات علمی-پژوهشی ندارد!

الان
چاپ مقالات در مجلات علمی پژوهشی ملاکی برای ارزیابی درجات علمی افراد است شما معتقدید
شاخص دیگری باید قرار گیرد؟

این که
آنها مرجع داوری باشند اشتباه است و جواب نمی­ دهد. البته به شما هم بگویم در غرب هم
این گونه نیست که صرفاً مقالات چاپ شده در مجلات خاص ارزشمند باشند بلکه مقاله منتشر
نشده هم ارزشیابی می­شود. شاید شاخص­ هایی را برای رشد علمی یک دانشگاه تعریف کنند اما
در ذیل همین شاخص­ ها عنوان می­شود توجه! توجه! توجه! (مثلاً در هاروارد) نورآوری، بداعت
و خلاقیت و … هیچ کدام با این شاخص­ ها به دست نمی­ آید لذا دست دانشگاه­ ها باز است.
در آنجا یک فوق لیسانس استاد تمام می­شود . یک فوق لیسانس می­تواند پایان­ نامه دکترا
بگیرد. در اینجا شکل هایی اتخاذ کردند که همه چیز را به هم ریخته است. مرحوم مطهری
دکترا نداشت اما بسیاری از دکترها پایان­ نامه­ خود را با ایشان گرفتند اما امروزهیچ
فوق­ لیسانسی نمی­تواند پایان­ نامه فوق­ لیسانس بگیرد. وقتی فرمالیزم حاکم می­شود روح
می­میرد، علم می­میرد. یک نمایشی از علم باقی می­ ماند و همین محملی می­شود برای انواع
و اقسام رفتارهای غیراخلاقی. وقتی رفتارهای غیراخلاقی باب شد یک بام و دوهوایی شکل
می­ گیرد. ما در عرصه حیات اجتماعی­ مان دم از اخلاق می­زنیم، اخلاق را توصیه می­ کنیم
غافل از این که در حیات علمی­ مان دارد اخلاق پایمال می­شود. اتفاقاً بی­ اخلاقی در حیات
علمی­ مان  به گونه ای نظریه­ پردازی و توجیه
می­ شود. خوب این جامعه دچار یک بام و دو هوا می­ شود. بحث من این است که اگر با رویکرد
پوزیتیویسم که بیشتر در ساحت علم دقیقه معنا می­دهد فرم­ گرایی، شکل­ گرایی، کمیت­ گرایی،
بازی با اعداد و رقم جواب بدهد و این جواب تا حدودی برای برخی قابل توجیه باشد به هیچ
وجه در علوم انسانی قابل توجیه نیست برای این که یک تفاوت اساسی میان پدیده­ های اجتماعی
و پدیده­ های طبیعی وجود دارد. غالباً پدیده­ های اجتماعی، تولید اجتماعی هستند. یک سازه
اجتماعی هستند اما پدیده­ های طبیعی سازه اجتماعی نیستند. ما خورشید را بوجود نمی­ آوریم
اما پدیده­ های اجتماعی را ما بوجود می­ آوریم. وقتی سازه اجتماعی می­شود آن وقت تاریخی
می­شود، یعنی فرهنگی می­ شود.

 آنوقت
این مرجعیت علمی برای ارزیابی علم تولیدی باید به کجا داده شود؟

ما می­ گوییم
مقاله را ارزیابی کنید حتی اگر چاپ نشده باشد. این جوری خلاقیت درست می­ شود. این رفتار
مانع رشد علم است. این­ها ابزار هستند، ابزار برای ما هدف شده است. مثلاً وزارت کار
برای چه تشکیل می­ شود؟ اداره برای چه بوجود می­ آید؟ اینها برای خدمت است ولی وقتی خود،
هدف شدند؛ می­ شوند مانع اصلی. به کنایه می­ گویند قبل از این که در ایران کارخانه بیاید،
وزارت کار آمده است. ما یک مغز متفکر می­ خواهیم که علم را بشناسد، علوم انسانی را بشناسد،
مبانی متافیزیک آن را بشناسد، فلسفه تعلیم و تربیت آن را، اهداف و غایات آن را بشناسد.
نسبت علم با جامعه را بشناسد. اصلاً معرفت­ شناسی علوم انسانی و اجتماعی را درک کند.
ما داریم طفیلی غرب می­ شویم. آن هم طفیلی یک غرب متصور نه غربی که هست! اینها غیرقابل
تحمل است. با توجه به رفتارهایی که در کنار این فرمالیزم است ما نمی­ توانیم شاهد این
باشیم که عده­ ای دلسوز و بومی­ نگر و خواهان نهادین ه­شدن علم در کشور در این نظام آموزش
عالی ما دوام بیاورند. آنها یا باید به این قواعد پوسیده تن بدهند و دست از دغدغه­ ها
بردارند یا بایستی خارج شوند. مایه تأسف اینجا است که حوزه­ های علمیه ما که سابقه و
عقبه دارند و ریشه در زیست جهان ما دارند آنها هم به تدریج دارند در این دام گرفتار
می­ شوند، به خصوص آن قسمت­ هایی از حوزه که فعالیت­ های نوین می­کند به شدت دچار این
آلودگی می­ شود و این آلودگی به آن قسمت سنتی­ تر حوزه هم آسیب وارد می­کند، برای این
که برخی­ ها با این جذبه­ ها از آن بدنه سنتی خارج می­ شوند و خود خروج این­ها آسیب است.
آن شور و شعفی که برای دانشگاهی شدن در بسیاری از حوزویان ما دیده می­ شود بالعکس آن
اصلاً دیده نمی­ شود، در حالی که قرارمان عکس بود. قرار بود دانشگاه ما حوزوی شود، از
روح و روش آن استفاده کند اما حالا برعکس شده است.

* آقای
دکتر! از اولین دغدغه­ های پس از انقلاب، بحث انقلاب فرهنگی و اسلامی شدن دانشگاه­ ها
بوده است و تا الآن هم این دغدغه موجود است و هر از چند گاهی درباره آن صحبت می­ شود.
می­ خواهم بدانم اگر آن دغدغه ابتدایی برمبنای فهم درستی شکل گرفته بود چرا هنوز پس
از سه دهه اتفاق چندانی نیفتاده است؟

من هم
معتقدم می­ توانست فهم صحیح­ تر و دقیق­ تری از انقلاب فرهنگی در اوایل انقلاب به دست
بدهد و می­ توانست روش های بهتری دنبال شود. البته بنده اصل قضیه را نفی نمی­ کنم. برگردیم
به قبل از انقلاب. جریان علمی کشور یک جریان پوزیتیویستی شرق زده و غرب زده بود و این
معانی امروزی را برنمی­ تافت. شاید در همان زمان قبل از انقلاب هم رگه­ هایی از این تفکرات
بود اما بیشتر یک قرائت خاص از علم در کشور ریشه دوانده بود که ریشه در شرایط تاریخی
ما هم نداشت و با آن معرفت­ شناسی­ های مغایر با پوزیتیویسم هم آشنا نبود لذا باید یک
اتفاقی می­ افتاد. در اوایل انقلاب هم دانشگاه دیگر از محمل اندیشه­ ای ولو به صورت نسبی
خارج شده بود و بیشتر به یک پادگان نظامی تبدیل شده بود. نوعی از خودبیگانگی و فاصله
از خودباوری در کشور ریشه دوانده بود و آن محصول کاری بود که پهلوی با دانشگاه کرد.
پهلوی با تأسیس دانشگاه­ ها می­ خواست یک انسان جدید تربیت کند؛ انسان غرب­ باور تربیت کند،
انسانی که خویشتن خویش را فراموش کند، امام روی این قضیه حساس بود که واقعاً فلسفه
وجودی دانشگاه درکشور چیست؟ وقتی اصلاح فکر مطرح می­ شد امام همواره می­ گفتند به خودتان
برگردید به فکر شرقی­ تان برگردید.

اتفاقا
بحث تحول در علوم انسانی ترجمان علمی همان بازگشت به خویشتن است اما چه اتفاقی افتاده
که نتوانستیم به خودمان بازگشت داشته باشیم؟

ببینید
ما در سالهای اخیر سیطره پوزیتیویسم را در کشور بی­ سابقه می­ بینیم. من فکر می­کنم این
به یک مسئله دیگری ربط دارد و آن مسأله این است که ما وجه تمدنی­ مان را بر وجه فرهنگی­ مان
غلبه می­ بخشیم. وجه ابزاری بر وجه غایی فائق آمده است. تقدم رتبی دارد جایگزین تقدم
ارزشی می­ شود، این خطرناک است. باید برویم آن لایه­ های زیرین را جستجو کنیم. اسیر این
روابط، مشهودات و محسوسات نشویم. غلبه وجه تمدنی بر وجه فرهنگی خودش لایه­ های دیگری
هم دارد. لایه تفوق امنیت بر آزادی، تفوق مصلحت بر حقیقت اینها هم ترجمانی از این لایه
زیرین هستند. ضمن این که تصور برخی به دلیل غفلت­ شان از معرفت­ شناسی و نسبت علم و فرهنگ،
از دانشگاه یک تصور غلط است. یک سیاست­ زدگی مفرط در کشور حاکم شده است. الآن به جای
این که اندیشه تقدم داشته باشد و به سیاست و اقتصاد خط بدهد عملاً عکس آن اتفاق افتاده
است. الآن برخی­ ها حتی در همین قم، تقدم سیاست بر اندیشه را تئوریزه می­کنند. این جای
تأسف دارد. اینها غافلند که همین انقلاب اسلامی و حتی مفهوم ولایت فقیه حاصل تقدم اندیشه
بر سیاست است.

الآن
به ظرف توجه لازم نمی­ شود. ما اگر معرفت­ شناسی را بدانیم، این که علوم دقیقه باید تابع
علوم انسانی باشد را بدانیم و … باز باید به ظرف هم توجه کنیم. در هر ظرفی در نهادهای
آموزشی ما این­ها نمی­ توانند تحقق پیدا کنند. با ظرف متمرکز و فاقد استقلال و آزادی
نسبی و رقابت نمی­ شود آن اهداف را محقق کرد. دانشگاه مثل کارخانه، پادگان یا حزب نیست.
نمی­ شود آن را پادگانی و حزبی اداره کرد. دانشگاه با دانش و اندیشه سر و کار دارد.
اندیشه، خلاقیت، آزادی، تضارب و دعوا می­ خواهد. ضمن این که علاوه بر این ظرف یک سری
عوامل بیرونی هم مؤثر هستند. اگر شما علوم انسانی پیشرفته می­ خواهید باید روشنفکری
منبسطی بخواهید. وقتی جریان روشنفکری ما ضعیف و لاغر است و آن آزاداندیشی لازم را ندارد
توقع نداشته باشید علم رشد کند. تحقق جنبش نرم­ افزاری با آیین­ نامه­ های شورای عالی
انقلاب فرهنگی ایجاد نمی­ شود. با دستورالعمل و کمیته و تشکیل کرسی­ های صوری که نمی­ شود
علم تولید کرد. اینها بازی است.

اتفاقاً
بحث ما همین است. مانهادهای مختلفی مثل شورای عالی انقلاب فرهنگی، پژوهشگاه­ها و
…را داریم  تا در این سه دهه همین خواسته
را محقق کنند. آیا با موازی­ کاری و نهادسازی می­ توان به منظور رسید؟

من احساس
می­ کنم کارهایی می­شود، منکر نیستم اما باید بدانیم ما نمی­ توانیم در کنار این کارهای
نیم­بند از چند نکته غافل بشویم. یکی همان ظرفی که عرض کردم که الآن نیست. دیگری نوع
نگاه ما به علم است که تقدم را به چه می­دهیم؟ نوع نگاه ما به دانشگاه و حوزه چیست؟
کدام باید خط بدهند؟ یک جریان فکری روشنفکری هم می­ خواهیم که باید با تساهل و سعه صدر
همراه باشد. مسأله بعدی شاخص­ها و معرفت­ شناسی است. ما با هر معرفت­ شناسی نمی­ توانیم
حرف­ های خوب­مان را دنبال کنیم. این چیزی است که من نمی­بینم. من دو تا مسأله دارم.
در گذشته اگر ما بحث علم بومی را مطرح می­ کردیم چندان اقبالی نبود، برای این که معرفت­ شناسی
ها در ایران مطرح نشده بود اما امروز به حد کافی این موضوع مطرح شده است. پست­ مدرنیزم
حرف­های خود را زده است، رئالیسم انتقادی دارد آثار خود را بیرون می­دهد. اما مساله
اینجاست که الآن سیاست­ هایی در پیش گرفته شده که در بهترین حالت نقض غرض و پارادوکس
تفسیر می­ شود. ما کدام را باور کنیم؟ این تحول در علوم انسانی را باور کنیم یا آن رفتارهایی
را که باعث شکل­گیری وضع کنونی شده است. چه کسی آمده است در علوم انسانی عددگرایی و
کمیت­ گرایی را باب کرده است؟ مقصر کیست؟ آیا تفوق همان شاخص­ های پوزیتویستی نبوده است
که به جان علوم انسانی هم سرایت کرده است؟ شما از یک طرف بحث­ های خوب حکمت متعالیه
و حکمت صدرایی را مطرح می­ کنید و از یک طرف غافل از دلالت­ های معرفت­ شناسی و روش­ شناسی
آن هستید. این بحث­ها در ساحتی مطرح می­ شود که معلوم نیست چه کاربردی دارد. در عمل
هم در ضدیت با آن عمل می­ شود.

منظور
از ضدیت در عمل چیست؟

شما ببینید
چه وسوسه­ ای را به جان یک استاد انداخته­ اند که هر چه سریعتر به آن مرتبه استاد تمامی
برسد تا بتواند پایان­ نامه بیشتری بگیرد، بتواند پز بیشتری بدهد و حقوق بیشتری بگیرد.
ما باید جرأت کنیم. ببینیم خیلی از این استاد تمام­ها چه درجه و تعیّن علمی دارند.
مگر علم با درجه است؟ تعیّن علم بیرونی است. نوع نگاه و داوری ما در خصوص علم بیگانه
شده است و هیچ سازگاری با محتوای تعیّن ندارد. همه عوامل به هم مرتبط هستند. تفوق وجه
تمدنی بر وجه فرهنگی یعنی بازی با اعداد و ارقام. یعنی ما باید عظمت جمهوری اسلامی
را هر چه سریع­تر به رخ بکشیم! هر چه زودتر! چطور می­شود به رخ کشید؟ با پروژه­ های
باصطلاح زودبازده! هسته­ ای! ماهواره­ ای! مخالف این نیستم ولی اگر ارزشی هست برای این
مقولات ثانوی است و در پرتو آن ارزش­ های مبنایی به دست می­آید. شما حساب کنید این همه
هزینه­ هایی که پس از جنگ صرف پروژه­ های تمام شده ونا تمام عمرانی شد اگر مقداری صرف
اخلاق شده بود، اگر صرف معنویت و فهم لایه­ های زیرین شده بود، اگر ما می­ فهمیدیم که
انقلاب اسلامی چیست و انگشت روی قابلیت­ هایمان می­ گذاشتیم و آنها را به رخ می­ کشیدیم
وضع هسته­ ای و ماهواره­ای ما هم بهتر بود.

ما همواره
می­ گوییم چطور می­ شود وقتی پای خرد ابزاری به میان می­آید پای شیءشدگی جامعه صنعتی
به میان می­ آید. ما مجاز هستیم علیه سرمایه­ داری فریاد بزنیم اما وقتی پای شیءشدگی
دینی و تمدنی و ابزاری در کشور به میان می­ آید ما توجیه می­ کنیم! چرا توجیه کنیم؟ من
معتقدم که باید یک مغز متفکری در جامعه باشد. من در یک جلسه­ ای این را خدمت آقا گفتم.
اولین جلسه شورای عالی انقلاب فرهنگی در سال 84 که من هم به لحاظ حقوقی وارد شدم خدمت
ایشان بودیم، گفتم شورای عالی انقلاب فرهنگی باید اتاق فکر باشد. اتاق نظریه­ پردازی
باشد. باید جایی باشد که چالش­ های جهان بشر و جهان اسلام را رصد و تبیین کند. نه اینکه
وارد جزئیات بشود که خوب آقا هم گفتند وصل به اتاق فکر باشد و مهندسی فرهنگی کند.

این مغز
متفکری که می فرمایید در جایی هم اشاره به حوزه و نقش آن داشتید. بالاخره حوزه های ما
هم مسئول هستند؟ اگر هستند چه وظیفه ای برعهده دارند که تاکنون انجام نشده است؟

بله. حوزه
علمیه هم مسئول است. حوزه قرار بود حکومتی را اداره کند. حکومت چالش­ های مختلفی دارد
از جمله چالش­ های معرفتی و فرهنگی. به کدام یک از اینها پاسخ داده است؟ به فکری و فرهنگی
کاری نداریم، آیا به چالش­ های فقهی­ اش جواب داده­ اند؟ آیا فقه به روز را مطرح کرده­ اند؟
مگر نگفتند فقه مصطلح کفایت نمی­ کند؟ چه اندازه گام برداشتیم؟ ولایت فقیه بر مدار
فقه است. ولایت شهودی و عرفانی نیست، ولایت فقه است به همین خاطر باید فقه پویایی داشته
باشیم. الآن داریم؟ در سال 67 جزء آخرین سندهای به جای مانده از امام است که شاید جهان
به حوزه­ های علمیه اقبال نشان داد که شما بیایید ما را اداره کنید. اداره کردن یعنی
مدیریت کردن. مدیریت کردن از جنس قانون و قدرت و فقه است. همه اینها مقولات ربطی هستند.
حالا کجاست؟ حالا ما مباحث معرفتی و فرهنگی و … را هم می­ خواهیم. نمی­ گویم کارهایی
نشده ولی آن شتاب و عمق لازم را ندارد. آن نویدبخشی لازم را ندارد. یک قرائت بدی از
قدرت و حکومت در جمهوری اسلامی شد، کانه قدرت، فقط قدرت رسمی است و قدرت غیررسمی و مدنی
و نظارت نادیده انگاشته شد. عمده توجه من معطوف به حوزه است. حوزه عقبه و ریشه داشت،
مستقل بود، توانمند بوده و هست. حوزه می­ تواند این وضعیت را سازماندهی کند، فلسفه تعلیم
و تربیت ما را مشخص کند، حال در تعامل با دانشگاه باشد، مبانی متافیزیک علم را مشخص
کند و بعنوان  یک نهاد ناظر و نظریه­ پرداز وارد
قضایا شود که متأسفانه نشده است.

* شما
به نهضت ترجمه اشاره کردید که پس از آن ما دوران شکوفایی اسلامی را داشتیم .فکر می
کنید الان هم برای تحول در علوم باید یک نهضت ترجمه را پشت سر بگذاریم؟

دیمیتری
گوتاس کتاب “فکر یونانی و فرهنگ عربی” که می­ شود گفت منظور “فکر یونانی
و فرهنگ اسلامی” است دارد که درباره نهضت ترجمه است. وی می­گوید: از اواسط قرن
هشتم تا پایان قرن دهم میلادی تقریباً تمام کتاب­های غیرمذهبی، غیرادبی و غیرتاریخی
یونان که در امپراطوری بیزانس شرقی و خاور نزدیک موجود بود به زبان عربی ترجمه شد.
می­گوید این ترجمه­ ها به قدری است که امروزه تحقیق درباره آثار غیرمذهبی مابعد کلاسیک
یونان بدون توجه به اسناد زبان عربی ناممکن است. این خیلی مهم است. وی اشاره می کند
که شناخت و درک علت نهضت ترجمه جز بعنوان یک پدیده اجتماعی ممکن نیست. ما 30 سال گذشته،
4 تا کتاب ترجمه می­ شود بلافاصله صدای عده ای درمی­ آید که چرا کتابها ترجمه­ ای شده
است.

به نظر
من مگر می­ شود بدون فهم حرف­ های موجود ادعای حرف تازه داشت؟ باید در مطالب موجود خیس
خورد اما غرق نشد. نباید نگاه تقلیدی و گرته­ بردارانه داشت. باید ببینیم حرف­ های بشر
در این زمینه­ ها چیست والا حرف­هایمان شعاری می­ شوند. باید بفهمیم ولی در جا نزنیم.

وی می­ گوید
این نهضت ترجمه چند ویژگی داشته است؛ یکی این که موقت نبوده و بیش از دو قرن طول کشیده
است. دوم این که مورد حمایت همه نخبگان جامعه عباسی بوده است. تبدیل به فرهنگ شده بود.
فرمایشی نبوده است.

در واقع
یک بیت­ الحکمة در آن دوران شکل گرفته بود که فقط به ترجمه آثار یونانی به زبان عربی
بسنده نمی­کرد بلکه محملی برای فعالیت­های مطالعاتی و تحقیقاتی هم بود.

از عصر
آل­بویه به بعد نهضت ترجمه متوقف می­ شود اما جریان علم متوقف نمی­ شود چون جریان فلسفی
و علمی اسلامی-عربی کاملاً مستقل می­شود و در ترجمه باقی نمی­ ماند و زایش دارد و سرآغاز
یک جریان می­شود.

* یعنی
معتقدید که این نهضت ترجمه در کشور هنوز شکل نگرفته است پس زایش علمی هم صورت نمی­گیرد؟

نه! من
چنین حرفی نمی­زنم. ما آثار گذشتگان را داریم. تجربه موفق دوران تمدن اسلامی را داریم.
نیروهای انسانی تربیت­شده­ای داریم که زاده انقلاب هستند و آن فهم، بینش و شجاعت لازم
را دارند. ترجمه­ ها هم به حد کافی است. وضعیت ما با دوران تمدن اسلامی متفاوت است.
ما تمدنی پی ریختیم که می­تواند منشأ توجه باشد. برخی موانع از جنس همان مبانی هستند
که باعث رکود علم می­شود مثلاً جریان تحجرگرایی و اخباری­گری مانع است. بایستی به هر
جهت یک اقبالی به تفکر و تعقل بشود. اقبالی به روشنفکری بشود تا بتوان به هدف رسید.
یک جمله­ ای هم “گوتاس” می­گوید که جالب است . وی می گوید:ترجمه همیشه یک
فعالیت خلاق فرهنگی و هم­شأن تألیف کتاب­های اصیل است.به هرحال همیشه باید خودمان باشیم،
به شرط این که خودمان را بشناسیم. اما این «خود بودن» مغایرتی با فهم افکار دیگران
ندارد.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه