کریستوفر لش / مترجم: مهدی منتظری مقدم

گنوستیسیسم ، سنّتی و مدرن: مذهبی برای آینده؟

زمان انتشار: ۱۹:۴۸ ۱۳۹۲/۰۴/۲۵

کریستوفر لش معتقد است گنوستیسیسم، تنها در فضای سردرگمیِ عمیق اخلاقی می‌تواند پدید آید، زمانی که باورهای قدیمی در حال از بین رفتن است و جانشینان جدید آن نتوانسته‌اند که یک دعوی واضح، پایه‌ریزی نمایند. اشاره به‌لحاظ روش‌شناختی، کریستوفر لش در این مقاله، در جستجوی پاسخ به مسئلۀ مبتلابه امروز جهان مدرن، در قرن دوم […]

کریستوفر لش معتقد است گنوستیسیسم، تنها در فضای سردرگمیِ عمیق اخلاقی می‌تواند پدید آید، زمانی که باورهای قدیمی در حال از بین رفتن است و جانشینان جدید آن نتوانسته‌اند که یک دعوی واضح، پایه‌ریزی نمایند.

اشاره

به‌لحاظ روش‌شناختی، کریستوفر لش در این مقاله، در جستجوی پاسخ به مسئلۀ مبتلابه امروز جهان مدرن، در قرن دوم میلادی، در دورۀ هلنی برآمده است. وجه مشترک جهان فعلی مدرن و سدۀ دوم میلادی که لش آن‌را به‌عنوان خاستگاه ظهور گنوستیسیسم برمی‌شمارد، فقدان معیار اخلاقی یا سردرگمی اخلاقی است. در واقع، گنوستیسیسم، بالاخص به روایت یپامبرگونه‌اش، پاسخی است که دو دورۀ هلنی به بحران معنا و نظم داده شده است و به‌اعتقاد لش، شرایط فعلی ما به‌گونه‌ای است که شاید زمینۀ ظهور پاسخی مشابه فراهم آید. لش در ابتدا، می‌کوشد تمایز گنوستیسیسم را با دیگر فرقه‌های مذهبی و دینی و حتی ایدۀ ترقی روشن سازد. در بخش دوم، وی به تأثیر آموزه‌های گنوسی بر تکوین جهان مدرن اشاره می‌کند و در میان آنها، به یأسِ ناشی از سرخوردگی از یافتن معنا و نظم اخلاقی در دنیا بیشتر توجه نشان می‌دهد. سهم مسیحیت در تکوین گنوستیسیسم، سکولار و شخصی‌کردن خدایان یونانی و از بین بردن هیبت آنها بود که در تلاقی با هویت از دست‌رفتۀ دولت‌-شهری یونانی در دورۀ هلنی، هرگونه تعلق‌خاطری نیست به کلیسا، سزار یا هر امری اجتماعی-دنیوی دیگری را در نزد معتقدان به این فرقه از میان برد. ماحصل این وضعیت، نوعی بدبینی، بی‌ایمانی و تسلیم بود که تنها راه تغییر وضعیت را در انقلاباتی می‌دید که نیروی محرک آن، نخبگان بشری بودند، نه پیامبران الهی. با این حال، لش مسیحیت را از چنین آموزه‌های گنوسی مبرا می‌داند و معتقد است مسیحیت، حتی در قرائت آگوستینی‌اش، هیچ‌گاه چنین مرز قاطعی میان امور دنیوی نظیر سیاست و نفی دنیا نکشیده است. اما لش وضعیتی که بر قرن دوم میلادی حاکم بوده و با ظهور گنوستیسیسم همزمان بوده است، در زمان فعلی، با ظهور توتالیتاریسم در نظام‌های هیتلر و استالین و تأثیر آنها از این فرق، مذهبی مشابه می‌داند. در جهان فعلی، به اعتقاد لش، «اگر انگیزۀ گنوستیکی فرصت ابراز پیدا کند -در رویای حل علمی راز و رمز عالم، در معنویت عصر جدید و به‌طور کلی‌تر در قالب افراط‌ و نوستالژی اگزیستانسیالیستی- به خاطر آن است که ما نیز همچون مابقیِ انسان‌ها که در سایۀ رو به افول تمدن هلنی زندگی می‌کردند، اطمینان خود را نسبت به جهان اطراف خود از دست داده‌ایم». لش به بنیادگرایی اسلامی، به‌عنوان نمونه‌ای اشاره می‌کند که می‌کوشد تا با تأکید بر خاص‌گرایی، از این وضعیت، بگریزد. روشن است که درک لش از بینادگرایی به‌عنوان جنبشی که متکی بر ترک صرف دنیا یا به تعبیر او، جدایی محض سیاست و فرهنگ است، نسبت به انواع بنیادگرایی مرسوم در جهان فعلی، دچار نقصان جدی و گرفتار در نگاه شرق‌شناختی اوست، اما به‌هر صورت، لش به‌صورت مبشرانه یا منذرانه، به وضعیتی در جهان مدرن اشاره می‌کند که امکان ظهور گنوستیسیسم را فراهم آورده است.

چکیده:

گنوستیسیسم، رقیب دیرینه و مایۀ عذاب دینِ مسیحیت، از میان قرن‌های سپری شده با ضرورتی خاص و مشخص، ما را مخاطب خود قرار داده است. گنوستیک‌ها بلافاصله پس از پیدایش در قرن دوم، به ارتداد محکوم شدند؛ این سنت، معّرِف این نظر است که هبوط انسان، به سبب نافرمانی [حضرت] آدم و [حضرت] حوا از خواست خداوند رخداد نداده است بلکه ریشۀ آن به زمانی بر‌می‌گردد که  خدواند [متعال]، جهان را آفریده است- به تعبیر دقیق‌تر، یک خدای اهل مصالحه در مقابل یک خدای مستبد. ماده شیطان است؛ روح تجسّد نیافته به‌تنهایی، خودش خداست؛ و رستگاری، در حافظۀ خودمان که مدت‌ها پیش به دست فراموشی سپرده شده است، ریشه دارد که می‌توان آن‌را به‌عنوان جرقۀ شعله الهی در نظر گرفت. از آن‌جایی که رسیدن به این چنین دانش و شناختی، صعب و مشکل است، رستگاری و نجات، لزوماً به روحانیون نخبه محدود شده است.

چنین مذهبی-گنوستیسیسم، بهتر است که به‌عنوان یک مذهب فهمیده شود تا اینکه به سادگی شاخۀ کفر‌آمیز مسیحیت قلمداد گردد- تنها در فضای سردرگمیِ عمیق اخلاقی می‌تواند پدید آید، زمانی که باورهای قدیمی در حال از بین رفتن است و جانشینان جدید آن نتوانسته‌اند که یک دعوی واضح، پایه‌ریزی نمایند. در دورۀ حکومت رومیان، تمدن هلنی که هنوز در سرتاسر دریای مدیترانه غالب بود، شروع به افول نموده بود. هنر، ادبیات و فلسفه، به‌طور متنابهی مشتمل بر شرح‌هایی از کارهای اولیۀ و اصلی بود. زندگی مدنی با انتقال قدرت از حکومت محلی به بوروکراسی امپریالیستی دور افتاده، لطمه می‌دید. جمهوری‌خواهان، به سادگی راه را برای عظمتِ امپریالیسم باز کردند. گسترش تحصیلات، یک خواست عمومی را برای ایده‌های جدید ایجاد کرده بود امّا بی‌صبری در حوزه‌های ذهنی، منجر به آن شد دست به کنترل این حوزه بزنند. علم آموزی انسان را بدون اینکه باهوش نماید، پیچیده نموده بود. چرخۀ محصولات و ایده‌های ساخته شده برای چشم‌انداز جهان‌وطنی که امید احیاء موفقیت‌های گذشته بود، هرچقدر هم که چشم‌گیر و تحسین بر‌انگیز می‌نمود، به نظر محدود و ساده‌لوحانه می‌رسد. به‌طور همزمان، احساس می‌شود که این موفقیت‌های به‌دست آمده از چنان توان و خودانگیختگی برخوردارند که نمی‌توانند مجدداً بازیابی شوند. اسطوره‌شناسی، به‌طور خاص، نسبت به طبقات تحصیل‌کرده به‌عنوان یک امر کاملاً مبتکرانه و همچنین به آدم‌های خیال‌پردازی که دریافت‌های زودباورانه بسیاری نسبت جهان هستی داشت، شکایت داشت؛ به‌طور خلاصه، جهان توسط کسانی فهمیده و باز تفسیر می‌شد که دیگر نمی‌توانستیم آنها را به‌عنوان حقیقت مطلق بپذیریم. به‌طور شگفت‌انگیزی به‌زعم آنها، بشرِ قرن دوم به طرز خودآگاهانه‌ای به خرافات کنار گذاشته شده توجه کرده است؛ ظرفیتی برای رونق و شکوفایی، همان‌گونه که امکان بالقوۀ انحطاط باور و عقیده نیز وجود داشت.

دانلود مقاله کامل

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه