گمانه زنی در باب میانمار و احتمال وقوع بهارِ هندی-چینی

زمان انتشار: ۱۶:۳۴ ۱۳۹۱/۰۵/۱۷

در یک تحلیل، تحولات خاورمیانه، بیداری اسلامی است و نقش نیروهای اسلام گرا در تحولات اخیر، گویای این مسأله است، اما، از سوی دیگر، اگر این تحولات را «بهارِ عربی» بدانیم، بایستی به نقش نیروهای غرب گرا، اروپایی و بالاخص امریکایی، در تعیین سرنوشت این تحولات توجه داشته باشیم. این نوشتار در پی تحلیل در باب دخالت غرب و امریکا، در قتل عام مسلمین در میانمار، که یکی از بزرگ ترین قتل عام های مسلمین و پنجمین قتل عام مسلمین در سی سال اخیر است می باشد.

اشاره

اکنون، در حدود بیش از یک سال است که از خودسوزیِ
«طارق طیب محمد بن بوعزیزی»، دست فروش تونسی و آغاز بهار عربی یا به تعبیری دیگر، بیداری
اسلامی، می گذرد. در یک تحلیل، تحولات خاورمیانه، بیداری اسلامی است و نقش نیروهای
اسلام گرا در تحولات اخیر، گویای این مسأله است، اما، از سوی دیگر، اگر این تحولات
را «بهارِ عربی» بدانیم، بایستی به نقش نیروهای غرب گرا، اروپایی و بالاخص امریکایی،
در تعیین سرنوشت این تحولات توجه داشته باشیم. به عبارت دیگر، مسأله ی اساسی، نه صرفاً
آغاز این تحولات، بلکه بیش از آن، کنترل و در دست گیری مسیر تحولات، بعد از آغاز بوده
است، اما، در این نوشتار، قصد پرداختن یا قضاوت در باب این تحولات و مسیر آن ها، مدنظر
نیست، بلکه بیشتر به تحلیل تاریخی و در عین حال، کلی، اکتفا خواهیم کرد تا بتوان در
سایه ی این تحلیل کلی و تاریخی، برخی گمانه زنی ها را در باب دخالت غرب و امریکا، در
قتل عام مسلمین در میانمار، که یکی از بزرگ ترین قتل عام های مسلمین و پنجمین قتل عام
مسلمین در سی سال اخیر است(Entekhab. ir: 2/05/1391)، مطرح سازیم.

ناسیونالیسم عربی و تفرقه ی مذهبی:
دو ابزار جدید غرب برای بسط سلطه

حضور غرب در کشورهای خاورمیانه، از دو سده ی
پیش، پیوسته با مقاومت هایی روبرو بوده است. با این حال، مهم ترین ابزارهای غرب برای
غلبه بر این مقاومت و بسط نفوذ خود، در مرحله ی اول، استفاده از نیروی نظامی و در مرحله ی
بعد، بالاخص در نیم قرن اخیر، بهره گیری از دو ابزار ناسیونالیسم (عربی-ایرانی-ترکی-کردی)
و ایجاد تفرقه های دینی-مذهبی (مانند تفرقه ی شیعه-سنی، سنی-وهابی) بوده است. شواهد
مثال در این باب فراوان است و تنها به عنوان نمونه، می توان به برخی از آن ها اشاره
کرد. می دانیم که یکی از مهم ترین مناقشاتی که بعد از فروپاشی عثمانی، پیوسته در منطقه ی
عربی-اسلامی، مسأله ساز بوده است، ناسیونالیسم عربی است. این مسأله فارغ از فراهم آوردن
مناقشاتی در میان خودِ اعراب، پیوسته مناقشات گسترده ای را در میان ترک ها و ایرانی ها
در مواجهه با اعراب ایجاد کرده است. نمونه ای از این مسأله، در جنگ اعراب و اسرائیل
به وقوع پیوست که در آن، ایرانِ دوره ی پهلوی دوم، به عنوان هم پیمان اسرائیل، به ایفای
نقش می پرداخت. از این منظر، حمله ی صدام حسین به ایران در ۱۳۵۹ را نیز
می توان به نوعی انتقام اعراب از ایران قلمداد کرد که توسط سرور حکام اعراب و با حمایت
آن ها تحقق یافت، اما، فارغ از این نمونه های تاریخی که شواهد مثال آن را می توان در
اغلب کشورهای منطقه، از جمله مصر و سوریه پی گیری نمود، در تحولات اخیر خاورمیانه،
ناسیونالیسم باز هم به ایفای نقش پرداخت و بخش قابل توجهی از حمله ی لفظی و حقوقی-قانونی
اعراب به ایران، در زمینه هایی نظیر انرژی هسته ای، جزایر سه گانه، مسأله ی سوریه و
نظایر آن ها، در این چارچوب قابل درک است.

اما ابزار دوم، برجسته ساختن پتانسیل تمایزات
مذهبی یا در مواردی، ایجاد و خلق فرقه های مذهبی در این منطقه است. مواردی نظیر اتفاقات
رخ داده در سال ۱۳۶۶
در مراسم حج در عربستان سعودی و مواضع این کشور در قبال حجاج
ایرانی و نیز دیگر مواضع اغلب خصمانه ی آل سعود در قبال ایرانِ شیعی یا آن چه امروز
در مواضع عجیب کشورهای عربی نظیر عربستان سعودی، قطر، کویت و نظایر آن ها نسبت به سوریه
اتفاق می افتد و بسیاری موارد دیگر، نشان از این دارد که ایجاد تفرقه ی مذهبی یا خلقِ
فرقه های مذهبی نظیر وهابیت از سوی غرب، به عنوان ابزاری جهت ایجاد تلاطمات، مناقشات
و بعضاً قتل عام طرفین، پیوسته مدنظر غرب بوده است. در حقیقت، جهان غرب، بنا به برنامه
و طرحی که برای این منطقه در مقاطع زمانی مختلف تدارک می بیند، از این ظرفیت، بهره برداری
می کند و با برجسته کردن آن، به بهانه هایی واهی، از آن در پیشبرد و توسعه ی طرح و
پروژه ی خود، استفاده می نماید.

مسأله ی
تروریسم و بهارهای عربی

می دانیم که دالِّ مرکزی گفتمان سیاست خارجی
ایالات متحده ی امریکا، پس، از یازدهی سپتامبر ۲۰۰۱، «مبارزه با تروریسم جهانی»،
از جمله «مبارزه با القاعده» بوده است. بهترین شاهد مثال این مسأله، سخنرانی جرج بوش
پسر، پس، از یازده سپتامبر در خطاب به جهانیان بوده که بیان داشت: در جنگ با تروریسم،
شما یا با ما هستید یا علیه ما. نمونه ی اجرائی و عینی این مسأله که به منصه ی ظهور
رسید، نیز حمله ی ایالات متحده به افغانستان و عراق بوده است. با این حال، این شعار،
با روی کار آمدن باراک اوباما، نه تنها متوقف نشد، بلکه با مسأله ی دموکراسی گستری
و دعوت از مردم این منطقه به پذیرش مطلوبیت های الگوی لیبرال-دموکراسی، در قالبی پیچیده تر،
پی گیری شد. می دانیم که پیوند همین دو شعار، به مهم ترین ابزار توجیهی غرب برای دخالت
نظامی و غیر نظامی در کشورهای تونس، مصر، لیبی، بحرین و نظایر آن ها پس، از جنبش های
مردمی آن ها بوده است. در حقیقت، مهم ترین توجیه حمله به عراق و افغانستان، مبارزه
با تروریسم و بسط دموکراسی در این مناطق، در قالب فرمول محور شرارت صورت گرفت، اما،
نکته ی حائز اهمیت این است که بهانه ی شرارت خیزی در این مناطق، برای اولین بار، در
قلب امریکا و شهرِ نیویورک و با انفجار برج های دوقلو ایجاد و توجیه شد، اما، پس، از
ناکامی و ناخرسندی های بین المللی از این توجیهات، بهانه ی حضور در کشورهایی که در
آن ها انقلاب عربی اتفاق افتاد، در درون خودِ این کشورها و با استفاده از تحرکات مردمی،
فراهم آمد و در رسانه ها منتشر گردید. از این رو، این بار، حضور غرب، با توجه به خواست
مردم این مناطق، صورت می گرفت. در این میان، استفاده از ابزارهای استعماری، نظیر تفرقه های
مبتنی بر ناسیونالیسم ایرانی، عربی و ترکی، یا تفرقه های مذهبی، سبب ناآرام نشان دادن
این مناطق در سطح جهانی گردیده و ابزار توجیهی کافی برای حضور نظامی را به دست غرب
داده است. بخشی از این سناریو را می توان در همکاری پنهان آل سعود با نیروهای غربی،
در حمایت از دخالت نظامی در بحرین یا سوریه مشاهده نمود. در این سناریو، غرب با حمایت
از یکی از طرفین، که یا بر سر ملیت یا فرقه ی مذهبی به منازعه برخواسته اند، به سرکوب
طرف دیگر می پردازد.

این حمایت، در خاورمیانه، با عنوان بهار عربی
جلوه گر شد و لذا، سناریوی کشاندن و بسط بهار عربی به کشوری نظیر سوریه، به عنوان استراتژی
غرب برای حمله به سوریه اتخاذ گردیده است. نکته ی جالب توجه و متناقض این است که حمایت
از گروه های مخالف دولت دیکتاتور معرفی شده ی اسد، توسط کشورهایی مانند عربستان سعودی
و قطر صورت می گیرد که خود، فرسنگ ها با الگوی دموکراسی فاصله دارند. در این میان،
تنها عامل تفرقه میان مسلمان عربِ سوری و مسلمان سعودی و قطری، نه نزاع بر سر حق مردم
و استفاده از مزایای دموکراسی، بلکه تفرقه های مذهبی است که خود را در عملیات انتحاری
گروه های القاعده، در سوریه و بعضاً در عراق نشان می دهد. این تناقض نشان می دهد که
از یک سو، شعار مبارزه با تروریسم از سوی ایالات متحده ی امریکا، صرفاً ابزاری جهت
بسط سلطه و هژمونی در کشورهایی است که با انتخاب غرب، مأمن و پناهگاه تروریسم معرفی
می شوند. در حقیقت، امروزه، القاعده، به عنوان موضوع سیاست خارجی امریکا و حمله های
نظامی غرب، به گروهی مجهول الهویه اطلاق می شود که به ضرورت نیازهای غرب، گاه در افغانستان،
گاه در عراق، گاه در مصر و گاه در سوریه، ظهور می کند و وظیفه ی غرب و امریکا، که مبارزه
با تروریسم جهانی است، مداخله ی نظامی یا غیرِ نظامی در این کشورهاست؛ اما، از سوی
دیگر، تناقض فوق الذکر نشان می دهد که غرب و ایالات متحده ی امریکا، موضوع سیاست خارجیِ
خود و مَکان تحقق آن را مدتی پیش (حدوداً ده سال قبل) از اعلام جهانیِ آن، ایجاد و
خلق کرده است.

با این حال، گروه القاعده، به رغم نداشتن
یک مکانِ خاص و فقدان یک «تاریخ مصرف» مشخص، صرفاً دو ویژگی ثابت و پایدار دارد و آن،
«اسلامی بودن» و «خشونت طلب بودن» آن است. اگر از شواهد عینی و تاریخی بگذریم و تنها
به گفته ی «هیلاری کلینتون» در باب ایجاد و خلقِ گروه القاعده استناد کنیم، این گروه،
توسط خودِ امریکا و در جنگ بر علیه شوروی و در پیوند با ظهور وهابیت در عربستان متولد
شد. با این حال، گفته ی زیرکانه ی وزیر خارجه ی دولتِ اوباما، شامل بخش دومی نیز هست
و آن این که پس، از عقب نشینی شوروی از افغانستان، امریکا میلیاردها دلار خسارت دید
و مهار القاعده را از دست داد و همکاری با آن ها را متوقف کرد و برخورد با افکار و
اعتقادات آنان را به پاکستان محول نمود و لذا، امروزه، کنترل گروه القاعده در دست ایالات
متحده ی امریکا قرار ندارد. نکته ی ظریف این که این عدم کنترل، به مهم ترین ابزار برای
حمله ی نظامی امریکا به کشورهای مختلف و متنوعی تبدیل شده است که همگی آن ها در ویژگی
اسلامی بودن مشترک اند. با نظر به این مبانی، اگر تحلیل «نارام سرجون»، در مورد سوریه
را ملاک قرار دهیم، بهار عربی، پروژه ای برای تغییر موقعیت عملیات القاعده ای ها در
راستای سیاست تغییر خاورمیانه بوده که مهم ترین دستاورد آن، انتقال آشوب ها و عملیات
انتحاری گروه های افراطی از انجام عملیات در سرزمین های اشغالیِ اسرائیل یا مبارزه
با امریکا، به درون کشورهای اسلامی از جمله سوریه و عراق بوده است(به نقل از نارام
سرجون، اسرائیلی ها نجات خود را مدیون عربستان و قطر هستند (سایت فارس:27/2/1391) در این
چارچوب، گروه القاعده به عنوان تروریسم جهانی، از یک سو، ابزار مداخله ی نظامی و غیر
نظامی غرب را فراهم می آورد و از سوی دیگر، اکنون، در کشورهای اسلامی، نظیر سوریه و
عراق، به واسطه ی برانگیختن فتنه ی تفرقه ی مذهبی و توسط فتوای علماء سعودی، قطری،
کویتی و نظایر آن ها، اقدام به عملیات انتحاری می کند؛ لذا، غرب و ایالات متحده ی امریکا،
هم دوست، و هم دشمن کشورهای منطقه محسوب می شود.

حوزه ی پاسیفیک، مسأله ی چین
و تغییر استراتژی امریکا

قدرت گیری اقتصادی و به تبعِ آن، نظامی جمهوری
خلق چین، در سطح جهانی، در سال های اخیر، امری مشهود و غیر قابل اغماض است. در این
راستا، تنها کافی است به افزایش نرخ رشد اقتصادی و افزایش بودجه ی نظامی این کشور در
سال های اخیر اشاره کرد. این نرخ در ۲۰۰۱،
۵/۷ درصد
بوده و با رشد ماهانه ۹
درصد، به اندازه ای رو به پیشرفت است که در ۲۰۱۱ از اقتصاد
آلمان پیشی گرفت و به نظر می رسد اقتصاد چین، در ۲۰۲۰، از اقتصاد ژاپن که دومین اقتصاد
جهانی است، پیش افتد (مصطفی الماسی، چرخش گوشه قدرت جهانی از غرب به شرق، روزنامه شرق،
۱۹/۸/۱۳۸۳). افزون بر این، بنا بر اعلام
دولت چین مبنی بر افزایش بیش از ۱۰۰٬۰۰۰٬۰۰۰٬۰۰۰ دلاری
بودجه نظامی این کشور در سال ۲۰۱۲
میلادی، که نشان از رشد ۲ /۱۱ درصدی
آن دارد، بیانگر قدرت گیری این کشور در سطح جهانی است. به موازات این قدرت گیری، باراک
اوباما، رئیس جمهوریِ امریکا در اوایل ژانویه ۲۰۱۲ میلادی،
استراتژی جدید نظامی این کشور را تحت عنوان «بازبینی استراتژی دفاعی (Defense Strategy
Review)
اعلام کرد. این استراتژی، چنان که تحلیل ها نشان
می دهند، «تا حد زیادی بر دو موضوع حضور نظامی بیشتر در آسیا در واکنش به قدرت رو به
رشد نظامی چین و ایران و چالش های امریکا متمرکز است» و می کوشد تا حوزه ی فعالیت چین،
بالاخص در سطح تجارت و عملیات نظامی در دریا و آب های آزاد را کنترل نماید(سیدرضا میرطاهر( http: //www. idsp.
ir 15/3/1391).

با این حال، این پرسش مطرح می شود که به چه
دلیل، با وجود این تغییر استراتژی، هم چنان روابط پکن-نیویورک سازگار بوده و از تعامل
خوبی، بالاخص بر سر مسأله ی تروریسم، برخوردار است؟ در واقع، پرسش این است که چرا،
چینی ها نیز از این نزدیکی حمایت می کنند؟ اهمیت مضاعف این پرسش زمانی درک می شود که
به شواهد عینی این پیوندِ عجیب، دقت نماییم. بعد از اعلان استراتژی جدید امریکا در
قبال چین، توسط باراک اوباما و کاهش نیروهای نظامی امریکایی از اروپا و انتقال آن ها
به خاور میانه و بیش از آن به منطقه ی پاسیفیک در شرق آسیا(حوزه ی اقیانوس آرام)، از
سوی ایالات متحده ی امریکا، شاهد دو مواجهه حدوداً متناقض هستیم. از سویی، این استراتژی،
به منظور و معنای محدود کردن حوزه ی فعالیت اقتصادی و بالاخص نظامی چین تلقی می گردد
و از سویی دیگر، این حضور، چنان که وزیر دفاع امریکا اعلام کرده است، «کاملاً با رشد
و توسعه ی چین سازگاری دارد»(سید رضا میرطاهر .(http: //www. idsp. ir: 15/3/1391) پاسخ
این پرسش و تناقض ظاهری، نیازمند یافتن یک منفعت مشترک جهانی یا یک تهدید جهانی مشترک
و مبارزه بر علیه آن است. چینی ها، بعد از حادثه ی یازده سپتامبر، برخلاف شوروی در
دوران جنگِ سرد، بر سر مسأله ی مبارزه با تروریسم به اتفاق نظر جدی رسیده اند و مابقی
همکاری اقتصادی، سیاسی و فرهنگی خود را با تکیه بر این اشتراک نظر، قرار داده اند.
در این دوره، اقداماتی نظیر سفرهای متعدد جرج بوش به چین، حمایت امریکا از دولت چین
در قبال جدایی طلبانی که در ایالات شین جیانگ برای ایجاد جمهوری اسلامی ترکستان شرقی
اقدام کرده بودند و تروریست بین المللی خواندنِ آن ها یا مخالفت با استقلال طلبان تایوانی،
از سوی ایالات متحده ی امریکا را می توان در همین راستا درک و تحلیل نمود(شهرود امیر
انتخابی: (http:
//mahtabnews. blogfa. com/post-1530. aspx

اگر از چارچوب های تحلیلی رایج در دوران جنگ
سرد استفاده کنیم، می توان بر تناقض مطرح شده فائق آمد. در این چارچوب، مواجهه ی امریکا
با چین، بیش از هر چیز، یادآور پیوند و رابطه ای است که بلوک غرب طی جنگ جهانی دوم
با اتحاد جماهیر شوروی، به منظور حل فتنه ی فاشیسم آلمانی برقرار ساخت. این پیوند به
رغم قدرت فراوانی که در سرکوب فتنه ی فاشیسم از خود نشان داد، بسیار موقت و مستعجل
بود و با برطرف شدنِ موضوع اتحاد، تبدیل به جنگ و منازعه ی سرد گردید. چنان که می دانیم،
مهم ترین ابزار بلوک غرب و ایالات متحده ی امریکا در دوران جنگ سرد، غلبه بر کشورهای
«نه شرقی و نه غربی»، به واسطه ی بسط ایدئولوژی های لیبرالیستی و برنامه های نوسازی
بوده است. اگر منش و رویه ی غرب را به وضعیت فعلی بسط دهیم، می توان نتیجه گرفت که
با حذف یا کم رنگ شدنِ موضوع اتحاد چین و امریکا، یعنی، تروریسم جهانی که مهم ترین
نمود فعلی آن، گروه های اسلامی بالاخص القاعده است، این دو قدرت بزرگ نیز وارد منازعه
خواهند شد. با این حال، با نظر به تحولاتی که در انقلاب های عربی خاور میانه رخ داده
است، به نظر می رسد این تقابل، نسبت به جنگ جهانی دوم و جنگ سرد، صورت پیچیده تری خواهد
داشت.

توضیح آن که تحولات سه دهه ی اخیر، یعنی،
از ۱۹۸۰ به
بعد که در چارچوب وضعیت جهانی شدن تعریف و مشخص می شود، حاکی از این است که سلطه و
بسط غرب در جهان غیر غربی، به واسطه ی برانگیختن پتانسیل هایی صورت می گیرد که در خودِ
این مناطق، قرار دارند. این نکته پیش تر در مورد تمایز حضور امریکا در عراق و افغانستان
با نحوه ی حضور و دخالت در کشورهای عربی، نظیر تونس، لیبی، مصر و سوریه توضیح داده
شد. اشاره شد که یکی از این پتانسیل ها، وجود تمایزات دینی-مذهبی در این مناطق است.

از سوی دیگر، می دانیم که آسیا از گذشته های
دور تا کنون، مهد ادیان و مذاهب مختلف بوده است و روحانیون، روسای فرقه ها و ادیان
مختلف و به طور کلی، چهره هایی که متکفل امور دین در آسیا هستند، به رغم اهمیت یافتن
مسائل اقتصادی-سیاسی، هم چنان تأثیرگذاری گسترده و غیر قابل اغماضی دارند. نمونه ی
مشهود و واضح آن، چنان که نارام سرجون گزارش داده است، فتاوای مفتی های «مسلمان» ریاض،
مکه و جده است که منتهی به عملیات انتحاری گروه های اسلامی، نظیر القاعده، در شهرهای
اسلامی دمشق و بغداد و گاه بیروت، زاهدان، مهاباد و نظایر آن ها می گردد.

با این مقدمات، در پایان، قصد ارائه ی یک
تحلیل کاملاً متقن از کشتار مسلمین در میانمار، توسط بوداییان را نداریم؛ اما، می توان
گمانه هایی را مبنی بر دخالت پنهان غرب و ایالات متحده ی امریکا در صدور چنین فتوایی
از سوی بوداییان نسبت به مسلمین مطرح کرد. به نظر می رسد طرح ایالات متحده ی امریکا
برای چین، و حضور در این منطقه، صرفاً طرحی تشویقی یا حمایتی نیست، بلکه به منظور حفظ
سلطه ی جهانی و محدود کردن قدرت چین است. با این مبنا، به لحاظ نظامی، پنتاگون، به
دلیل مشکلات و بحران های مالی امریکا، آن گونه که باراک اوباما در پنج ژانویه ی سال
جاری میلادی بیان داشت، به دلیل کاهش بودجه ی نظامی، نیازمند یک نیروی نظامی «کوچک»
و در عین حال، چابک است که بتواند حضور و نقش نظامی امریکا در آسیا را گسترش دهد و
در عین حال، حضور دریایی، هوایی و سایبری امریکا در خاورمیانه را نیز حفظ کند(سید رضا
میرطاهر .(http:
//www. idsp. ir: 15/3/1391
از سوی دیگر، به لحاظ فرهنگی،
نیازمند ایجاد یک مسأله یا مشکل فرهنگی-عقیدتی مشابه با گروه القاعده یا تفرقه های
مذهبی در کشورهای اسلامی، در منطقه ی پاسیفیک و محدوده ی نزدیکِ آن است. انگیزه ی اصلی
ایجاد این مسأله یا معضله ی فرهنگی، با نظر به چارچوب نظریِ برخورد تمدن های هانتینگتون
روشن تر می شود. در این نظریه، یکی از اتحادهایی که غرب را تهدید کرده و خواهد نمود،
اتحاد اسلامی-کنفوسیوسی است که در آن، نمی توان از نقش چین، چشم پوشید (شهرود امیر
انتخابی:
http: //mahtabnews. blogfa. .(com/post-1530. aspx

بنا بر این، به نظر می رسد اگر چه میانمار،
یکی از بخش های چین نیست، اما، با نظر به سرعت تغییرات و تحولات در کشورهای اسلامی
و تأثیر و تأثر انقلاب های عربی بر یکدیگر، تأثیر حادثه ی میانمار بر سرزمین و حوزه
امنیتی چین، چندان دور از تصور نخواهد بود. این حادثه که بیش از هر امر دیگری، اقدامی
تروریستی و برخاسته از فتنه ی تفرقه ی مذهبی است، می تواند زمینه های لازم برای کشیده
شدن به تقابل مسلمین با حوزه سرزمینی چینی ها را فراهم آورد. البته دولت چین، خود ید
طولایی در برخورد با بودائیان دارد، ولی کش آمدن بحران هایی مانند بحران میانمار، می تواند
خواست مداخله بین المللی در کمربند امنیتی چین را برانگیزد. اگر چه تعیین دقیق نقش
این حادثه در روابط پیشِ روی این دو قدرت جهانی و فراتر رفتن از گمانه زنی، نیازمند
صبر و گذر زمان است، اما، می توان بر این حدس و گمانه تأکید کرد که موضوع سیاست خارجی
آینده ی امریکا، از تقابل و منازعه ی میان آیین های شرقی و اسلام که نمونه ی آن ها
در دو سویه ی اتحاد اسلام-کنفوسیوس دیده می شود، برخیزد. لذا، غرب خواهد کوشید از این
اتحاد جلوگیری نماید یا دو طرفِ آن را به منازعه کشاند، چنان چه پیش از این، در مورد
گروهی تروریستی القاعده، از منازعه ی میان فرق اسلامی برخاسته بود.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه